منبرستان

متن و فایل صوتی و تصویری سخنرانی کوتاه

منبرستان

متن و فایل صوتی و تصویری سخنرانی کوتاه

منبرستان

به نام خدا
با عرض سلام و ادب خدمت کاربران عزیز
در مطالب این سایت
اول متن سخنرانی کوتاه مذهبی آمده
دوم نکات منبرستانی در مورد آن حدیث آمده
سوم متن عربی حدیث و سند آن آورده شده
چهارم فایل صوتی تصویری حدیث با اجرای خود حقیر آورده شده است و تصویر متناسب با روایت روی فایل ویدئویی قرار داده شده است
اگر برای هر یک از مطالب این سایت عنوان مناسبتر یا کلید واژه و یا موضوع مناسبتر یا نکته منبرستانی دقیقتر یا تصویری مناسبتر یا شعر یا ضرب المثلی متناسب با مطلب یافتید حتما در نظرات بنویسید و اگر تجربه سخنرانی دارید دریغ نفرمایید.
من خیلی خوشحال می شوم که از من انتقاد کنید چون انتقاد باعث پیشرفت است لذا یک سربرگ را به انتقاد و پیشنهاد اختصاص دادم ضمنا حقیر هیچ ادعایی در مورد سخنرانی ندارم. خواهشمندم آزادانه نقد کنید.

نویسندگان
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

آخرین مطالب

۲۴ مطلب با موضوع «اعلام :: پیشوایان» ثبت شده است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۰۷:۰۱
محمد رضا اعظمی راد

 براى امام نامه‏ اى نوشت و گفت:

در مسح پا اختلاف شده است نظر خویش را برایم بنویسید تا بر طبق آن عمل نمایم.

حضرت کاظم- علیه السّلام- در جواب نوشتند:

آنچه که تو را به آن دستور مى‏ دهم این است که:

در وضو سه بار مضمضه کنى، و سه بار استنشاق و سه بار صورت خود را بشویى و آب را به تمام محاسن برسانى. و دستهایت را سه بار بشویى و تمام سر خود را مسح کنى. و همچنین دست خود را به درون و بیرون گوشهایت بکشى و پاهایت را سه بار بشویى و با دیگران مخالفت نکنى.

على بن یقطین از امام- علیه السّلام- اطاعت نمود و همان گونه عمل کرد.

روزى هارون گفت: مى‏خواهم على بن یقطین را تبرئه کنم؛ چون مى‏گویند او «رافضى» است. و رافضى‏ها وضو را سبک انجام مى‏دهند. او را خواست و مشغولش کرد تا اینکه وقت نماز رسید. هارون پشت دیوار ایستاد، در جایى که على بن یقطین را مى‏دید ولى خودش دیده نمى‏شد. براى على بن یقطین آب فرستاد تا وضو بگیرد. على بن یقطین همان طور که امام- علیه السّلام- فرموده بود وضو گرفت.هارون آمد و گفت: کسى که گفته است تو رافضى هستى، دروغ گفته است.

أَنَّ عَلِیَّ بْنَ یَقْطِینٍ کَتَبَ إِلَى الْإِمَامِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع اخْتُلِفَ فِی الْمَسْحِ عَلَى الرِّجْلَیْنِ‏ فَإِنْ رَأَیْتَ أَنْ تَکْتُبَ مَا یَکُونُ عَمَلِی عَلَیْهِ فَعَلْتُ فَکَتَبَ أَبُو الْحَسَنِ ع الَّذِی آمُرُکَ بِهِ أَنْ تَتَمَضْمَضَ ثَلَاثاً وَ تَسْتَنْشِقَ ثَلَاثاً وَ تَغْسِلَ وَجْهَکَ ثَلَاثاً وَ تُخَلِّلَ‏[2] شَعْرَ لِحْیَتِکَ وَ تَغْسِلَ یَدَیْکَ ثَلَاثاً وَ تَمْسَحَ رَأْسَکَ کُلَّهُ وَ تَمْسَحَ ظَاهِرَ أُذُنَیْکَ وَ بَاطِنَهُمَا وَ تَغْسِلَ رِجْلَیْکَ ثَلَاثاً وَ لَا تُخَالِفَ ذَلِکَ إِلَى غَیْرِهِ فَامْتَثَلَ أَمْرَهُ وَ عَمِلَ عَلَیْهِ‏ فَقَالَ الرَّشِیدُ یَوْماً أُحِبُّ أَنْ أَسْتَبْرِئَ‏[3] أَمْرَ عَلِیِّ بْنِ یَقْطِینٍ فَإِنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّهُ رَافِضِیٌّ وَ الرَّافِضَةُ یُخَفِّفُونَ فِی الْوُضُوءِ فَطَلَبَهُ فَنَاطَهُ‏[4] بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الشُّغُلِ فِی الدَّارِ حَتَّى دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ فَوَقَفَ الرَّشِیدُ مِنْ وَرَاءِ حَائِطِ الْحُجْرَةِ بِحَیْثُ یَرَى عَلِیَّ بْنَ یَقْطِینٍ وَ لَا یَرَاهُ هُوَ وَ قَدْ بَعَثَ إِلَیْهِ بِالْمَاءِ لِلْوُضُوءِ فَتَوَضَّأَ کَمَا أَمَرَهُ مُوسَى ع‏[5] فَقَامَ الرَّشِیدُ وَ قَالَ‏[6] کَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّکَ رَافِضِیٌّ فَوَرَدَ عَلَى عَلِیِّ بْنِ یَقْطِینٍ بَعْدَ ذَلِکَ کِتَابُ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع مِنَ الْآنَ تَوَضَّأْ کَمَا أَمَرَ اللَّهُ اغْسِلْ وَجْهَکَ مَرَّةً فَرِیضَةً وَ أُخْرَى إِسْبَاغاً وَ اغْسِلْ یَدَیْکَ‏[7] مِنَ الْمِرْفَقَیْنِ کَذَلِکَ وَ امْسَحْ مُقَدَّمَ رَأْسِکَ وَ ظَاهِرَ قَدَمَیْکَ مِنْ فَضْلِ نَدَاوَةِ وَضُوئِکَ فَقَدْ زَالَ مَا یُخَافُ عَلَیْکَ‏[8]

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۲
محمد رضا اعظمی راد

ای آن که مهر خاتم بوسیده حنجرت را
ارباب ما تو هستی دریاب نوکرت را


ای نور چشم زهرا با چشم دل نظر کن
با دست بسته بنگر سرباز سنگرت را


صیاد بی همیت در سنگر شهادت
از سنگ کین شکسته بال کبوترت را


مولا میا به کوفه کاین بی حیا جماعت
در خاک و خون کشیدند پیغام آورت را


این کوفیان بی دین از نسل آن گروه اند
کز ضرب در شکستند پهلوی مادرت را


مولا! به جان زهرا سوی مدینه برگرد
اینجا میا که دشمن سازد جدا سرت را


خواهی اگر بیایی تنها بیابه کوفه
همراه خود میاور شش ماهه اخترت را


ترسم به کوفه ایی بینی تو قطعه قطعه
با تارک دریده آزاده اکبرت را


ترسم به کوفه ایی، لب تشنه، خصم کافر
سازد جدا ز پیکر دست برادرت را


آیی اگر به کوفه زینب میان گودال
بوسد به جای صورت رگهای حنجرت را

ژولیده نیشابوری

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۵۴
محمد رضا اعظمی راد
بسم الله الرحمن الرحیم
نرم افزار حماسه عاشورا (روایت گری)  شامل مطالب  درباره  مرگ معاویه، حرکت امام حسین (ع) از مدینه به مکه، مکه، رفتن خانه عباس بن عبدالمطلب، رسیدن نامه‌های کوفیان، حرکت آن حضرت از مکه به طرف کوفه با ذکر منازل، رسیدن به منزل خزیمه، رسیدن به منزل زباله، رسیدن به منزل جبل ذوحسم و رسیدن به کربلا، برای زائران به تصویر در می‌آید و شرح هر کدام به تفصیل ارائه می‌شود.
اتفاقات روز دوم محرم الحرام سال ۶۱ هجری و چینش خیمه ها، روزهای سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم، صبح نهم و عصر نهم محرم الحرام، شب عاشورا، صبح عاشورا، ظهر عاشورا، عصر عاشورا، بنی هاشم و شهادت حضرت علی اکبر (ع)، شهادت حضرت ابوالفضل العباس (ع)، شهادت حضرت علی اصغر (ع) و شهادت امام حسین (ع) از دیگر اسلایدهای حماسه مصور عاشورا است.

برخی از ویژگی های این برنامه:

> روایت حماسه عاشورا به سبکی روان و جذاب
> استفاده از تصاویر برای ماندگاری پیام عاشورا
> گزارش صحیح و جامع واقعه عاشورا از منابع دست اول
> قابلیت اجرای آسان برای تمام اقشار و سطوح علمی
> سه سال سابقه اجرای روزانه در خیمه گاه کربلای معلی
> بسته نوین تبلیغی ویژه محرم
منبع: 
  1. معاونت آموزش حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۰
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
رسول خدا (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله) فرمود:
الا ای امت محمّد یاد کنید محمّد و خاندانش را در هر پیش آمد بد و هر سختی تا خدا فرشته‏ های شما را بر دیوانی که آهنک شما کنند یاری دهد،

زیرا با هر کدام شما یک فرشته است در سمت راست که نیکی ‏های شما را نویسد، و یکی در چپ که کردار بد را نویسد

و با هر کس دو شیطان است از سوی ابلیس که او را گمراه کنند.
و چون در دلش وسوسه کنند باید بگوید:

«لا حول و لا قوة الا باللَّه العلی العظیم و صلّی اللَّه علی محمد و آله»

که آن دو شیطان گم شوند و نزد ابلیس روند و شکوه کنند و گویند کار او ما را درمانده کرده ما را با دیوان پلید کمک کن و پیوسته بدانها کمک رساند تا بهزار دیو پلید و گرد او آیند و هرگاه آهنگ او کنند یاد خدا کند و بر محمّد و خاندان پاکش صلوات فرستند و راه و روزنه‏ای به او نیابند، و به ابلیس گویند، جز خودت کسی مرد او نیست،

باید خودت با لشکریانت بروی و او را مغلوب سازی و گمراه کنی.
ابلیس با لشکریانش آهنگ او کنند، و خدا تعالی بفرشته ‏ها فرماید

این ابلیس است که با لشکرش آهنگ فلان بنده یا فلان کنیز مرا کرده

الا باید با او نبرد کنید، و با آنها کارزار کنند و در برابر هر دیو پلیدی صد هزار فرشته اسب سوار که شمشیر و نیزه و کمان و تیر و کارد آتشین دارند بیایند و این اسلحه آتشین را در آنها گزارند و آنها را بیرون رانند و بکشند و ابلیس را اسیر کنند و زیر اسلحه آرند.
و او گوید پروردگارا وعده‏ات، وعده‏ات، تو مرا تا روز وقت معلوم مهلت دادی، خدا بفرشته ‏ها فرماید بدو وعده دادم که او را نمیرانم، وعده ندادم که زیر اسلحه نباشد و شکنجه و درد بکشد، او را با اسلحه خود بزنید و از او تشفی کنید که من جانش را بگیرم و زخم فراوان بدو زنند وانگه او را رها کنند و پیوسته بر خود و فرزندان کشته‏اش گریان باشد و برای زخمهای‏ او مرهمی نیست جز شنیدن آواز کفر منش بت پرستان.
و اگر آن مؤمن بطاعت خدا و یاد او و صلوات بر محمّد و خاندانش بپاید آن زخمها بر تن ابلیس بمانند و اگر بنده از وضع خود بگردد و در مخالفت با خدا عزّ و جلّ و در گناهان اندر شود، زخمهای ابلیس خوب شوند، و بر آن بنده نیرو یابد تا باو دهنه زند و بر پشتش سوار شود و بزیر آید و شیطان دیگرش سوار شود و یکی پس از دیگری بر او سوار شوند، و بیارانش گوید در یاد ندارید که ما از دست او چه کشیدیم، اکنون زبون و فرمانبر ما شده تا به نوبت این و آن او سوار شوند.
و آنگاه رسول خدا فرمود: اگر خواهید پیوسته چشم ابلیس را گریان دارید و زخمهای او را دردناک سازید پیوسته بر طاعت خدا و یاد او صلوات بر محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلم و خاندانش باشید، و اگر از آن دست بکشید اسیر گردید و دیوان پلید بر پشت شما سوار شوند.

دحر إبلیس و أعوانه بمحمد و آله صلوات الله علیهم أجمعین:
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ‏ (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله) هَذِهِ نُصْرَةُ اللَّهِ تَعَالَی لِلْیَهُودِ عَلَی الْمُشْرِکِینَ بِذِکْرِهِمْ لِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ.
أَلَا فَاذْکُرُوا یَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ، مُحَمَّداً وَ آلَهُ عِنْدَ نَوَائِبِکُمْ وَ شَدَائِدِکُمْ لِیَنْصُرَ اللَّهُ بِهِ مَلَائِکَتَکُمْ عَلَی الشَّیَاطِینِ الَّذِینَ یَقْصِدُونَکُمْ.
فَإِنَّ کُلَّ وَاحِدٍ مِنْکُمْ مَعَهُ مَلَکٌ عَنْ یَمِینِهِ یَکْتُبُ حَسَنَاتِهِ، وَ مَلَکٌ عَنْ یَسَارِهِ یَکْتُبُ سَیِّئَاتِهِ، وَ مَعَهُ شَیْطَانَانِ مِنْ عِنْدِ إِبْلِیسَ یُغْوِیَانِهِ، 
فَإِذَا وَسْوَسَا فِی قَلْبِهِ، ذَکَرَ اللَّهَ وَ قَالَ:
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ، وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ، 
خَنَسَ الشَّیْطَانَانِ 
ثُمَّ صَارَا إِلَی إِبْلِیسَ فَشَکَوَاهُ 
وَ قَالا لَهُ: قَدْ أَعْیَانَا أَمْرُهُ، 
فَأَمْدِدْنَا بِالْمَرَدَةِ.
فَلَا یَزَالُ یُمِدُّهُمَا حَتَّی یُمِدَّهُمَا بِأَلْفِ مَارِدٍ، 
فَیَأْتُونَهُ، فَکُلَّمَا رَامُوهُ ذَکَرَ اللَّهَ، وَ صَلَّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ لَمْ یَجِدُوا عَلَیْهِ طَرِیقاً وَ لَا مَنْفَذاً.
قَالُوا لِإِبْلِیسَ: لَیْسَ لَهُ غَیْرُکَ تُبَاشِرُهُ بِجُنُودِکَ- فَتَغْلِبَهُ وَ تُغْوِیَهُ، فَیَقْصِدُهُ إِبْلِیسُ بِجُنُودِهِ.
فَیَقُولُ اللَّهُ تَعَالَی لِلْمَلَائِکَةِ: «هَذَا إِبْلِیسُ قَدْ قَصَدَ عَبْدِی فُلَاناً، أَوْ أَمَتِی فُلَانَةَ بِجُنُودِهِ أَلَا فَقَاتِلُوهُمْ» فَیُقَاتِلُهُمْ بِإِزَاءِ کُلِّ شَیْطَانٍ رَجِیمٍ مِنْهُمْ، مِائَةُ [أَلْفِ‏] مَلَکٍ، وَ هُمْ عَلَی أَفْرَاسٍ مِنْ نَارٍ بِأَیْدِیهِمْ سُیُوفٌ مِنْ نَارٍ وَ رِمَاحٌ مِنْ نَارٍ، وَ قِسِیٌّ وَ نَشَاشِیبُ وَ سَکَاکِینُ وَ أَسْلِحَتُهُمْ مِنْ نَارٍ، فَلَا یَزَالُونَ یُخْرِجُونَهُمْ وَ یَقْتُلُونَهُمْ بِهَا، وَ یَأْسِرُونَ إِبْلِیسَ، فَیَضَعُونَ عَلَیْهِ تِلْکَ الْأَسْلِحَةِ فَیَقُولُ: یَا رَبِّ وَعْدَکَ وَعْدَکَ، قَدْ أَجَّلْتَنِی إِلَی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ.
فَیَقُولُ اللَّهُ تَعَالَی لِلْمَلَائِکَةِ: «وَعَدْتُهُ أَنْ لَا أُمِیتَهُ، وَ لَمْ أَعِدْهُ أَنْ لَا أُسَلِّطَ عَلَیْهِ السِّلَاحَ وَ الْعَذَابَ وَ الْآلَامَ، اشْتَفُوا مِنْهُ ضَرْباً بِأَسْلِحَتِکُمْ فَإِنِّی لَا أُمِیتُهُ» فَیُثْخِنُونَهُ بِالْجِرَاحَاتِ ثُمَّ یَدْعُونَهُ، فَلَا یَزَالُ سَخِینَ الْعَیْنِ عَلَی نَفْسِهِ- وَ أَوْلَادِهِ الْمَقْتُولِینَ... 
فَإِنْ بَقِیَ هَذَا الْمُؤْمِنُ عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ ذِکْرِهِ، وَ الصَّلَاةِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، 
بَقِیَ عَلَی إِبْلِیسَ تِلْکَ الْجِرَاحَاتُ، وَ إِنْ زَالَ الْعَبْدُ عَنْ ذَلِکَ، وَ انْهَمَکَ فِی مُخَالَفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَعَاصِیهِ، 
انْدَمَلَتْ جِرَاحَاتُ إِبْلِیسَ، 
ثُمَّ قَوِیَ عَلَی ذَلِکَ الْعَبْدِ حَتَّی یُلْجِمَهُ وَ یُسْرِجَ عَلَی ظَهْرِهِ وَ یَرْکَبَهُ، 
ثُمَّ یَنْزِلُ عَنْهُ وَ یُرْکِبُ عَلَی ظَهْرِهِ شَیْطَاناً مِنْ شَیَاطِینِهِ، 
وَ یَقُولُ لِأَصْحَابِهِ:
أَ مَا تَذْکُرُونَ مَا أَصَابَنَا مِنْ شَأْنِ هَذَا ذَلَّ وَ انْقَادَ لَنَا الْآنَ حَتَّی صَارَ یَرْکَبُهُ هَذَا.
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله): فَإِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تُدِیمُوا عَلَی إِبْلِیسَ سُخْنَةَ عَیْنِهِ وَ أَلَمَ جِرَاحَاتِهِ فَدَاوِمُوا عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ ذِکْرِهِ، وَ الصَّلَاةِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ إِنْ زِلْتُمْ عَنْ ذَلِکَ کُنْتُمْ‏
أُسَرَاءَ إِبْلِیسَ فَیَرْکَبُ أَقْفِیَتَکُمْ بَعْضُ مَرَدَتِهِ.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۰
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
عبد الرحمن بن سمره گوید: ما یک روز نزد رسول خدا | بودیم که فرمود: من دیشب عجایبی دیدم عرض کردم یا رسول اللَّه چه دیدید؟ برای ما نقل کنید. جان ما و اهل و فرزندان ما به قربان شما باد.
رسول خدا | فرموند: 
1- مردی از امتم را دیدم که ملک الموت آمده بود جانش را بگیرد و احسان به پدر و مادر آمد و او را بازداشت، 
2- مردی از امتم را دیدم که عذاب قبر بر او چنگال گشوده وضویش آمد و آن را بازداشت.
3- مردی از امتم را دیدم که شیاطین گردش را گرفته بودند یاد خدای عز و جل آمد از میان آنها نجاتش داد. 
4- مردی از امتم را دیدم که فرشته‏های عذاب دوره‏اش کرده بودند و نمازش آمد و جلو آنها را گرفت. 
5- مردی از امتم را دیدم که از تشنگی له له میزد و بهر حوضی میرسید رانده می­شد روزه ماه رمضانش آمد و او را سیراب کرد. 
6- مردی از امتم را دیدم که بهر حلقه‏ای از انبیاء نزدیک می­شد او را می­راندند و غسل جنابتش آمد دست او را گرفت و پهلوی منش نشانید. 
7- مردی از امتم را دیدم که از شش جهت در تاریکی فرو بود حج و عمره‏اش آمدند و او را از تاریکی در آوردند و بروشنی رسانیدند. 
8- مردی از امتم را دیدم که با مؤمنان سخن می­کرد و با او سخن نمی­کردند و صله رحمش آمد و گفت ای گروه مؤمنان با او سخن کنید که او صله رحم می­کرد مؤمنان با او سخن کردند و دست دادند و با آنها همراه شد. 
9- مردی از امتم را دیدم که دست و روی خود را سپر شراره آتش کرده بود، صدقه‏اش آمد سرپوش سر و سپر روی او شد. 
10- مردی از امتم را دیدم که مأموران دوزخ او را از هر سو درگرفته بودند و امر به معروف و نهی از منکرش آمدند و او را از دست آنها رها کردند و بملائکه رحمت سپردند. 
11- مردی از امتم را دیدم که به زانو در آمده و میان او و رحمت خدا پرده ایست حسن خلقش آمد و او را وارد رحمت خدا کرد.
12- مردی از امتم را دیدم که نامه عملش از سمت چپ روان بود خوف او از خدا آمد و نامه عملش را گرفت و بدست راستش داد. 
13- مردی از امتم را دیدم که میزانش سبک بود نمازهای زیادی که بجا آورده بود آمد و میزانش را سنگین کرد. 
14- مردی از امتم را دیدم که بر پرتگاه دوزخ بود و امید او بخدا آمد و او را نجات داد. 
15- مردی از امتم را دیدم در آتش سرازیر بود اشکها که از خوف خدا ریخته بود آمدند او را در آوردند. 
16- مردی از امتم را دیدم چون شاخه خرما در برابر باد سخت بر پل صراط می­لرزید خوش‏گمانی او به خدا آمد و او را آرام کرد و از صراط گذشت.
17- مردی از امتم را دیدم روی صراط گاهی سینه می­کشید و گاهی سر دست می­رفت و گاهی آویزان می­شد صلواتی که بر من فرستاده بود آمد و او را بر پا داشت و از صراط گذشت. 
18- مردی از امتم را دیدم که بدرهای بهشت می­رفت و بهر دری می­رسید بروی او بسته می­شد شهادت او بیگانگی خدا از روی راستی آمد و درهای بهشت را بروی او گشود.
عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: کُنَّا عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ | یَوْماً فَقَالَ إِنِّی رَأَیْتُ الْبَارِحَةَ عَجَائِبَ‏ قَالَ‏ فَقُلْنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا رَأَیْتَ حَدِّثْنَا بِهِ فِدَاکَ أَنْفُسُنَا وَ أَهْلُونَا وَ أَوْلَادُنَا
فَقَالَ |:
1- رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی وَ قَدْ أَتَاهُ مَلَکُ الْمَوْتِ لِیَقْبِضَ رُوحَهُ فَجَاءَهُ بِرُّهُ بِوَالِدَیْهِ فَمَنَعَهُ مِنْهُ
2- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ بُسِطَ عَلَیْهِ عَذَابُ الْقَبْرِ فَجَاءَهُ وُضُوؤُهُ فَمَنَعَهُ مِنْهُ
3- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدِ احْتَوَشَتْهُ الشَّیَاطِینُ فَجَاءَهُ ذِکْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَنَجَّاهُ مِنْ بَیْنِهِمْ
4- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یَلْهَثُ عَطَشاً کُلَّمَا وَرَدَ حَوْضاً مُنِعَ مِنْهُ فَجَاءَهُ صِیَامُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَسَقَاهُ وَ أَرْوَاهُ
5- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدِ احْتَوَشَتْهُ مَلَائِکَةُ الْعَذَابِ فَجَاءَتْهُ صَلَاتُهُ فَمَنَعَتْهُ مِنْهُمْ
6- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی وَ النَّبِیُّونَ حَلَقاً حَلَقاً کُلَّمَا أَتَی حَلْقَةً طُرِدَ فَجَاءَهُ اغْتِسَالُهُ مِنَ الْجَنَابَةِ فَأَخَذَ بِیَدِهِ فَأَجْلَسَهُ إِلَی جَنْبِی
7- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی بَیْنَ یَدَیْهِ ظُلْمَةٌ وَ مِنْ خَلْفِهِ ظُلْمَةٌ وَ عَنْ یَمِینِهِ ظُلْمَةٌ وَ عَنْ شِمَالِهِ ظُلْمَةٌ وَ مِنْ تَحْتِهِ ظُلْمَةٌ مُسْتَنْقِعاً فِی الظُّلْمَةِ فَجَاءَهُ حَجُّهُ وَ عُمْرَتُهُ فَأَخْرَجَاهُ مِنَ الظُّلْمَةِ وَ أَدْخَلَاهُ النُّورَ
8- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یُکَلِّمُ الْمُؤْمِنِینَ فَلَا یُکَلِّمُونَهُ فَجَاءَهُ صِلَتُهُ لِلرَّحِمِ فَقَالَ یَا مَعْشَرَ الْمُؤْمِنِینَ کَلِّمُوهُ فَإِنَّهُ کَانَ وَاصِلًا لِرَحِمِهِ فَکَلَّمَهُ الْمُؤْمِنُونَ وَ صَافَحُوهُ وَ کَانَ مَعَهُمْ
9- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یَتَّقِی وَهْجَ النِّیرَانِ وَ شَرَرَهَا بِیَدِهِ وَ وَجْهِهِ فَجَاءَتْهُ صَدَقَتُهُ فَکَانَتْ ظِلًّا عَلَی رَأْسِهِ وَ سِتْراً عَلَی وَجْهِهِ
10- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ أَخَذَتْهُ الزَّبَانِیَةُ مِنْ کُلِّ مَکَانٍ فَجَاءَهُ أَمْرُهُ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهْیُهُ عَنِ الْمُنْکَرِ فَخَلَّصَاهُ مِنْ بَیْنِهِمْ وَ جَعَلَاهُ مَعَ مَلَائِکَةِ الرَّحْمَةِ
11- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی جَاثِیاً عَلَی رُکْبَتَیْهِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ رَحْمَةِ اللَّهِ حِجَابٌ فَجَاءَهُ حُسْنُ خُلُقِهِ فَأَخَذَهُ بِیَدِهِ وَ أَدْخَلَهُ فِی رَحْمَةِ اللَّهِ
12- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ هَوَتْ صَحِیفَتُهُ قِبَلَ شِمَالِهِ فَجَاءَهُ خَوْفُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَخَذَ صَحِیفَتَهُ فَجَعَلَهَا فِی یَمِینِهِ
13- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَجَاءَهُ إِفْرَاطُهُ فِی صَلَاتِهِ فَثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ [فَجَاءَهُ أَفْرَاطُهُ فَثَقَّلُوا مَوَازِینَهُ‏]
14- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَائِماً عَلَی شَفِیرِ جَهَنَّمَ فَجَاءَهُ رَجَاؤُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاسْتَنْقَذَهُ مِنْ ذَلِکَ
15- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ هَوَی فِی النَّارِ فَجَاءَتْهُ دُمُوعُهُ الَّتِی بَکَی مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ فَاسْتَخْرَجَتْهُ مِنْ ذَلِکَ
16- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی عَلَی الصِّرَاطِ یَرْتَعِدُ کَمَا یَرْتَعِدُ السَّعَفَةُ فِی یَوْمِ رِیحٍ عَاصِفٍ فَجَاءَهُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِاللَّهِ فَسَکَنَ رَعْدَتُهُ وَ مَضَی عَلَی الصِّرَاطِ
17- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی عَلَی الصِّرَاطِ یَزْحَفُ أَحْیَاناً وَ یَحْبُو أَحْیَاناً وَ یَتَعَلَّقُ أَحْیَاناً فَجَاءَتْهُ صَلَاتُهُ عَلَیَّ فَأَقَامَتْهُ عَلَی قَدَمَیْهِ وَ مَضَی عَلَی الصِّرَاطِ
18- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی انْتَهَی إِلَی أَبْوَابِ الْجَنَّةِ کُلَّمَا انْتَهَی إِلَی بَابٍ أُغْلِقَ دُونَهُ فَجَاءَتْهُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ صَادِقاً بِهَا فَفَتَحَتْ لَهُ الْأَبْوَابَ وَ دَخَلَ الْجَنَّةَ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۵
محمد رضا اعظمی راد
ی بودند. پیامبر در همان حال فرمودند: «وای بر احوال فرزندان آخرالزمان از دست پدرانشان.
 اصحابی که حضور داشتند از پیامبر سئوال کردند: یا رسول الله پدرانشان مشرک اند؟
پیامبر اسلام فرمودند: «نه بلکه پدران مؤمن و مسلمان دارند.
اصحاب پرسیدند پس علت تأسف شما چیست؟
پیامبر فرمودند:
پدران و مادران آخرالزمان بیشتر توجه خود را صرف برآوردن نیازهای مادی فرزندان خود نموده
و از تربیت دینی آن‌ها غافلند.
برخی از آن‌ها چیزی از واجبات و فرائض را به فرزندانشان نمی‌آموزند
و اگر فرزندی شخصاً برای یادگرفتن احکام اقدام نمود او را از این کار باز می‌دارند
و به بهره‌ی بسیار اندکی از دنیا برای آن‌ها راضی می‌شوند.
آنگاه پیامبر فرمودند» :من از آن‌ها بیزارم و آن‌ها نیز از من بیزارند.
متن عربی حدیث
رُوِیَ عَنِ النَّبِیِّ ص‏
أَنَّهُ نَظَرَ إِلَى بَعْضِ الْأَطْفَالِ
فَقَالَ وَیْلٌ لِأَوْلَادِ آخِرِ الزَّمَانِ مِنْ آبَائِهِمْ
فَقِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ مِنْ آبَائِهِمُ الْمُشْرِکِینَ
فَقَالَ لَا مِنْ آبَائِهِمُ الْمُؤْمِنِینَ
لَا یُعَلِّمُونَهُمْ شَیْئاً مِنَ الْفَرَائِضِ
وَ إِذَا تَعَلَّمُوا أَوْلَادُهُمْ مَنَعُوهُمْ
وَ رَضُوا عَنْهُمْ بِعَرَضٍ یَسِیرٍ مِنَ الدُّنْیَا
فَأَنَا مِنْهُمْ بَرِی‏ءٌ وَ هُمْ مِنِّی بِرَاءٌ.
--------------------------------------------
جامع الأخبار(للشعیری) ؛ ص106

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۵۰
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا یکی از فضائل امیر مومنان (علیه السلام) این روایت است.
ابن عبّاس‏
 مى ‏گوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) به على (علیه السلام) فرمود:
اى على! تو در میان مردم همچون‏
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ در قرآن هستی. 
هر کس آن را یک بار بخواند گویى یک سوم قرآن را خوانده است،
و هر کس آن را دو بار بخواند گویى دو سوم قرآن را خوانده است
و هر کس آن را سه بار بخواند گویى تمام قرآن را خوانده است‏
.

اى على! تو نیز چنینى،
هر کس به زبان، تو را دوست بدارد یک سوم اسلام را دوست داشته است،
و هر کس با قلب و زبان تو را دوست بدارد دو سوم اسلام را دوست داشته است
و هر کس با زبان و قلب و دست تو را دوست بدارد همه اسلام را دوست داشته است.
سوگند به آن که مرا به حقّ به پیامبرى برانیگخت
اگر زمینیان تو را چونان آسمانیان دوست بدارند کسى از آن‏ها به آتش، عذاب نشود

متن عربی حدیث

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‏ 
قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) لِعَلِیٍّ (علیه السلام) 
یَا عَلِیُ‏ مَا مَثَلُکَ‏ فِی‏ النَّاسِ‏ إِلَّا کَمَثَلِ‏ قُلْ‏ هُوَ اللَّهُ‏ أَحَدٌ فِی الْقُرْآنِ
مَنْ قَرَأَهَا مَرَّةً فَکَأَنَّمَا قَرَأَ ثُلُثَ الْقُرْآنِ
وَ مَنْ قَرَأَهَا مَرَّتَیْنِ فَکَأَنَّمَا قَرَأَ ثُلُثَیِ الْقُرْآنِ
وَ مَنْ قَرَأَهَا ثَلَاثاً فَکَأَنَّمَا قَرَأَ الْقُرْآنَ کُلَّهُ‏إ
کَذَا أَنْتَ یَا عَلِیُّ مَنْ أَحَبَّکَ‏ بِلِسَانِهِ فَقَدْ أَحَبَّ ثُلُثَ الْإِسْلَامِ وَ مَنْ أَحَبَّکَ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَقَدْ أَحَبَ‏ ثُلُثَیِ الْإِسْلَامِ وَ مَنْ أَحَبَّکَ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ یَدَیْهِ‏ فَقَدْ أَحَبَّ الْإِسْلَامَ‏ کُلَّهُ وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ نَبِیّاً لَوْ أَحَبَّکَ أَهْلُ الْأَرْضِ کَحُبِ‏ أَهْلِ السَّمَاءِ لَمَا عُذِّبَ‏ أَحَدٌ مِنْهُمْ بِالنَّارِ.

---------------------------------
کشف الیقین فی فضائل أمیر المؤمنین (علیه السلام) صفحه 297

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۰
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا با عرض سلام ادب خدمت کاربران عزیز و مهربان
آیا تا کنون داستانی شنیده اید که کسی امام زمان را در خوای دیده باشد ولی صورت حضرت را ندیده باشد ؟ البته ممکن است امام را در خواب دیده باشد و صورت حضرت را هم دیده باشد و حضرت را شناخته باشد ولی همه اینها در خواب است ممکن است کسی در بیداری امام زمان را دیده باشد ولس حضرت را نشناخته باشد و ممکن است امام را دیده باشد و امام را شناخته باشد و با امام هم مدتی صحبت کرده باشد و این توفیق بزرگی است که به آسانی نصیبب هر کسی نمی شود یکی از آن داستانهای ناب و معتبر این است 
شخصی در نواحی حله سکونت داشت که او را اسماعیل بن حسن هرقلی می‏ گفتند و اهل قریه «هرقل» بود. وی در زمان من وفات یافت و من او را ندیدم ولی پسر او شمس الدین می گفت: پدرم نقل می­کرد که در ایام جوانی، جراحتی به پهنی کف دست آدمی در ران چپم پیدا شد.

این جراحت در فصل بهار می­ شکافت و خون و چرک از آن بیرون می‏ آمد و درد آن مرا از بسیاری از کارهایم باز میداشت در آن موقع در «هرقل» بودم‏ روزی آمدم به حله و رفتم بخانه سید رضی الدین علی بن طاوس ­& و از ناراحتی خود نزد وی درد دل کردم و گفتم: می­خواهم در شهر آن را مداوا کنم.
سید اطباء حله را خواست و محل درد را بآنها نشان داد اطباء گفتند: این زخم در بالای رگ اکحل قرار گرفته و معالجه آن خطرناک است. این جراحت را باید برید ولی اگر بریدند رگ هم قطع می‏شود و شخص می­میرد.
سیّد رضی الدین بن طاوس، قدس اللَّه روحه، بمن گفت: من میخواهم به بغداد بروم، و بسا هست که اطبای آنجا حاذقتر باشند؛ بهتر اینست که تو هم بیائی.
سید & مرا با خود برد و وارد بغداد شدیم. در آنجا نیز اطباء را خواست و موضع درد را به آنها نشان داد. آنها هم همان جوابی را دادند که اطباء حله گفته بودند؛ و از این حیث دلتنگ شدم.
در این موقع سید بن طاوس فرمود: شرع تو را از لحاظ نماز گزاردن در این لباس در وسعت گذارده فقط باید سعی کنی حتی الامکان از خون و نجاست دوری جوئی و بی‏جهت خود را ناراحت مکن که خدا و رسولش تو را از این عمل نهی فرموده‏اند (یعنی حالا که اطباء چنین میگویند، بهمین حال باش و از حیث لباس برای نماز گزاردن در زحمت مباش).
من گفتم: حالا که چنین است و به بغداد آمده‏ام از همین جا میروم سامرا برای زیارت و از آنجا بوطن باز میگردم، سید بن طاوس این فکر را تحسین‏ کرد سپس اثاث خود را نزد سید گذاردم و حرکت نمودم.
چون وارد سامره شدم ائمه را زیارت کردم سپس از سرداب پائین رفتم پاسی از شب را در سرداب گذراندم و خدا و امام را بکمک طلبیدم و تا روز پنجشنبه در سامره ماندم آنگاه رفتم کنار شط دجله و غسل کردم و لباس تمیزی پوشیدم و آبخوری که با خود داشتم پر کردم و بیرون آمدم که بشهر برگردم.
در آن حال دیدم چهار نفر سوار از در حصار شهر بیرون می‏آیند در اطراف شط عده‏ای از سادات هم گوسفندان خود را می‏چرانیدند، لذا گمان کردم که سواران از آنها هستند.
وقتی بهم رسیدیم، دیدم یکی از آنها جوانی است که تازه خط محاسن بر صورتش نقش بسته و هر چهار نفر شمشیری حمایل دارند. یک نفرشان پیر مردی بود که نیزه‏ای در دست داشت، و دیگری شمشیری حمایل نموده و نقاب بصورت و قبائی روی شمشیر پوشیده و گوشه آن را از زیر بغل گذرانیده بود.
پیر مرد نیزه‏دار در سمت راست جاده ایستاد و ته نیزه خود را بزمین زد آن دو جوان هم در سمت چپ ایستادند و شخص قبا پوش هم در وسط راه مقابل من ایستاد. آنها به من سلام کردند و من هم جواب آنها را دادم. مرد قباپوش بمن گفت:
تو فردا میخواهی نزد کسانت بروی؟ گفتم: آری. گفت: بیا جلو تا جراحتی که تو را رنج میدهد ببینم.
من نمی‏خواستم که آنها با من تماس پیدا کنند و پیش خود گفتم مردم بیابان­گرد، از نجاست پرهیزی ندارند، و من هم از آب بیرون آمده و لباسم تر است، با این وصف نزد وی رفتم و او دست مرا گرفت و به طرف خود کشید و با دست دوشم را تا پائین لمس نمود تا آنکه دستش بجراحت خورد و آن را طوری فشار داد که دردم گرفت.
سپس مانند اول سوار اسب شد این هنگام پیر مرد نیزه بدست گفت: اسماعیل! راحت شدی؟ من تعجب کردم که از کجا اسم مرا می داند. گفتم: ما و شما ان شاء اللَّه راحت و رستگار هستیم.
بعد پیر مرد گفت: این آقا امام زمان (علیه السلام) است. با شنیدن این کلام پیش رفتم و همان طور که سوار بود پای حضرتش را بوسیدم. سپس براه افتادند و من با آنها می­رفتم! امام (علیه السلام) فرمود: برگرد! گفتم: من هرگز از شما جدا نمی ­شوم. فرمود صلاح در این است که برگردی! ولی من همان جواب را دادم، پیر مرد گفت ای اسماعیل شرم نمی­ کنی دو بار امام به تو می­ گوید برگرد و گوش نمی‏ کنی؟ ناچار توقف نمودم.
امام # چند قدم رفت و سپس متوجه من شد و فرمود: وقتی به بغداد رسیدی حتما ابو جعفر (یعنی المستنصر باللَّه خلیفه عباسی) تو را میطلبد. وقتی نزد او رفتی و چیزی به تو داد قبول مکن و بفرزند ما رضی (سید بن طاوس) بگو که توصیه‏ای برای تو به علی بن عوض بنویسد،
من بوی سفارش می­کنم چیزی که می خواهی به تو بدهد. آنگاه با همراهانش حرکت فرمود: من همچنان ایستاده آنها را می نگریستم تا از نظرم دور شدند، و من از جدائی آن حضرت متأسف بودم.
پس لحظه‏ای روی زمین نشستم آنگاه برخاستم و وارد شهر شدم و به حرم مطهر رفتم خدام حرم دور مرا گرفتند و گفتند: روی تو را چنان می‏ بینیم که با اول تغییر کرده است. آیا هنوز احساس درد میکنی؟ گفتم: نه! گفتند: کسی با تو نزاع کرده؟ گفتم نه!.
من از آنچه شما می گویید خبری ندارم ولی از شما سؤال می کنم: آیا سوارانی را که نزد شما بودند، می شناسید؟ گفتند: آنها از سادات و صاحبان گوسفندان هستند گفتم نه! او امام زمان (علیه السلام) بود گفتند: امام آن پیر مرد بود یا مرد قباپوش؟ گفتم همان مرد قباپوش امام بود. گفتند جراحتی را که داشتی باو نشان دادی؟ گفتم:
خود او با دست آن را فشار داد و مرا به درد آورد.
سپس جلو آنها لباس را بالا زده پایم را بیرون آوردم و از آن بیماری اثری ندیدم. من از کثرت اضطراب تردید کردم که کدام پایم درد می کرد. به همین جهت پای راستم را نیز بیرون آورده نگاه کردم و اثری ندیدم.
وقتی مردم این را مشاهده کردند شادی کنان بسوی من هجوم آوردند و لباسم را برای تبرک پاره پاره کردند، خدام مرا به خزانه بردند و جمعیت را از آمدن بطرف من منع کردند. ناظر بین النهرین آن روز در سامره بود، چون آن سر و صدا را شنید، پرسیده بود: چه خبر است؟ گفته بودند مریضی به برکت امام زمان # شفا یافته است. ناظر آمد در خزانه و اسم مرا پرسید و گفت چند روز است که از بغداد بیرون آمده‏ای؟ گفتم: اول هفته از بغداد خارج شدم.
او رفت و من آن شب را در سامره ماندم و چون نماز صبح خواندم از شهر بیرون آمدم مردم هم متوجه شدند و با من آمدند. ولی وقتی از شهر دور شدم مردم برگشتند.
شب را در «اوانا» { شهر کوچکی واقع در ده فرسخی بالای بغداد و دارای باغ و درختان بسیار بوده است } خوابیدم و صبح آن روز از آنجا عازم بغداد شدم. دیدم جمعیت روی پل عتیق ازدحام نموده و از هر کس وارد می‏شود نام و نسبش را می­پرسند و میگویند کجا بودی؟ از من هم پرسیدند نامت چیست و از کجا می‏آئی؟ من هم خود را معرفی کردم. ناگهان بطرف من هجوم آوردند و لباسم را پاره پاره نمودند و هر تکه آن را بعنوان تبرک بردند، بطوری که دیگر حالی برایم نماند.
علت این بود که ناظر امور بین النهرین نامه‏ای به بغداد نوشته و ماجرای مرا گزارش داده بود. آنگاه مردم مرا به بغداد بردند، و چنان ازدحامی شد که نزدیک بود از کثرت جمعیت تلف شوم.
وزیر قمی‏ { شیعه بوده } سید رضی الدین ابن طاوس را خواست تا در این باره تحقیقاتی نموده و صحت خبر مزبور را باطلاع وی برساند. رضی الدین هم با اصحاب خود نزدیک دروازه «نوبی» بمن برخوردند همراهان وی مردم را از اطراف من پراکنده ساختند. وقتی مرا دید گفت: این خبر را از تو می­دهند؟ گفتم: آری. آنگاه از مرکوب خود پیاده شد و پای مرا گشود و اثری از زخم سابق ندید.
سید همان جا لحظه‏ای بحالت بیهوشی افتاد، سپس دست مرا گرفت و نزد وزیر آورد و در حالی که می­گریست گفت: مولانا! این برادر من و نزدیکترین مردم به من است.
وزیر شرح واقعه را جویا شد و من از اول تا آخر برای او حکایت نمودم. وزیر اطبائی که قبلا آن زخم را دیده بودند احضار نمود و گفت: جراحت پای این مرد را که دیده‏اید معالجه کنید! اطبا گفتند: تنها راه علاج این زخم اینست که با آهن قطع بشود و اگر قطع شد می­میرد. وزیر گفت: بفرض اینکه قطع کنید و نمیرد چقدر طول میکشد که بهبود یابد؟ گفتند: دو ماه طول میکشد و بعد از بهبودی در جای آن گودی سفیدی می­ماند که دیگر در جای آن موی نمی‏روید.
وزیر پرسید: شما چه وقت آن را دیده‏اید؟ گفتند: ده روز پیش. وزیر پای مرا که قبلا مجروح بود نشان داد که مانند پای دیگر هیچ گونه علامتی که حاکی از سابقه درد باشد در وی دیده نمی­شد. یکی از اطباء فریاد کشید و گفت: این کار عیسی بن مریم × است! وزیر گفت: وقتی معلوم شد که کار شما نیست، ما خود می­دانیم که کار کیست! سپس خلیفه وزیر را احضار نمود و ماجرا را از وی پرسید. وزیر هم واقعه را برای خلیفه نقل کرد. خلیفه مرا احضار نمود و هزار دینار بمن داد و گفت این را بگیر و بمصرف خود برسان. گفتم: جرات نمی‏کنم یک دینار آن را بردارم. خلیفه گفت: از کی میترسی؟ گفتم: از همان کسی که مرا مورد عنایت قرار داد. زیرا گفت: چیزی از ابو جعفر قبول مکن. خلیفه از شنیدن این کلام گریست و مکدر شد آنگاه من بدون اینکه چیزی از وی بپذیرم بیرون آمدم.
علی بن عیسی اربلی (مؤلف کشف الغمه) میگوید: یک روز من این حکایت را برای جمعی که نزد من بودند نقل میکردم. شمس الدین پسر اسماعیل هرقلی‏ هم حاضر بود ولی من او را نمی‏شناختم. وقتی حکایت تمام شد؛ گفت: من فرزند او هستم.
من از این حسن اتفاق تعجب کردم و از وی پرسیدم آیا پای پدرت را در وقتی که مجروح بود، دیده بودی؟ گفت: نه. زیرا من در آن موقع طفل بودم، ولی وقتی بهبودی یافت دیدم که اثری از زخم نداشت. و در جای آن جراحت مو روئیده بود.
همچنین من این حکایت را از سید صفی الدین محمد بن محمد بن بشیر علوی موسوی و نجم الدین حیدر بن ایسر رحمة اللَّه علیهما که هر دو از مردم سرشناس بودند، و با من سابقه دوستی داشتند و نزد من بسیار عزیز بودند، پرسیدم و آنها نیز حکایت را تصدیق کردند و گفتند: ما آن جراحت را در حال بیماری اسماعیل و جای آن را در موقع بهبودیش در ران وی دیدیم.
و نیز شمس الدین فرزند او نقل میکرد که اسماعیل بعد از این واقعه از فراق آن حضرت سخت محزون بود تا جایی که در فصل زمستان در بغداد توقف نمود. و هر چند روز برای زیارت بسامره میرفت و باز ببغداد برمیگشت حتی در آن سال چهل بار بزیارت عسکریین علیهما السلام رفت، باین امید که بار دیگر حضرت را به‏بیند و بمقصود خود برسد و تقدیر با وی مساعدت نماید، ولی او در حسرت دیدار مجدد حضرت مرد و با غصه او بجهان باقی انتقال یافت. رحمة اللَّه علیه رحمة واسعة.

کَانَ فِی الْبِلَادِ الْحِلِّیَّةِ شَخْصٌ یُقَالُ لَهُ إِسْمَاعِیلُ بْنُ الْحَسَنِ الْهِرَقْلِیُّ مِنْ قَرْیَةٍ یُقَالُ لَهَا هِرَقْلُ مَاتَ فِی زَمَانِی وَ مَا رَأَیْتُهُ حَکَى لِی وَلَدُهُ شَمْسُ الدِّینِ قَالَ حَکَى لِی وَالِدِی أَنَّهُ خَرَجَ فِیهِ وَ هُوَ شَبَابٌ عَلَى فَخِذِهِ الْأَیْسَرِ تُوثَةٌ مِقْدَارَ قَبْضَةِ الْإِنْسَانِ وَ کَانَتْ فِی کُلِّ رَبِیعٍ تَشَقَّقُ وَ یَخْرُجُ مِنْهَا دَمٌ وَ قَیْحٌ وَ یَقْطَعُهُ أَلَمُهَا عَنْ‏

کَثِیرٍ مِنْ أَشْغَالِهِ وَ کَانَ مُقِیماً بِهِرَقِلَ فَحَضَرَ الْحُلَّةَ یَوْماً وَ دَخَلَ إِلَى مَجْلِسٍ السَّعِیدِ رَضِیِّ الدِّینِ عَلِیِّ بْنِ طَاوُسٍ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ شَکَا إِلَیْهِ مَا یَجِدُهُ مِنْهَا وَ قَالَ أُرِیدُ أَنْ أُدَاوِیَهَا فَأَحْضَرَ لَهُ أَطِبَّاءَ الْحُلَّةِ وَ أَرَاهُمُ الْمَوْضِعَ فَقَالُوا هَذِهِ التُّوثَةُ فَوْقَ الْعِرْقِ الْأَکْحَلِ وَ عِلَاجُهَا خَطَرٌ وَ مَتَى قُطِعَتْ خِیفَ أَنْ یَنْقَطِعَ الْعِرْقُ فَیَمُوتَ فَقَالَ لَهُ السَّعِیدُ رَضِیُّ الدِّینِ قَدَّسَ رُوحَهُ أَنَا مُتَوَجِّهٌ إِلَى بَغْدَادَ وَ رُبَّمَا کَانَ أَطِبَّاؤُهَا أَعْرَفُ وَ أَحْذَقُ مِنْ هَؤُلَاءِ فَأَصْحَبَنِی فَأَصْعَدُ مَعَهُ وَ أَحْضَرَ الْأَطِبَّاءَ فَقَالُوا کَمَا قَالَ أُولَئِکَ فَضَاقَ صَدْرُهُ فَقَالَ لَهُ السَّعِیدُ إِنَّ الشَّرْعَ قَدْ فَسَحَ لَکَ فِی الصَّلَاةِ فِی هَذِهِ الثِّیَابِ وَ عَلَیْکَ الِاجْتِهَادُ فِی الِاحْتِرَاسِ وَ لَا تُغَرِّرْ بِنَفْسِکَ فَاللَّهُ تَعَالَى قَدْ نَهَى عَنْ ذَلِکَ وَ رَسُولُهُ فَقَالَ لَهُ وَالِدِی إِذَا کَانَ الْأَمْرُ عَلَى ذَلِکَ وَ قَدْ وَصَلْتُ إِلَى بَغْدَادَ فَأَتَوَجَّهُ إِلَى زِیَارَةِ الْمَشْهَدِ الشَّرِیفِ بِسُرَّ مَنْ رَأَى عَلَى مُشَرِّفِهِ السَّلَامُ ثُمَّ أَنْحَدِرُ إِلَى أَهْلِی فَحَسَّنَ لَهُ ذَلِکَ فَتَرَکَ ثِیَابَهُ وَ نَفَقَتَهُ عِنْدَ السَّعِیدِ رَضِیِّ الدِّینِ وَ تَوَجَّهَ قَالَ فَلَمَّا دَخَلْتُ الْمَشْهَدَ وَ زُرْتُ الْأَئِمَّةَ ع وَ نَزَلْتُ السَّرْدَابَ وَ اسْتَغَثْتُ بِاللَّهِ تَعَالَى وَ بِالْإِمَامِ ع وَ قَضَیْتُ بَعْضَ اللَّیْلِ فِی السَّرْدَابِ وَ بِتُّ فِی الْمَشْهَدِ إِلَى الْخَمِیسِ ثُمَّ مَضَیْتُ إِلَى دِجْلَةَ وَ اغْتَسَلْتُ وَ لَبِسْتُ ثَوْباً نَظِیفاً وَ مَلَأْتُ إِبْرِیقاً کَانَ مَعِی وَ صَعِدْتُ أُرِیدُ الْمَشْهَدَ.

فَرَأَیْتُ أَرْبَعَةَ فُرْسَانٍ خَارِجَیْنِ مِنْ بَابِ السُّورِ وَ کَانَ حَوْلَ الْمَشْهَدِ قَوْمٌ مِنَ الشُّرَفَاءِ یَرْعَوْنَ أَغْنَامَهُمْ فَحَسِبْتُهُمْ مِنْهُمْ فَالْتَقَیْنَا فَرَأَیْتُ شَابَّیْنِ أَحَدُهُمَا عَبْدٌ مَخْطُوطٌ وَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ مُتَقَلِّلٌ بِسَیْفٍ وَ شَیْخاً مُنَقَّباً بِیَدِهِ رُمْحٌ وَ الْآخَرُ مُتَقَلِّدٌ بِسَیْفٍ وَ عَلَیْهِ فَرَجِیَّةٌ مُلَوَنَّةٌ فَوْقَ السَّیْفِ وَ هُوَ مُتَحَنِّکٌ بِعَذَبَتِهِ فَوَقَفَ الشَّیْخُ صَاحِبُ الرُّمْحِ یَمِینَ الطَّرِیقِ وَ وُضِعَ کَعْبٌ فِی الْأَرْضِ وَ وَقَفَ الشَّابَّانِ عَنْ یَسَارِ الطَّرِیقِ وَ بَقِیَ صَاحِبُ الْفَرَجِیَّةِ عَلَى الطَّرِیقِ مُقَابِلَ وَالِدِی ثُمَّ سَلَّمُوا عَلَیْهِ فَرَدَّ عَلَیْهِمُ السَّلَامَ فَقَالَ لَهُ صَاحِبُ الْفَرَجِیَّةِ أَنْتَ غَداً تَرُوحُ إِلَى أَهْلِکَ فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ لَهُ تَقَدَّمْ حَتَّى أُبْصِرَ مَا یُوجِعُکَ قَالَ فَکَرِهْتُ مُلَامَسَتَهُمْ وَ قُلْتُ فِی نَفْسِی أَهْلُ الْبَادِیَةِ مَا یَکَادُونَ یَحْتَرِزُونَ مِنَ النَّجَاسَةِ وَ أَنَا قَدْ خَرَجْتُ مِنَ الْمَاءِ وَ قَمِیصِی مَبْلُولٌ ثُمَّ إِنِّی بَعْدَ ذَلِکَ تَقَدَّمْتُ إِلَیْهِ فَلَزِمَنِی بِیَدِهِ وَ

مَدَّنِی إِلَیْهِ وَ جَعَلَ یَلْمِسُ جَانِبِی مِنْ کَتِفِی إِلَى أَنْ أَصَابَتْ یَدُهُ التُّوثَةَ فَعَصَرَهَا بِیَدِهِ فَأَوْجَعَنِی ثُمَّ اسْتَوَى فِی سَرْجِهِ کَمَا کَانَ فَقَالَ لِی الشَّیْخُ أَفْلَحْتَ یَا إِسْمَاعِیلُ فَعَجِبْتُ مِنْ مَعْرِفَتِهِ بِاسْمِی فَقُلْتُ أَفْلَحْنَا وَ أَفْلَحْتُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ قَالَ فَقَالَ لِی الشَّیْخُ هَذَا هُوَ الْإِمَامُ قَالَ فَتَقَدَّمْتُ إِلَیْهِ فَاحْتَضَنْتُهُ وَ قَبَّلْتُ فَخِذَهُ.

ثُمَّ إِنَّهُ سَاقَ وَ أَنَا أَمْشِی مَعَهُ مُحْتَضِنَهُ فَقَالَ ارْجِعْ فَقُلْتُ لَا أُفَارِقُکَ أَبَداً فَقَالَ الْمَصْلَحَةُ رُجُوعُکَ فَأَعَدْتُ عَلَیْهِ مِثْلَ الْقَوْلِ الْأَوَّلِ فَقَالَ الشَّیْخُ یَا إِسْمَاعِیلُ مَا تَسْتَحْیِی یَقُولُ لَکَ الْإِمَامُ مَرَّتَیْنِ ارْجِعْ وَ تُخَالِفُهُ فَجَبَهَنِی بِهَذَا الْقَوْلِ فَوَقَفْتُ فَتَقَدَّمَ خُطُوَاتٍ وَ الْتَفَتَ إِلَیَّ وَ قَالَ إِذَا وَصَلْتَ بَغْدَادَ فَلَا بُدَّ أَنْ یَطْلُبَکَ أَبُو جَعْفَرٍ یَعْنِی الْخَلِیفَةُ الْمُسْتَنْصِرُ رَحِمَهُ اللَّهُ فَإِذَا حَضَرْتَ عِنْدَهُ وَ أَعْطَاکَ شَیْئاً فَلَا تَأْخُذْهُ وَ قُلْ لِوَلَدِنَا الرَّضِیِّ لِیَکْتُبْ لَکَ إِلَى عَلِیِّ بْنِ عِوَضٍ فَإِنَّنِی أُوصِیهِ یُعْطِیکَ الَّذِی تُرِیدُ ثُمَّ سَارَ وَ أَصْحَابُهُ مَعَهُ فَلَمْ أَزَلْ قَائِماً أُبْصِرُهُمْ إِلَى أَنْ غَابُوا عَنِّی وَ حَصَلَ عِنْدِی أَسَفٌ لِمُفَارَقَتِهِ فَقَعَدْتُ إِلَى الْأَرْضِ سَاعَةً ثُمَّ مَشَیْتُ إِلَى الْمَشْهَدِ فَاجْتَمَعَ الْقُوَّامُ حَوْلِی وَ قَالُوا نَرَى وَجْهَکَ مُتَغَیِّراً أَ أَوْجَعَکَ شَیْ‏ءٌ قُلْتُ لَا قَالُوا أَ خَاصَمَکَ أَحَدٌ قُلْتُ لَا لَیْسَ عِنْدِی مِمَّا تَقُولُونَ خَبَرٌ لَکِنْ أَسْأَلُکُمْ هَلْ عَرَفْتُمْ الْفُرْسَانَ الَّذِینَ کَانُوا عِنْدَکُمْ فَقَالُوا هُمْ مِنَ الشُّرَفَاءِ أَرْبَابِ الْغَنَمِ فَقُلْتُ لَا بَلْ هُوَ الْإِمَامُ ع فَقَالُوا الْإِمَامُ هُوَ الشَّیْخُ أَوْ صَاحِبُ الْفَرَجِیَّةِ فَقُلْتُ هُوَ صَاحِبُ الْفَرَجِیَّةِ فَقَالُوا أَرَیْتَهُ الْمَرَضَ الَّذِی فِیکَ فَقُلْتُ هُوَ قَبَضَهُ بِیَدِهِ وَ أَوْجَعَنِی ثُمَّ کَشَفْتُ رِجْلِی فَلَمْ أَرَ لِذَلِکَ الْمَرَضِ أَثَراً فَتَدَاخَلَنِی الشَّکُّ مِنَ الدَّهَشِ فَأَخْرْجُتْ رِجْلِی الْأُخْرَى فَلَمْ أَرَ شَیْئاً فَانْطَبَقَ النَّاسُ عَلَیَّ وَ مَزَّقُوا قَمِیصِی فَأَدْخَلَنِی الْقُوَّامُ خِزَانَةً وَ مَنَعُوا النَّاسَ عَنِّی وَ کَانَ نَاظِراً بَیْنَ النَّهْرَیْنِ بِالْمَشْهَدِ فَسَمِعَ الضَّجَّةَ وَ سَأَلَ عَنِ الْخَبَرِ فَعَرَّفُوهُ فَجَاءَ إِلَى الْخِزَانَةِ وَ سَأَلَنِی عَنْ اسْمِی وَ سَأَلَنِی مُنْذُ کَمْ خَرَجْتُ مِنْ بَغْدَادَ فَعَرَّفْتُهُ أَنِّی خَرَجْتُ فِی أَوَّلِ الْأُسْبُوعِ فَمَشَى عَنِّی وَ بِتُّ فِی الْمَشْهَدِ وَ صَلَّیْتُ الصُّبْحَ وَ خَرَجْتُ وَ خَرَجَ النَّاسُ مَعِی إِلَى أَنْ بَعُدْتُ عَنِ الْمَشْهَدِ وَ رَجَعُوا عَنِّی وَ وَصَلْتُ إِلَى‏

أَوَانَا فَبِتُّ بِهَا وَ بَکَّرْتُ مِنْهَا أُرِیدُ بَغْدَادَ فَرَأَیْتُ النَّاسِ مُزْدَحِمِینَ عَلَى الْقَنْطَرَةِ الْعَتِیقَةِ یَسْأَلُونَ مَنْ وَرَدَ عَلَیْهِمْ عَنْ اسْمِهِ وَ نَسَبِهِ وَ أَیْنَ کَانَ فَسَأَلُونِی عَنْ اسْمِی وَ مِنْ أَیْنَ جِئْتُ فَعَرَّفْتُهُمْ فَاجْتَمَعُوا عَلَیَّ وَ مَزَّقُوا ثِیَابِی وَ لَمْ یَبْقَ لِی فِی رُوحِی حُکْمٌ وَ کَانَ نَاظِرٌ بَیْنَ النَّهْرَیْنِ کَتَبَ إِلَى بَغْدَادَ وَ عَرَّفَهُمُ الْحَالَ ثُمَّ حَمَلُونِی إِلَى بَغْدَادَ وَ ازْدَحَمَ النَّاسُ عَلَیَّ وَ کَادُوا یَقْتُلُونَنِی مِنْ کَثْرَةِ الزِّحَامِ وَ کَانَ الْوَزِیرُ الْقُمِّیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ تَعَالَى قَدْ طَلَبَ السَّعِیدَ رَضِیَّ الدِّینِ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ تَقَدَّمَ أَنْ یُعَرِّفَهُ صِحَّةَ هَذَا الْخَبَرِ.

قَالَ فَخَرَجَ رَضِیُّ الدِّینِ وَ مَعَهُ جَمَاعَةٌ فَوَافَیْنَا بَابَ النُّوبِىِّ فَرَدَّ أَصْحَابُهُ النَّاسَ عَنِّی فَلَمَّا رَآنِی قَالَ أَ عَنْکَ یَقُولُونَ قُلْتُ نَعَمْ فَنَزَلَ عَنْ دَابَّتِهِ وَ کَشَفَ عَنْ فَخِذِی فَلَمْ یَرَ شَیْئاً فَغُشِیَ عَلَیْهِ سَاعَةً وَ أَخَذَ بِیَدِی وَ أَدْخَلَنِی عَلَى الْوَزِیرِ وَ هُوَ یَبْکِی وَ یَقُولُ یَا مَوْلَانَا هَذَا أَخِی وَ أَقْرَبُ النَّاسِ إِلَى قَلْبِی فَسَأَلَنِی الْوَزِیرُ عَنِ الْقِصَّةِ فَحَکَیْتُ لَهُ فَأَحْضَرَ الْأَطِبَّاءَ الَّذِینَ أَشْرَفُوا عَلَیْهَا وَ أَمَرَهُمْ بِمُدَاوَاتِهَا فَقَالُوا مَا دَوَاؤُهَا إِلَّا الْقَطْعُ بِالْحَدِیدِ وَ مَتَى قَطَعَهَا مَاتَ فَقَالَ لَهُمْ الْوَزِیرُ فَبِتَقْدِیرِ أَنْ تُقْطَعَ وَ لَا یَمُوتَ فِی کَمْ تَبْرَأُ فَقَالُوا فِی شَهْرَیْنِ وَ تَبْقَى فِی مَکَانِهَا حَفِیرَةٌ بَیْضَاءُ لَا یُنْبِتُ فِیهَا شَعْرٌ فَسَأَلَهُمْ الْوَزِیرُ مَتَى رَأَیْتُمُوهُ قَالُوا مُنْذُ عَشَرَةِ أَیَّامٍ فَکَشَفَ الْوَزِیرُ عَنِ الْفَخِذِ الَّذِی کَانَ فِیهِ الْأَلَمُ وَ هِیَ مِثْلُ أُخْتِهَا لَیْسَ فِیهَا أَثَرٌ أَصْلًا فَصَاحَ أَحَدُ الْحُکَمَاءِ هَذَا عَمَلُ الْمَسِیحِ فَقَالَ الْوَزِیرُ حَیْثُ لَمْ یَکُنْ عَمَلَکُمْ فَنَحْنُ نَعْرِفُ مَنْ عَمِلَهَا.

ثُمَّ إِنَّهُ أُحْضِرَ عِنْدَ الْخَلِیفَةِ الْمُسْتَنِصِرِ رَحِمَهُ اللَّهُ تَعَالَى فَسَأَلَهُ عَنِ الْقِصَّةِ فَعَرَّفَهُ بِهَا کَمَا جَرَى فَتَقَدَّمَ لَهُ بِأَلْفِ دِینَارٍ فَلَمَّا حَضَرَتْ قَالَ خُذْ هَذِهِ فَأَنْفِقْهَا فَقَالَ مَا أَجْسُرْ آخُذُ مِنْهُ حَبَّةً وَاحِدَةً فَقَالَ الْخَلِیفَةُ مِمَّنْ تَخَافُ فَقَالَ مِنَ الَّذِی فَعَلَ مَعِی هَذَا قَالَ لَا تَأْخُذْ مِنْ أَبِی جَعْفَرٍ شَیْئاً فَبَکَى الْخَلِیفَةُ وَ تَکَدَّرَ وَ خَرَجَ مِنْ عِنْدِهِ وَ لَمْ یَأْخُذْ شَیْئاً.

قَالَ أَفْقَرُ عِبَادِ اللَّهِ تَعَالَى إِلَى رَحْمَتِهِ- عَلِیُّ بْنُ عِیسَى عَفَا اللَّهُ عَنْهُ کُنْتُ فِی بَعْضِ الْأَیَّامِ أَحْکِی هَذِهِ الْقِصَّةَ لِجَمَاعَةٍ عِنْدِی وَ کَانَ هَذَا شَمْسُ الدِّینِ مُحَمَّدٌ وَلَدَهُ عِنْدِی وَ

أَنَا لَا أَعْرِفُهُ فَلَمَّا انْقَضَتِ الْحِکَایَةُ قَالَ أَنَا وَلَدُهُ لِصُلْبِهِ فَعَجِبْتُ مِنْ هَذَا الِاتِّفَاقِ وَ قُلْتُ هَلْ رَأَیْتَ فَخِذَهُ وَ هِیَ مَرِیضَةٌ فَقَالَ لَا لِأَنِّی أَصْبُو عَنْ ذَلِکَ وَ لَکِنِّی رَأَیْتُهَا بَعْدَ مَا صَلَحَتْ وَ لَا أَثَرَ فِیهَا وَ قَدْ نَبَتَ فِی مَوْضِعِهَا شَعْرٌ وَ سَأَلْتُ السَّیِّدَ صَفِیَّ الدِّینِ مُحَمَّدَ بْنَ مُحَمَّدِ بْنِ بِشْرٍ الْعَلَوِیَّ الْمُوسَوِیَّ وَ نَجْمَ الدِّینِ حَیْدَرَ بْنَ الْأَیْسَرِ رَحِمَهُمَا اللَّهُ تَعَالَى وَ کَانَا مِنْ أَعْیَانِ النَّاسِ وَ سَرَاتِهِمْ وَ ذَوِی الْهَیْئَاتِ مِنْهُمْ وَ کَانَا صَدِیقَیْنِ لِی وَ عَزِیزَیْنِ عِنْدِی فَأَخْبَرَانِی بِصِحَّةِ هَذِهِ الْقِصَّةِ وَ أَنَّهُمَا رَأَیَاهَا فِی حَالِ مَرَضِهَا وَ حَالِ صِحَّتِهَا وَ حَکَى لِی وَلَدُهُ هَذَا أَنَّهُ کَانَ بَعْدَ ذَلِکَ شَدِیدَ الْحُزْنِ لِفِرَاقِهِ ع حَتَّى أَنَّهُ جَاءَ إِلَى بَغْدَادَ وَ أَقَامَ بِهَا فِی فَصْلِ الشِّتَاءِ وَ کَانَ کُلَّ أَیَّامٍ یَزُورُ سَامَرَّاءَ وَ یَعُودُ إِلَى بَغْدَادَ فَزَارَهَا فِی تِلْکَ السَّنَةِ أَرْبَعِینَ مَرَّةً طَمَعاً أَنْ یَعُودَ لَهُ الْوَقْتُ الَّذِی مَضَى أَوْ یُقْضَى لَهُ الْحَظُّ بِمَا قَضَى وَ مَنِ الَّذِی أَعْطَاهُ دَهْرَهُ الرِّضَا أَوْ سَاعَدَهُ بِمَطَالِبِهِ صَرْفُ الْقَضَاءِ فَمَاتَ رَحِمَهُ اللَّهِ بِحَسْرَتِهِ وَ انْتَقَلَ إِلَى الْآخِرَةِ بِغُصَّتِهِ وَ اللَّهُ یَتَوَلَّاهُ وَ إِیَّانَا بِرَحْمَتِهِ بِمَنِّهِ وَ کَرَامَتِهِ.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۰۲
محمد رضا اعظمی راد

با عرض سلام و ادب خدمت دوستان عزیز با توجه به نزذیک بودن به ایام ولادت آقا امام زمان چند سوال است که خیلی نظرم را به خودش جلب کرد و ذهنم را درگیر کرده که آیا دعا در کمتر شدن زمان غیبت تاثیر دارد و آیا در امتهای گذشته مسأله غیبت بوده یا اختصاص به اسلام دارد؟ حالا اگر در اقوام گذشته هم غیبت بوده آیا موردی بوده که با دعای مردم زمان غیبت کوتاه شود؟
وجود نازنین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود چون زمان مرگ حضرت یوسف (علیه السلام) فرا رسید شیعیان و خاندان خود را جمع کرد و حمد و ثناى الهى گفت و سپس آنها را از سختى های فراوان آینده خبر داد و گفت در این سختى مردان شما را بکشند و شکم زنان آبستن را بدرند و کودکان را سر ببرند تا خدا حق را در قائم از فرزندان لاوى بن یعقوب ظاهر کند و او مردى گندم گون و بلند قامت است
و صفات او را برشمرد و سفارش کرد که باین وصیت من متمسک باشید،
دوره غیبت و سختى بنى اسرائیل فرا رسید و مدت چهار صد سال در انتظار قیام قائم بسر بردند تا آنگاه که مژده تولد او را دریافتند و نشانه‏ هاى ظهورش را دیدند و گرفتارى سخت ‏تر شد و با سنگ به آنها حمله شد
و دانشمندى که باحادیث او آرامش می گرفتند تحت تعقیب قرار گرفت و پنهان شد و آنها را واگذاشت به او گفتند ما در هنگام سختى بگفته‏ هاى تو دلخوش بودیم حالا چه کنیم؟ دانشمند آنها را در یک بیابانى برد و نشست و حدیث قائم و اوصاف و مژده نزدیک بودن ظهور او را به آنها گفت آن شب یک شب‏ مهتابى بود و در همین میان حضرت موسى (علیه السلام) بر آنها وارد شد، او در آن وقت تازه جوانى بود و از خانه فرعون بیرون آمده و گردش می کرد از میان موکب خود کناره گرفته و سوار بر استر بود و طیلسان خزى بدوش داشت و نزد آنها آمد، چون آن دانشمند او را دید از روی صفاتش او را شناخت، برخاست و خود را به پاى او انداخت و بوسه زد و گفت حمد خدا را که نمردم تا تو را دیدم چون پیروانش چنین دیدند دانستند که او ناجى آنها است همه بشکرانه خداى عز و جل بر زمین افتادند موسى جز این کلمه نگفت که امیدوارم خداوند بزرگ فرج شما را زود برساند سپس غائب شد و رفت به شهر مدین و نزد شعیب مدتها ماند،
این غیبت دوم براى آنها سخت‏تر از اولى بود و پنجاه و چند سال طول کشید و گرفتارى آنها سخت شد و دانشمند هم پنهان شد، فرستادند خدمت او که ما نمی توانیم بر دوری تو صبر کنیم. دانشمند پنهانی آنها را به یک بیابانى دعوت کرد و با گفته‏ هاى خود خوشدل ساخت و به آنها اعلام کرد که خداى عز و جل به او وحى کرده است که بعد از چهل سال فرج بدهد همه گفتند الحمد للَّه
خدا به او وحى کرد بگو به آنها که آن را به سى سال تخفیف دادم به خاطر اینکه الحمد لله گفتند،
گفتند هر نعمتى از خداست خدا به آن عالم وحى کرد که به آنها بگو آن را تا بیست سال تخفیف دادم،
گفتند کسى خیر نیاورد جز خدا، خدا به او وحى کرد که آن را تا ده سال کم کردم،
گفتند جلو بدى را نگیرد جز خدا، به او خطاب رسید که به آنان بگو از جاى خود حرکت نکنید اکنون اجازه فرج شما را دادم
در این میانه حضرت موسى (علیه السلام) پدیدار شد سوار بر الاغى بود و دانشمند خواست وظائف شیعه را نسبت به او شرح دهد، موسى آمد تا نزد آنها توقف کرد و بر آنها سلام داد دانشمند به او گفت چه نام دارى؟
گفت موسى
گفت نام پدرت چیست؟ گفت عمران،
پدر او کیست فاهت بن لاوى بن یعقوب
براى چه آمدى؟ برای رسالت از طرف خداى عز و جل،
دانشمند برخاست و دست او را بوسید
سپس با آنها نشست و آنها را خوشدل کرد و دستورات خود را به آنها داد و آنها را متفرق ساخت و از این وقت تا غرق فرعون و فرج آنها چهل سال طول کشید .

متن عربی حدیث

 وَ أَمَّا غَیْبَةُ مُوسَى النَّبِیِّ ع فَإِنَّهُ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو سَعِیدٍ سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ الْآدَمِیُّ الرَّازِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ آدَمَ النَّسَائِیُّ عَنْ أَبِیهِ آدَمَ بْنِ أَبِی إِیَاسٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْمُبَارَکُ بْنُ فَضَالَةَ عَنْ سَعِیدِ بْنِ جُبَیْرٍ عَنْ سَیِّدِ الْعَابِدِینَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ سَیِّدِ الشُّهَدَاءِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ سَیِّدِ الْوَصِیِّینَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ص قَالَ
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏
لَمَّا حَضَرَتْ یُوسُفَ ع الْوَفَاةُ جَمَعَ شِیعَتَهُ وَ أَهْلَ بَیْتِهِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ
ثُمَّ حَدَّثَهُمْ بِشِدَّةٍ تَنَالُهُمْ یُقْتَلُ فِیهَا الرِّجَالُ وَ تُشَقُّ بُطُونُ الْحَبَالَى وَ تُذْبَحُ الْأَطْفَالُ
حَتَّى یُظْهِرَ اللَّهُ الْحَقَّ فِی الْقَائِمِ مِنْ وُلْدِ لَاوَى بْنِ یَعْقُوبَ
وَ هُوَ رَجُلٌ أَسْمَرُ طُوَالُ وَ نَعَتَهُ لَهُمْ بِنَعْتِهِ فَتَمَسَّکُوا بِذَلِکَ
وَ وَقَعَتِ الْغَیْبَةُ وَ الشِّدَّةُ عَلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ‏ 
وَ هُمْ مُنْتَظِرُونَ قِیَامَ الْقَائِمِ أَرْبَعَ مِائَةِ سَنَةٍ
حَتَّى إِذَا بُشِّرُوا بِوِلَادَتِهِ وَ رَأَوْا عَلَامَاتِ ظُهُورِهِ وَ اشْتَدَّتْ عَلَیْهِمُ الْبَلْوَى وَ حُمِلَ عَلَیْهِمْ بِالْخَشَبِ وَ الْحِجَارَةِ
وَ طُلِبَ الْفَقِیهُ الَّذِی کَانُوا یَسْتَرِیحُونَ إِلَى أَحَادِیثِهِ فَاسْتَتَرَ وَ رَاسَلُوهُ
فَقَالُوا کُنَّا مَعَ الشِّدَّةِ نَسْتَرِیحُ إِلَى حَدِیثِکَ فَخَرَجَ بِهِمْ إِلَى بَعْضِ الصَّحَارِی وَ جَلَسَ یُحَدِّثُهُمْ حَدِیثَ الْقَائِمِ وَ نَعْتَهُ وَ قُرْبَ الْأَمْرِ وَ کَانَتْ لَیْلَةً قَمْرَاءَ
فَبَیْنَا هُمْ کَذَلِکَ إِذْ طَلَعَ عَلَیْهِمْ مُوسَى ع
وَ کَانَ فِی ذَلِکَ الْوَقْتِ حَدِیثَ السِّنِّ وَ قَدْ خَرَجَ مِنْ دَارِ فِرْعَوْنَ یُظْهِرُ النُّزْهَةَ فَعَدَلَ عَنْ مَوْکِبِهِ وَ أَقْبَلَ إِلَیْهِمْ وَ تَحْتَهُ بَغْلَةٌ وَ عَلَیْهِ طَیْلَسَانُ خَزٍّ
فَلَمَّا رَآهُ الْفَقِیهُ عَرَفَهُ بِالنَّعْتِ فَقَامَ إِلَیْهِ وَ انْکَبَّ عَلَى قَدَمَیْهِ فَقَبَّلَهُمَا
ثُمَّ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یُمِتْنِی حَتَّى أَرَانِیَکَ فَلَمَّا رَأَى الشِّیعَةُ ذَلِکَ عَلِمُوا أَنَّهُ صَاحِبُهُمْ فَأَکَبُّوا عَلَى الْأَرْضِ شُکْراً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
فَلَمْ یَزِدْهُمْ عَلَى أَنْ قَالَ أَرْجُو أَنْ یُعَجِّلَ اللَّهُ فَرَجَکُمْ ثُمَّ غَابَ بَعْدَ ذَلِکَ وَ خَرَجَ إِلَى مَدِینَةِ مَدْیَنَ فَأَقَامَ عِنْدَ شُعَیْبٍ مَا أَقَامَ
فَکَانَتِ الْغَیْبَةُ الثَّانِیَةُ أَشَدَّ عَلَیْهِمْ مِنَ الْأُولَى وَ کَانَتْ نَیِّفاً وَ خَمْسِینَ سَنَةً
وَ اشْتَدَّتِ الْبَلْوَى عَلَیْهِمْ وَ اسْتَتَرَ الْفَقِیهُ فَبَعَثُوا إِلَیْهِ أَنَّهُ لَا صَبْرَ لَنَا عَلَى اسْتِتَارِکَ عَنَّا فَخَرَجَ إِلَى بَعْضِ الصَّحَارِی وَ اسْتَدْعَاهُمْ وَ طَیَّبَ نُفُوسَهُمْ
وَ أَعْلَمَهُمْ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْحَى إِلَیْهِ أَنَّهُ مُفَرِّجٌ عَنْهُمْ بَعْدَ أَرْبَعِینَ سَنَةً
فَقَالُوا بِأَجْمَعِهِمْ الْحَمْدُ لِلَّهِ فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ قُلْ لَهُمْ قَدْ جَعَلْتُهَا ثَلَاثِینَ سَنَةً لِقَوْلِهِمْ الْحَمْدُ لِلَّهِ
فَقَالُوا کُلُّ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَیْهِ قُلْ لَهُمْ قَدْ جَعَلْتُهَا عِشْرِینَ سَنَةً
فَقَالُوا لَا یَأْتِی بِالْخَیْرِ إِلَّا اللَّهُ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَیْهِ قُلْ لَهُمْ قَدْ جَعَلْتُهَا عَشْراً
فَقَالُوا لَا یَصْرِفُ السُّوءَ إِلَّا اللَّهُ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَیْهِ قُلْ لَهُمْ لَا تَبْرَحُوا فَقَدْ أَذِنْتُ لَکُمْ فِی فَرَجِکُمْ
فَبَیْنَا هُمْ کَذَلِکَ إِذْ طَلَعَ مُوسَى ع رَاکِباً حِمَاراً فَأَرَادَ الْفَقِیهُ أَنْ یُعَرِّفَ الشِّیعَةَ مَا یَسْتَبْصِرُونَ بِهِ فِیهِ
وَ جَاءَ مُوسَى حَتَّى وَقَفَ عَلَیْهِمْ فَسَلَّمَ عَلَیْهِمْ
فَقَالَ لَهُ الْفَقِیهُ مَا اسْمُکَ
فَقَالَ مُوسَى قَالَ ابْنُ مَنْ
قَالَ ابْنُ عِمْرَانَ قَالَ ابْنُ مَنْ 
قَالَ ابْنُ قَاهِثِ بْنِ لَاوَى بْنِ یَعْقُوبَ
قَالَ بِمَا ذَا جِئْتَ قَالَ جِئْتُ بِالرِّسَالَةِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
فَقَامَ إِلَیْهِ فَقَبَّلَ یَدَهُ ثُمَّ جَلَسَ بَیْنَهُمْ فَطَیَّبَ نُفُوسَهُمْ وَ أَمَرَهُمْ أَمْرَهُ ثُمَّ فَرَّقَهُمْ
فَکَانَ بَیْنَ ذَلِکَ الْوَقْتِ وَ بَیْنَ فَرَجِهِمْ بِغَرْقِ فِرْعَوْنَ أَرْبَعُونَ سَنَةً.(1)
_____________________________________________________________
1. کمال الدین و تمام النعمة، ج‏1، ص: 146

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۲۰
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم

حقیر چندین سال پیش که قم بودم تقریبا در سال 1387 در سازمان حج و زیارت ثبت نام کردم که به عنوان روحانی کاروان عتبات (کربلا) پذیرفته شوم بعد ثبت نام کردم و امتحاناتش را دادم و به عنوان روحانی کاروان پذیرفته شدم.
برای اولین بار با کاروان شهرستان کنگاور کرمانشاه به کربلا رفتم. خیلی خوب و عالی بود بعدها با کاروان های شهرهای دیگر هم چند بار دیگر به عنوان روحانی کاروان به عتبات عالیات (کربلا) رفتم.
در یکی از سفر ها دست بر قضا شب شهادت موسی بن جعفر (علیه السلام) مصادف شد با حضور ما در کاظمین، توفیق بزرگی بود.


وقتی فهمیدم که شب شهادت در کاظمین هستیم خیلی خوشحال شدم و کمی هم ترسیدم چون اوضاع و احوال عراق خیلی از نظر انفجارهای زیاد خراب بود.
برنامه کاروان ما این بود که سه روز در نجف باشیم و سه روز در کربلا و چند ساعت در سامرا و یک روز در کاظمین و برگردیم
به هر حال وقتی در نجف بودیم شنیدیم که مردم نجف دارند پیاده حرکت می کنند که تقریبا هفت روز دیگر برسند کاظمین و شب شهادت آنجا عرض ادب کنند.
سه روز در نجف بودیم و زیارت کردیم و با اتوبوس  به سمت کربلا راه افتادیم. سه روزی که در کربلا بودیم شنیدیم که مردم دارند رهسپار زیارت موسی بن جعفر (علیه السلام) می شوند که تقریبا سه یا چهار روز دیگر پیاده به شهر کاظمین برسند.
سه روز کربلا هم گذشت و آمدیم سامرا و زیارت کردیم و آمدیم به سمت کاظمین که موکب ها آغاز شد و آب و غذای نذری می دادند و شور و حال عجیبی در مردم عزیز کشور عراق بود. زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ، دوروبر جاده پیاده می رفتند و می گفتند
یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر ...


به هر حال تقریبا ده کیلومتری کاظمین به انبوه زائران برخوردیم و نمی توانستیم با اتوبوس جلوتر برویم همه با هماهنگی مدیر کاروان پیاده شدیم پیرزنها و پیرمردها می گفتند: وای ده کیلومتر پیاده برویم؟!
مدیر کاروان به من گفت: حاج آقا شما باید در اداره و هدایت کاروان به من کمک کنید کار بسیار دشواری است و بسیار شلوغ است.
گفتم: چشم.
سپس مدیر کارت ویزیت مهمانسرایی که باید به آنجا می رفتیم را به همه داد و تاکید کرد که چند قدمی درب اصلی حرم است و باید به سمت گنبدها برویم تا به مهمانسرا نزدیک شویم و سپس برای اقامه نماز جماعت در حرم مطهر آماده شویم .

یکی از کارهای مؤثر و مهم مدیر این بود پارچه های کوچک نارنجی رنگ به زنهای کاروان داد و گفت پشت سرشان به چادر وصل کنند تا گم نشوند.
مدیر به من گفت: من جلو می روم و پرچم کاروان را بالا نگه می دارم و شما آخرین نفر باشید که وقتی شما را دیدم مطمئن باشم دیگر کسی پشت سر شما نیست و گم نشده چون شما عبا و عمامه دارید من راحت‌تر شما را پیدا می کنم و می فهمم کسی گم نشده. باز هم گفتم: به روی دیده، حتما.
به هر حال مدیر در آن هیاهو به راه افتاد و کاروانیان پشت سرش به راه افتادند و من بیچاره هم آخر کار حرکت می کردم.

گاهی به پیرزنها می گفتم: تندتر حرکت کنید من پرچم مدیر را نمی بینم ولی کُند حرکت می کردند و اذیت می شدم به هر حال با هزار رنج و سختی به نزدیکی های حرم مطهر موسی ابن جعفر و امام جواد (علیهم السلام) رسیدیم دو گنبد طلایی و زیبا و قشنگ به راستی دلهای همه شکسته بود و همه از ته دل با عرب ها
یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر


را زمزمه می کردیم و می رفتیم که ناگهان یک راهبند بزرگ که عمودی بود کمکم افقی شد و جلو راه را بست.
مدیر کاروان و چند نفر از افراد کاروان رفته بودند ولی بقیه کاروان پشت این راهبند ماندیم من داد زدم آقای مدیر آقای مدیر ولی در این جار و جنجال هرگز صدای من را نشنید و دور شد و به هیچ وجه پرچم هم دیگر دیده نمی شد.  

من به عربی به مسئول راهبند که پلیس عراقی بود گفتم: چرا راه را بستی؟ 
گفت خیلی ازدحام است و این مسیر نمی تواند هم رفت و هم برگشت باشد باید فقط مسیر برگشت از حرم باشد
من گفتم نصف کاروان ما رفتند اجازه بده بقیه کاروان هم برویم بعد مسیر را ببند
گفت نه اصلا امکان ندارد بالاخره راهبند به وسط یک کاروان می خورد  و نمی توانم چندین بار راهبند را باز و بسته کنم. چند بار با جدیت تکرار کردم ولی او حرف خودش را می زد.
مدتی صبر کردیم تا شاید وقتی دیدند ما نیامدیم برگردند ولی خبری نشد از پلیس عراق پرسیدم حالا از کجا به سمت حرم برویم با دست سمت راست را نشان داد و به راه افتادیم
در دلم گفتم یا صاحب الزمان من که مدیر کاروان نیستم من که راه را بلد نیستم حالا چه کار کنیم توی کشور غریب مسئولیت اعضای کاروان را به عهده گرفتن خیلی سخت است کمکم کن و در دلم مرتب این ذکر مقدس یا صاحب الزمان را تکرار می کردم


ولی زنها و مردهای کاروان می گفتند درسته که مدیر و چند نفر از اعضای کاروان را گم کردیم ولی الحمدلله حاج آقا همراه ما هست و روحانی مورد اعتمادی است و همه جا را بلد است و از این حرفها...
چند قدمی که رفتیم دوباره پلیس عراق جلو ما را گرفت و گفت زنان برای تفتیش به این اتاقک بروند و مردان برای تفتیش به آن سو بروند من به پلیس عراق گفتم دوست عزیز ما چند بار تفتیش شدیم و خیلی راه پیاده آمدیم مدیر و چند نفر از اعضای کاروان را گم کردیم اجازه بده که دیگر تفتیش نشویم.
پلیس عراق با پافشاری و جدیدت گفت: امکان ندارد امشب شب شهادت است. ازدحام است. من از کجا به شما اعتماد کنم تفتیش برای همه است. 

گفتم چشم
همه به تفتیش رفتیم و مردها زود بیرون آمدیم ولی تفتیش زنها خیلی طول کشید. 
به هر حال کم کم اذان مغرب و عشا را گفتند و اصلا امکان نداشت که ما بتوانیم در این غوغا نماز بخوانیم با خودم گفتم اینجا چند قدمی مهمانسرا هستیم می رویم نماز را در مسافرخانه به جماعت می خوانیم و پس از آن می رویم حرم ولی قبلا انتظار داشتم نماز را در حرم بخوانیم ولی نشد.
چند قدمی که دوباره به سمت هتل راه افتادیم دوباره پلیس جلو ما را گرفت و اشاره به تفتیش النساء و تفتیش الرجال کرد واقعا همه به ستوه آمده بودیم و از اینکه اجازه بدهند تفتیش نشویم نا امید بودیم تازه بعضی وقتها که به پلیس می گفتم اجازه بده ما رد شویم و تفتیش نشویم بیشتر مظنون می شد و به ما شک می کرد و

خلاصه از این تفتیش به آن تفتیش و هر چه می رفتیم نمی رسیدیم. 
داشتیم به طور کامل حرم را از کوچه های اطرافش دور می زدیم زنهای کاروانمان به سر خودشان می زدند و از شدت خستگی و ناراحتی گریه می کردند چند ساعت طول کشید نماز هم خیلی دیر شد و داخل پاهای من می لرزید بارها به امام زمان متوسل شدم و از او کمک خواستم
خلاصه به یک بازار میوه و تره‌بار بزرگ رسیدیم که اگر از بازار عبور می کردیم نزدیک حرم و هتل بودیم چون به حرم نزدیکتر شده بودیم
ازدحام فوق العاده زیاد بود در حدی که بعضی وقتها جمعیت ما را این طرف و آن طرف می برد من خیلی موظب بودم که با نامحرم برخورد نکنم و اگر می دیدم دارم با نامحرم برخود می کنم کمی هل می دادم و خودم را می کشیدم به سمت مردها بعضی ها که ایرانی بودند می گفتند حاج آقا شما دیگر چرا هل می دهید.
و اما زنان کاروان ما چون همه آن پارچه نارنجی رنگ را پشت سرشان وصل کرده بودند و با یک دست چادرشان را محکم گرفته بودند و با دست دیگر چادر بغل دستی را محکم گرفته بودند از همدیگر جدا نمی شدند و گم نشدند من هم مواظبشان بودم و آویزان کردن پارچه های نارنجی خیلی کمک کرد البته مدیر این تدبیر را اندیشیده بود هر کجا هست خدا جزای خیرش دهد.

 به هر حال رسیدیم به در خروجی بازار میوه و من از آن طرف داشتم در حرم را می دیدم

اگر از این در خروجی و دژبانی و تفتیش رد می شدیم خیلی به مهمانسرا نزدیک می شدیم.
نزدیک های این در بزرگ یک ورق آهن کلفت عمودی قرار داده بودند تقریبا با ارتفاع هفتاد هشتاد سانتی متر خیلی برایم سخت بود که با عبا و قبا بالای آن بروم و از آن رد شود خیلی خجالت می کشیدم ولی ناگهان دیدم مامورها و سرباز ها از آن طرف در، دارند در بزرگ را می بندند پریدم بالای ورق آهنی و رد شدم و چندتا مرد ایرانی اینجا ایستاده بودند گفتم: بروید کنار کاروان ما باید حتما از این در قبل از اینکه بسته شود ردشوند خودم را به کنار در رساندم یک جوان عرب آن طرف داشت با سرعت دو طرف در را به هم نزدیک می کرد ولی این آقای ایرانی که جلو من ایستاده بود کنار نمی رفت که با سرباز عرب صحبت کنم و بگویم ما چقدر خسته شدیم و بیچاره شدیم و ...
چند بار گفتم دوست عزیز برو کنار ولی اعتنا نکرد اصرار کردم توجه نکرد من هم او را محکم کنار زدم و تقریبا پنج سانتی متر مانده بود که در کاملا بسته شود پشت دستهایم را به هم چسباندم و هر دو دستم را لای در قرار دادم من فشار می دادم که باز کنم و آن جوان عرب فشار می داد که ببندد
دیدم با اینکه من از او بزرگتر هم ولی زور او بیشتر است دستهایم داشت له می شد داشتم می مردم بلند بلند شروع کردم با امام زمان (عجل الله فرجه) حرف زدن
گفتم آقا جان، ارباب جان، مهدی جان، مولی جان، ما از روز اولی که آمدیم وارد حوزه علمیه شدیم گفتند سرباز شما هستیم. حالا ما سرباز خوبی نبودیم تو که مولای خوبی هستی. آقا جان باید بیشتر از همه و قبل از همه به سربازهای خودت کمک کنی چرا بهم کمک نمی کنی؟ چرا؟ چرا؟ به خاطر اینکه بدم؟ به خاطر گناهانم؟ خب آقا جان ارباب جان نگاه کن ببین جد خودتون امام حسین با اینکه حر خیلی گناهکار بود ولی او را بخشید اصلا به روش نیاورد که چه کارهایی کرده است...


لابلای این حرفها با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دیدم کمکم من زورم به او می رسد و کمکم در دارد باز می شود خیلی فشار دادم و در به اندازه ای که وارد شوم باز شد و به زور وارد شدم. 

یک دژبانی نظامی بود چندتا از کوچکترها جلو آمدند با آنها حرف نزدم خیلی معترض بودند که چرا با زور وارد شدم به هر حال به فرمانده رسیدم.
به عربی به او گفتم ما از ایران آمدیم از بعد از نماز ظهر و عصر تا حالا پیاده در راهیم که به مهمانسرا برسیم مدیر و بعضی از اعضای کاروانمان گم شدند نماز نخواندیم زنهای کاروانمان طاقت ندارند دارند گریه می کنند لطفا این در را باز کن تا از اینجا رد شویم. 
به شرطه ها دستور داد فقط و فقط کاروانی که همراه این شیخ ایرانی هستند بروند و بعد در را ببندید از او تشکر کردم و با خودم گفتم خدا را شکر. 
مردها از آن ورق آهنی رد شدند و آمدند ولی برای زنها خیلی سخت بود خلاصه کمکم رد شدند و آمدند اولین زن کاروان ما که بسیار بسیار محجبه و پوشیده بود از آن در بزرگ رد شد. اشتباهی به جای اینکه به سمت راست و به داخل تفتیش النساء برود رفت سمت چپ اصلا نمی دانست کدام طرف باید برود. 
ناگهان پلیس عراق رفت جلو کتف های آن زن را از روی چادر مشکی گرفت و او را به سمت تفتیش النساء پرت کرد. 

یکی از اقوام ما می گوید این طور وقت ها سکوت کن. مواظب خودت باش. کاری به دیگران نداشته باش و گر نه برایت درد سر درست می شود.
من با خودم گفتم اگر حالا دعوا نکنی اصلا آخوند نیستی
و دوباره با خودم گفتم هر چه می خواهد بشود بشود یادم آمد از آن لحظات سخت زندگی امام حسین (علیه السلام) که به او گفتند خانواده ات اسیر می شوند خودت کشته می شوی و ... امام فرمودند هر طور می خواهد بشود بشود من دست از راه خودم بر نمی دارم.
با خودم گفتم بالاترین حدش این است که مرا دستگیر می کنند و شکنجه می کنند و می کشند باشه قبول می کنم. 

آن پلیس عراقی که زن کاروانمان را گرفت و پرت کرد خیلی قوی و بزرگ و وحشتناک بود یک عالمه خشاب همراهش بود و اصلحه در دستش بود و بی سیم و ...
من رفتم جلو به عربی گفتم چرا بهش دست زدی؟ دوباره بلندِ بلند داد زدم گفتم چرا دست زدی؟ بعد نزدیکتر شدم و یخه او را گرفتم و گردنش را فشار دادم ولی او محکم مرا به عقب زد و بلند گفت «شیخ ایرانی عقل ماکو»


خلاصه شرطه های دیگر آمدند و ما را از هم جدا کردند و اجازه ندادند دعوا کنیم.
من داشتم با خودم می گفتم حالا که دعوا کردم حتما من را دستگیر می کنند کنار آن محوطه نظامی بودم و منتظر بودم که دستبند به دستم بزنند و مرا به سمت زندان ببرند که ناگهان یکی دیگر از شرطه های عراقی وارد شد گفت اینجا چه خبر است؟
چرا همه چیز به هم ریخته؟
چرا هیچ کس سر جایش نیست ؟
یکی از سربازها به او گفت شیخ ایرانی با فرمانده دعوا کردند و بعد یواشکی چیزهایی به هم گفتند بعد شرطه ای که تازه آمده بود خیلی یواش به یکی از سربازها گفت با هر دو آنها صحبت می کنم و آنها را آشتی می دهم سرباز گفت نه نه شیخ ایرانی خیلی خطرناک است ممکن است رده بالا نظامی و اطلاعاتی ایران باشد.

من از لابلای صحبتهای آنها فهمیدم که نه تنها نمی خواهند مرا دستگیر کنند بلکه به شدت دارند از من می ترسند.
سریع از آن حالتی که منتظر بودم دستگیرم کنند در آمدم و اعضای کاروان را جمع کردم و از درب بزرگ بازار میوه همگی خارج شدیم و می خواستیم به آن طرف خیابان برویم که به یک هیئت بزرگ عزاداری برخورد کردیم با هر زحمتی که بود از آن هیئت هم رد شدیم و بالاخره به در مهمانسرا رسیدیم
ناگهان یکی از مردهای کاروان که زودتر از ما رسیده بود ما را دید و دنبال زن و دخترش می گشت وقتی دید صحیح و سالم رسیدند خیلی از من تشکر کرد بعد وارد مسافرخانه شدیم به مسؤول مسافرخانه گفتم اجازه بده اعضای کاروان ما شامشان را بخورند بعد نماز و بعد کلید اتاقها را بده

مسؤول هتل گفت:
شما مطمئن هستید که حتما باید به این هتل بیایید؟ گفتم بله اینم کارت ویزیت شما همه داریم.

گفت برگه مانی فست را به من بده
گفتم دست مدیر است الان می گویم به شما بدهد در این هنگام چندتا از کاروانیان که زودتر از ما رسیده بودند گفتند آقای سید هاشمی نیامده
گفتم مگر شما باهم نبودید
گفتند چرا ولی در ازدحام همدیگر را گم کردیم
و مدیر کاروان گم شده
گفتم ای داد بی داد

بعد به مسؤول هتل گفتم دوست عزیز دروغ که نمی گوییم خب مدیر تو ازدحام جمعیت مانده با تاخیر می آید شما اجازه بدهید کاروانیان شام بخورند به هر حال از من تعهد و امضا گرفت و قبول کرد و اعضای کاروان رفتند شام بخورند و من هم سریع وضو گرفتم و رفتم نمازم را بخوانم
جالب است که این هتل کوچک نزدیک حرم جا برای نماز نداشت
گفت این هم کلید یکی از اتاقها برو نمازت را بخوان
من هم به شماره ای که روی کلید زده بود نگاه کردم و به عدد بالای در اتاقها نگاه می کردم که چشمم سیاه رفت و سرم دور گشت و نتوانستم پیدا کنم البته با آن اتفاقاتی که آن روز افتاده بود خیلی طبیعی بود خلاصه نمازم را کنار راهرو هتل به طوری که مزاحم کسی نباشم خواندم و کمی آرام گرفتم و رفتم به سالن غذاخوری هتل و شروع به شام خوردن کردم که
ناگهان مدیر با یک وضع پریشان آمد و برگه مانی فست را نگه داشته بود و با خودش آورده بود گویی در شلوغی ها به زمین خورده بود اعضای کاروان تا مدیر را دیدند شروع کردند به دعوا کردن و گفتند تو اصلا عرضه اداره یک کاروان را نداری
اگر حاج آقا مواظب زنها و دیگر اعضای کاروان نشده بود حالا بیچاره ات می کردیم بنده خدا نمی دانست که هیچ کاری از دست من بر نیامده بود هر چه بود آن ذکرهای یا صاحب الزمان بود و بس

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۷
محمد رضا اعظمی راد

اینجا روان اشک خلایق از دو عین است          اینجا مزار یوسف زهرا حسین است
اینجا شرف بر جنت موعود دارد                     اینجا ملک روی غبار آلود دارد
اینجا فضا بوی خدا همراه دارد                      اینجا صفا از خون ثارالله دارد
اینجا به روی آل طاها آب بستند                    پیشانی فرزند زهرا را شکستند
اینجا به خون فرزند زهرا دست و پا زد              در زیر تیغ شمر مادر را صدا زد
اینجا کلام الله را در خون کشیدند                   اینجا حسین ابن علی را سر بریدن
اینجا زغصه جان عالم بر لب آید                     اینجا صدای مرکب بی صاحب آید
اینجا زغم رنگ از رخ زینب پریده                     بگذاشت لبه را به رگهای بریده
اینجا ولایت گلشنش آتش گرفته                   اینجا یتیم دامنش آتش گرفته
اینجا خزان گردیده گلهای مدینه                    نیلی ز سیلی شد گل روی سکینه
اینجا یتیمان سیلی از بیداد خورند                  از ترس، زیر خار ها لب تشنه مردند
اینجا زدند آل علی را ظالمانه                        اینجا زدشمن خورده زینب تازیانه
اینجا سر فرزند زهرا بر سنان بود                   دستش جدا از تیغ ظلم ساربان بود
اینجا زمینش لاله های یاس دارد                   یک باغ گل از پیکر عباس دارد
اینجا شرر بر قلب خیر الناس افتاد                  اینجا دو دست از پیکر عباس افتاد
اینجا روان خون دل از چشم رباب است           در گریه ی اصغر صدای آب آب است
اینجا گلوی خشک اصغر را دریدند                  صید حرم را تشنه لب در خون کشیدن
اینجا علی اکبر ز صدر زین فتاده                    اینجا پدر بر صورتش صورت نهاده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۰:۴۹
محمد رضا اعظمی راد

به نام پناه بی پناهان

در زمان امام صادق (علیه السلام) سلطان ستمگری بر عراق حکومت می کرد به نام «ابن هُبَیره». او خدمتکاری داشت که نامش رُفَید بود. رفید این ماجرا را تعریف کرده که روزی از روزها «ابن هبیره» بر من غضب کرد و قسم خورد که مرا بکشد من از او گریختم و به سمت شهر مدینه رفتم و به امام صادق (علیه السلام) پناهنده شدم و گزارش خود را به حضرت بیان کردم، امام به من فرمودند: برو و سلام من را به او برسان و به او بگو: من غلامت رفید را پناه دادم، مبادا آسیبی به او برسانی، به حضرت گفتم: قربانت گردم او اهل شام است و عقیده پلیدی دارد و رحم نمی کند، فرمود: چنان که به تو می‌گویم نزدش برو، من به راه افتادم ولی قلبم آرام نمی گرفت ناگهان در بیابانی مرد عربی به من رو آورد و گفت کجا میروی؟
من مرگ را در چهره ی تو می بینم، تا این جمله را گفت نگرانی من بیشتر شد.
آنگاه گفت: دستت را بیرون بیاور، چون بیرون آوردم، گفت: دست مردیست که به سوی مرگ می رود،
سپس گفت: پایت را نشان ده، چون نشان دادم، گفت پای مردیست که کشته می‏شود،
باز گفت: تنت را ببینم، چون تنم را دید. گفت: تن مردیست که کشته شود
آنگاه گفت: زبانت را بیرون کن، چون بیرون آوردم، گفت: برو که باکی بر تو نیست،
زیرا بر زبان‏ تو پیغامی است که اگر آن را به کوههای استوار برسانی، مطیع تو شوند.با این کلامش آرامشی در قلبم ایجاد شد و کم کم به خانه ابن هبیره نزدیک شدم و اجازه خواستم، چون وارد شدم:
گفت: خیانتکار، با پای خود نزد تو آمد.
غلام! زود سفره چرمی و شمشیر را بیاور، و دستور داد شانه و سر مرا بستند و جلاد بالای سرم ایستاد تا گردنم را بزند.
من گفتم: ای امیر! تو که

با جبر و زور، بر من دست نیافتی، بلکه با پای خود پیش تو آمده ام، من پیغامی دارم که باید بگویم،
سپس خود دانی، گفت بگو: گفتم مجلس را خلوت کن، او به حاضرین دستور داد بیرون رفتند،
گفتم: جعفر بن محمد الصادق به تو سلام رساند و گفت: من غلامت رفید را پناه دادم، مبادا با خشم خود به او آسیبی برسانی،
گفت: تو را به خدا جعفر بن محمد به تو چنین گفت و به من سلام رسانید؟! من سوگند خوردم، او تا سه بار سخنش را تکرار کرد.
سپس شانه‏ های مرا باز کرد و گفت، من به این قناعت نمی‌کنم و از تو خرسند نمی‌شوم، جز اینکه همان کار که با تو کردم با من بکنی،
گفتم: من نمی توانم این کار را بکنم و به خود اجازه نمیدهم، گفت:
به خدا که من جز به آن قانع نشوم، پس من هم چنان که بسرم آورد، بسرش آوردم، و بازش کردم،
او خاتم خود را به من داد و گفت: تو اختیار دار کارهای من هستی، هر گونه خواهی رفتار کن.
این است جایگاه کسی که به اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) پناه ببرد.
نکات منبرستانی
1- حتی یک بیابانگرد هم ممکن است چشم بصیرت داشته باشد. دیده ای خواهم به باشد شه شناس تا شناسد شاه را در هر لباس
2- پناه بردن به اهل بیت انسان را از غلامی به پادشاهی می رساند.
3- ما هم در زمان خودمان باید به امام زمان پناه ببریم.

عَنِ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ رُفَیْدٍ مَوْلَی یَزِیدَ بْنِ عَمْرِو بْنِ هُبَیْرَةَ قَالَ:
سَخِطَ عَلَیَّ ابْنُ هُبَیْرَ

ةَ وَ حَلَفَ عَلَیَّ لَیَقْتُلُنِی فَهَرَبْتُ مِنْهُ
وَ عُذْتُ بِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام
فَأَعْلَمْتُهُ خَبَرِی فَقَالَ لِیَ انْصَرِفْ وَ أَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُ إِنِّی قَدْ آجَرْتُ عَلَیْکَ مَوْلَاکَ- رُفَیْداً فَلَا تَهِجْهُ بِسُوءٍ
فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ شَامِیٌّ خَبِیثُ الرَّأْیِ
فَقَالَ اذْهَبْ إِلَیْهِ کَمَا أَقُولُ لَکَ فَأَقْبَلْتُ فَلَمَّا کُنْتُ فِی بَعْضِ الْبَوَادِی اسْتَقْبَلَنِی أَعْرَابِیٌّ
فَقَالَ أَیْنَ تَذْهَبُ إِنِّی أَرَی وَجْهَ مَقْتُولٍ
ثُمَّ قَالَ لِی أَخْرِجْ یَدَکَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ یَدُ مَقْتُولٍ
ثُمَّ قَالَ لِی أَبْرِزْ رِجْلَکَ فَأَبْرَزْتُ رِجْلِی فَقَالَ رِجْلُ مَقْتُولٍ
ثُمَّ قَالَ لِی أَبْرِزْ جَسَدَکَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ جَسَدُ مَقْتُولٍ
ثُمَّ قَالَ لِی أَخْرِجْ لِسَانَکَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ لِیَ امْضِ فَلَا بَأْسَ عَلَیْکَ فَإِنَّ فِی لِسَانِکَ رِسَالَةً لَوْ أَتَیْتَ بِهَا الْجِبَالَ الرَّوَاسِیَ لَانْقَادَتْ لَکَ
قَالَ فَجِئْتُ حَتَّی وَقَفْتُ عَلَی بَابِ ابْنِ هُبَیْرَةَ فَاسْتَأْذَنْتُ فَلَمَّا دَخَلْتُ عَلَیْهِ
قَالَ أَتَتْکَ بِحَائِنٍ رِجْلَاهُ یَا غُلَامُ النَّطْعَ وَ السَّیْفَ ثُمَّ أَمَرَ بِی فَکُتِّفْتُ وَ شُدَّ رَأْسِی وَ قَامَ عَلَیَّ السَّیَّافُ لِیَضْرِبَ عُنُقِی
فَقُلْتُ أَیُّهَا الْأَمِیرُ لَمْ تَظْفَرْ بِی عَنْوَةً وَ إِنَّمَا جِئْتُکَ مِنْ ذَاتِ نَفْسِی وَ هَاهُنَا أَمْرٌ أَذْکُرُهُ لَکَ ثُمَّ أَنْتَ وَ شَأْنَکَ
فَقَالَ قُلْ فَقُلْتُ أَخْلِنِی فَأَمَرَ مَنْ حَضَرَ فَخَرَجُوا فَقُلْتُ لَهُ
جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ یُقْرِئُکَ السَّلَامَ وَ یَقُولُ لَکَ قَدْ آجَرْتُ عَلَیْکَ مَوْلَاکَ رُفَیْداً فَلَا تَهِجْهُ بِسُوءٍ
فَقَالَ وَ اللَّهِ لَقَدْ قَالَ لَکَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ هَذِهِ الْمَقَالَةَ وَ أَقْرَأَنِی السَّلَامَ فَحَلَفْتُ لَهُ فَرَدَّهَا عَلَیَّ ثَلَاثاً
ثُمَّ حَلَّ أَکْتَافِی ثُمَّ قَالَ لَا یُقْنِعُ

نِی مِنْکَ حَتَّی تَفْعَلَ بِی مَا فَعَلْتُ بِکَ قُلْتُ مَا تَنْطَلِقُ یَدِی بِذَاکَ وَ لَا تَطِیبُ بِهِ نَفْسِی فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا یُقْنِعُنِی إِلَّا ذَاکَ فَفَعَلْتُ بِهِ کَمَا فَعَلَ بِی وَ أَطْلَقْتُهُ
فَنَاوَلَنِی خَاتَمَهُ وَ قَالَ أُمُورِی فِی یَدِکَ فَدَبِّرْ فِیهَا مَا شِئْتَ.(1)

--------------------------------------------------------

1. اصول کافی جلد 1 صفحه 473



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۴
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
مفضل گوید: ما جلوی در خانه‌ی امام صادق (علیه السلام) آمدیم و می‌خواستیم اجازه تشرف خدمتش گیریم، شنیدم حضرت سخنی می‌گوید که عربی نیست و خیال کردیم به زبان سریانی ا‏ست، سپس آن حضرت گریه کرد و ما هم از گریه او به گریه در آمدیم

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۶:۰۳
محمد رضا اعظمی راد

به نام نامی پروردگار یکتا  
سلام کاربران عزیز و گرامی راستی تا حالا برایتان اتفاق افتاده که کسی از شما بخواهد تا مشکلش را حل کنید؟ مثلا از شما بخواهد به او قرض بدهید یا واسطه شوید که مثلا پدرش یا معلمش او را ببخشد. شما چه جوابی می دهید من مطمئنم که شما نمی گویید: «به من چه» و نمی گویید: «این مشکل خودت هست» حتما چاره ای برایش می کنید راستی خیلی دوست دارم بدانم امامان معصوم که پیامبر از آنها تعبیر به کشتی نوح کرد وقتی کسی مشکل داشت چه برخوردی می کردند به این داستان زیبا توجه کنید. 
از میمون بن مهران روایت شده است، که گفت: در حضور امام حسن مجتبی (علیه السلام) نشسته بودم 
و هر دو در حال اعتکاف بودیم.
ناگهان مردی نزد آن حضرت آمد و گفت: 
ای فرزند رسول خدا، فلان شخص مالی از من طلب دارد، و می‏ خواهد مرا به زندان افکند
امام (علیه السلام) فرمود: به خدا قسم پولی در اختیار ندارم که قرض تو را بپردازم،
آن شخص بدهکار گفت: پس در این باره با او گفتگو کن تا به من مهلت دهد و یا تخفیف دهد یا اصلا ببخشد. 
حضرت کفشش را پوشید که همراه شخص بدهکار برود و واسطه شود. 
میمون بن مهران می گوید من صدا زدم که: ای فرزند رسول خدا آیا اعتکافت را فراموش کردی؟ 
امام حسن مجتبی (علیه السلام) فرمود: فراموش نکرده‏ ام، ولی از پدرم امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) شنیدم که از جدّم‏ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت می‏ کرد که فرمود:
کسی که در راه بر آوردن حاجت برادر مسلمانش بکوشد، چنان است که نُه هزار سال خدا را عبادت کرده باشد. به این صورت که روزها را روزه گرفته و شب ها را به شب زنده داری و عبادت مشغول باشد.
نکته های منبرستانی
1. اگر کسی از ما در خواست کمک کرد که کار خوبی هست و ما می توانیم کمک کنیم دریغ نکنیم.
2. اینکه راه انداختن کار یک مسلمان به اندازه نُه هزار سال عبادت ثواب دارد به معنای کم ارزش بودن عبادت نیست به معنای اهمیت فوق العاده ی حل مشکل یک مسلمان است.
متن عربی حدیث:
وَ رُوِیَ عَنْ مَیْمُونِ بْنِ مِهْرَانَ 
قَالَ: کُنْتُ جَالِساً عِنْدَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍ‏(علیه السلام) 
فَأَتَاهُ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنَّ فُلَاناً لَهُ عَلَیَّ مَالٌ وَ یُرِیدُ أَنْ یَحْبِسَنِی 
فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا عِنْدِی مَالٌ فَأَقْضِیَ عَنْکَ 
قَالَ فَکَلِّمْهُ قَالَ فَلَبِسَ(علیه السلام) نَعْلَهُ 
فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَ نَسِیتَ اعْتِکَافَکَ 
فَقَالَ لَهُ لَمْ أَنْسَ وَ لَکِنِّی سَمِعْتُ أَبِی(علیه السلام) 
یُحَدِّثُ عَنْ جَدِّی رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) أَنَّهُ قَالَ 
مَنْ سَعَی فِی حَاجَةِ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ فَکَأَنَّمَا عَبَدَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ تِسْعَةَ آلَافِ سَنَةٍ صَائِماً نَهَارَهُ قَائِماً لَیْلَهُ (1).
_______________________________________
1. من لا یحضره الفقیه، ج‏لد2، صفحه: 189

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۷
محمد رضا اعظمی راد

به نام محبوب تمام عالمیان خداوند سبحان،

آری خدا خود محبوب است یعنی خلائق او را دوست دارند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) محبوبِ خدا است و حال؛ سؤال این است که محبوب ترین انسان نزد خداوند و در نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) چه کسی بوده است. با یک جستجوی کامل در روایات به این حدیث برخوردیم 
روزی از روزها شخصی از انس بن مالک پرسید چرا همیشه بر سرت دستار می بندی؟ 
انس گفت: نفرین علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) است. پرسیدند: چگونه بوده است؟ گفت: من خدمتگزار رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بودم. مرغی بریانی براى ایشان هدیه آوردند. 

فرستده ی خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: خدایا محبوب‏ترین انسان نزد تو و نزد من را به حضور من آور تا از این مرغ بریان همراه من بخورد. علی (علیه‌السلام) آمد.
انس می گوید که من گفتم: پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گرفتارند و دوست می داشتم مردى از اقوام خودم بیاید. 
پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) براى بار دوم دست برافراشتند و همان دعا را فرمودند و علی (علیه‌السلام) آمد و همچنان گفتم که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گرفتارند، و همچنان دوست می داشتم مردى از قوم من بیاید. 
پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) براى بار سوم دست به دعا برداشتند و فرمودند: خدایا محبوب‏ترین انسان نزد تو و نزد من را به حضور من آور تا از این مرغ بریان همراه من بخورد و باز علی (علیه‌السلام) آمد و همچنان گفتم: پیامبر مشغول کاری هستند و نمی رسند که با شما ملاقات کنند. این دفعه علی (علیه‌السلام) صداى خویش را بلند کرد و گفت: پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) مشغول چه کاری هستند؟ پیامبر شنیدند و فرمودند: انس! کیست؟
گفتم: علی بن ابی طالب است، فرمودند: اجازه ورود بده و چون علی (علیه‌السلام) وارد شد، پیامبر 

(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: سه بار از پیشگاه خداوند درخواست کردم که محبوب‏ترین آفریده اش را نزد خود و نزد من را به حضور من آورد تا از این مرغ بریان همراه من بخورد و اگر در این بار نمی آمدى نام ترا بر زبان می آوردم و به خدا می گفتم: خدایا علی بن ابیطالب را نزد من آور. در این هنگام علی (علیه‌السلام) گفت: اى رسول خدا! من سه بار آمدم و هر سه بار «انس بن مالک» مرا رد کرد و گفت: پیامبر فرصت ندارند که با تو ملاقات کنند. رسول خدا از انس پرسیدند: چرا چنین کردی؟ گفتم:
اى رسول خدا! دعاى شما را شنیدم و دوست می داشتم مردى از اقوام من حاضر شود و من به این دلیل حضرت علی (علیه  را برمی گرداندم از این ماجرا سالها گذشت و پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) از دنیا رفتند و ابوکر به خلافت رسید و بعد از او عمر به خلافت رسید و زمانیکه عمر از دنیا رفت و در بین اصحاب پیامبر بحث جانشینی رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) مطرح شد امیر المومنین علی (علیه السلام) همین داستان را بیان فرمود و به اصحاب پیامبر گفت خود پیامبر فرمودند که من محبوب ترین خلق نزد خدا و رسول هستم اصحاب از علی (علیه السلام) شاهد خواستند. علی مرا گواه خواست و کتمان کردم و گفتم فراموش کردم. 
علی (علیه‌السلام) دست بر آسمان برداشت و گفت: پروردگارا! انس را گرفتار پیسی و برصی کن که نتواند از مردم پوشیده دارد. آنگاه انس دستار از سر برداشت و گفت:
این نفرین علی است. این نفرین علی است.
نکته های منبرستانی
1. اگر مسؤولیتی را پذیرفتیم هرگز خیانت نکنیم.
2. هرگز احساس نکنیم فلانی چون از اقوام ما هست پس انسان خوبی هست نه خیلی باید بلند نظر باشیم و در مورد امتیاز دادن بین اقوام خودمان و دیگران سعی کنیم ببینیم حق با کیست اینکه انسان اقوام خود را دوست داشته باشد و صله رحم کند خیلی خوب است و لی اینکه به خاطر دوستی خویشاوندان به دیگری ظلم کند و حق دیگری را ضایع کند خیلی بد است رسول خدا فرمودند اگر در دل کسی یک ذره کوچک (عصبیت) دوست داشتن نابجای اقوام باشد؛ روز قیامت خدا او را با اعراب جاهلیت محشور می کند.(1) در روایات با عنوان عصبیت از این موضوع یاد شده و در اصول کافی یک باب در مورد عصبیت(2) آمده است.
3. خیانت و ستم به خوانواده ی پیامبر (صلی الله علیه و آله) آخر و عاقبت خوبی ندارد.
4. اهل بیت بعضی وقتها نفرین می کنند و نفرینشان اثر می کند.
5. هرگاه از ما شهادت خواستند و ما واقعا شاهد بودیم حتما برویم و شهادت به حق دهیم و حقائق را پنهان نکنیم.
6. واقعا نزد خدا و رسول کسی محبوبتر از امیر المومنین نیست و این افتخار بزرگی برای شیعه است.
7. دانشمندان اهل سنت این روایت را در کتابهای شان آورده اند: 

المعجم الکبیر للطبرانی، ج1، ص253 حدیث شماره ی 730  
سنن الترمذی، ج5، ص300  حدیث شماره ی 3805 
المستدرک الصحیحین للحاکم النیشابوری، ج3، ص130 

السنن الکبرى، ج5، ص107 حدیث شماره ی 8398 
تاریخ مدینة دمشق لإبن عساکر، ج37، ص406  حدیث شماره ی 4428 
أسد الغابة لإبن الأثیر، ج4، ص30 
تاریخ الإسلام للذهبی، ج3، ص633 
البدایة و النهایة لإبن کثیر، ج7، ص387 
المناقب للخوارزمی، ص115
(با نرم افزار کتابخانه ی اهل بیت مطابقت داده شد جلد و صفحه و شماره حدیثها صحیح است)
متن عربی حدیث
حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی هُدْبَةَ قَالَ: 
رَأَیْتُ أَنَسَ بْنَ مَالِکٍ مَعْصُوباً بِعِصَابَةٍ فَسَأَلْتُهُ عَنْهَا فَقَالَ هِیَ دَعْوَةُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (علیه‌السلام) 
فَقُلْتُ لَهُ وَ کَیْفَ یَکُونُ ذَلِکَ فَقَالَ کُنْتُ خَادِماً لِرَسُولِ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) 
فَأُهْدِیَ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) طَائِرٌ مَشْوِیٌّ 
فَقَالَ اللَّهُمَّ ائْتِنِی بِأَحَبِّ خَلْقِکَ إِلَیْکَ وَ إِلَیَّ یَأْکُلُ مَعِی مِنْ هَذَا الطَّائِرِ 
فَجَاءَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) فَقُلْتُ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عَنْکَ مَشْغُولٌ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ یَکُونَ رَجُلًا مِنْ قُومِی 
فَرَفَعَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یَدَهُ الثَّانِیَةَ 
فَقَالَ اللَّهُمَّ ائْتِنِی بِأَحَبِّ خَلْقِکَ إِلَیْکَ وَ إِلَیَّ یَأْکُلُ مَعِی مِنْ هَذَا الطَّائِرِ 
فَجَاءَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) 
فَقُلْتُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عَنْکَ مَشْغُولٌ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ یَکُونَ رَجُلًا مِنْ قُومِی 
فَرَفَعَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یَدَهُ الثَّالِثَةَ 
فَقَالَ اللَّهُمَّ ائْتِنِی بِأَحَبِّ خَلْقِکَ إِلَیْکَ وَ إِلَیَّ یَأْکُلُ مَعِی مِنْ هَذَا الطَّائِرِ 
فَجَاءَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) 
فَقُلْتُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عَنْکَ مَشْغُولٌ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ یَکُونَ رَجُلًا مِنْ قُومِی 
فَرَفَعَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) صَوْتَهُ فَقَالَ وَ مَا یَشْغَلُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عَنِّی فَسَمِعَهُ رَسُولُ اللَّهِ 
فَقَالَ یَا أَنَسُ مَنْ هَذَا فَقُلْتُ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ (علیه‌السلام) قَالَ ائْذَنْ لَهُ فَلَمَّا دَخَلَ
قَالَ لَهُ یَا عَلِیُّ إِنِّی قَدْ دَعَوْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ أَنْ یَأْتِیَنِی بِأَحَبِّ خَلْقِهِ إِلَیْهِ وَ إِلَیَّ یَأْکُلُ مَعِی مِنْ هَذَا الطَّائِرِ
وَ لَوْ لَمْ تَجِئْنِی فِی الثَّالِثَةِ لَدَعَوْتُ اللَّهَ بِاسْمِکَ أَنْ یَأْتِیَنِی بِکَ 
فَقَالَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّی قَدْ جِئْتُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ کُلَّ ذَلِکَ یَرُدُّنِی أَنَسٌ 
وَ یَقُولُ رَسُولُ اللَّهِ عَنْکَ مَشْغُولٌ 
فَقَالَ لِی رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یَا أَنَسُ مَا حَمَلَکَ عَلَی هَذَا 
فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ سَمِعْتُ الدَّعْوَةَ فَأَحْبَبْتُ أَنْ یَکُونَ رَجُلًا مِنْ قُومِی 
فَلَمَّا کَانَ یَوْمُ الدَّارِ اسْتَشْهَدَنِی عَلِیٌّ (علیه‌السلام) فَکَتَمْتُهُ فَقُلْتُ إِنِّی نَسِیتُهُ 
فَرَفَعَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) یَدَهُ إِلَی السَّمَاءِ 
فَقَالَ اللَّهُمَّ ارْمِ أَنَساً بِوَضَحٍ لَا یَسْتُرُهُ مِنَ النَّاسِ 
ثُمَّ کَشَفَ الْعِصَابَةَ عَنِ رَأْسِهِ فَقَالَ هَذِهِ دَعْوَةُ عَلِیٍّ هَذِهِ دَعْوَةُ عَلِیٍّ.(3)
___________________________________
1. 
الکافی (ط - الإسلامیة)، ج‏2، ص: 308
2. الکافی (ط - الإسلامیة)، ج‏2، ص: 307
3. امالی شیخ صدوق صفحه 655 

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۳
محمد رضا اعظمی راد

به نام خالق هستی 
یک سوال کوچک 
تا حالا شما خرید کرده اید!؟ 
جواب می دهید بله زیاد 
سوال بعد اینکه با چه کسانی معامله کردید؟ 
اصلا فقط با انسانها می شود معامله کرد یا با خداوند هم می شود خرید و فروش کرد؟ مقدمه را طولانی نمی کنیم چون روایت فوق العاده زیباست.
امام هشتم از پدرش موسی بن جعفر (علیه السلام) روایت کرده است که فرمود: 
امام صادق (علیه السّلام) با گروهی که اموالی برای تجارت به همراه داشتند از راهی می گذشتند، 
به ایشان خبر دادند که راهزنانی مسلّح در راه هستند و اموالتان را به سرقت می‏ برند. 
همراهان به خود لرزیدند و همگی به وحشت افتادند، پس امام صادق (علیه السلام) به آنان فرمود: 
چه شده که این چنین پریشانید؟ گفتند: با ما اموالی است و می ترسیم که از ما به سرقت ببرند. 
آیا تو آنها را از ما می‏ ستانی؟ شاید دزدان چون ببینند از آن توست نگیرند و صرف نظر کنند و مزاحم ما نشوند! 
و بعد دوباره به ما پس دهی. 
امام فرمود: شما از کجا می‏ دانید، ممکن است آنها غیر مرا قصد نداشته باشند و جان مرا به خطر اندازید، 
گفتند: پس چه کار کنیم؟ 
آیا آن را دفن کنیم ؟ فرمود: این بدتر است شاید غریبه ی تازه واردی آن را بیابد و مال را ببرد یا اینکه شما پس از دفن آن را پیدا نکنید، 
گفتند: پس چه کنیم؟ ما را راهنمائی کن، 
حضرت فرمود: آن را نزد کسی به ودیعه گذارید، کسی که آن را کاملا حفظ نماید و نگهداری کند و آن را رشد دهد و هر واحدی از آن را بزرگتر از دنیا و آنچه در آن است نماید، سپس به شما باز گرداند با زیاده و بهره، هنگامی که شما سخت بدان محتاج باشید، پرسیدند که او کیست؟ 
فرمود: او خداوند عالم است، 
پرسیدند چگونه بدو ودیعه سپاریم؟ 
فرمود: به فقرا و تهی‏دستان از مسلمانان بدهید، 
گفتند: اکنون به مستمندان دسترسی نداریم، چه کنیم؟ 
امام صادق (علیه السلام) فرمود: قصد کنید که یک سوّم آن را صدقه دهید تا خداوند از باقیمانده ی آن محافظت کند و آن را از آنچه شما از آن می‏ ترسید حفظ نماید، 
گفتند: قبول کردیم و عهد کردیم که چنین کنیم. 
فرمود: اکنون در امان خداوند (عزّ و جلّ) هستید، پس حرکت کنید، همه به راه افتادند، 
ناگهان علامت حرامیان ظاهر گشت و همه قافله را ترس شدید گرفت، 
وجود قدسی امام صادق (علیه السلام) فرمود: چرا این چنین می‏ ترسید، گفتم شما در امان خدای تعالی هستید، اصلا بیم به خود راه ندهید. 
چند لحظه بعد گروه راهزنان سواره رسیدند، و از اسبهای خود پیاده شدندو نزد امام صادق (علیه السلام) آمدند و دست مبارک آن حضرت را بوسیده و گفتند که دیشب در خواب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دیدیم و به ما فرمان داده تا خود را تسلیم شما کنیم و اکنون در اختیار شما هستیم و از شما و این گروه جدا نمی‏ شویم تا همه را محافظت نموده به منزل رسانیم، 
امام صادق (علیه السلام) فرمود: ما نیازی به شما نداریم، همان کس که ما را از خطر شما حفظ فرمود همو حافظ و یار و یاور ما خواهد بود و از شرّ دشمنان حفظمان خواهد فرمود، 
پس همگی به سلامت گذشتند و به منزل رسیدند و یک سوم اموال خود را به فقرا و بی‏نوایان دادند و خیلی سود کردند و هر درهمی ده برابر شد، و آنان با خود می‏ گفتند: 
چه بسیار بود برکت همراهی با امام صادق (علیه السلام) 
سپس امام به ایشان فرمودند: اکنون به خوبی دانستید که معامله با خداوند چقدر پربرکت و سودمند است، 
پس بر آن مداومت کنید.
نکات منبرستانی
1. نباید امام را سپر خود قرار دهیم مثل این کاروانیان که می خواستند اموالشان را به طور صوری به امام بدهند و دوباره پس بگیرند بلکه ما باید سپر بلای امام شویم مانند آن یار امام حسین (علیه السلام) که تیرها را به جان خرید تا جان امام را حفظ کند ولی این کاروانیان می خواستند جان امام را به خطر اندازند.
2. داد و ستد با پروردگار در قرآن آمده آنجا که می فرماید 
:

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلى‏ تِجارَةٍ تُنْجیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلیمٍ
تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ 

یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فی‏ جَنَّاتِ عَدْنٍ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیم‏(2)
اى کسانی که ایمان آورده‏ اید آیا شما را به دادوستدى راهنمایی کنم که شما را از عذاب دردناک نجات دهد؟! 
به خدا و فرستاده‏ اش ایمان آورید و با اموال و جان‏ هایتان در راه خدا جهاد کنید؛ این براى شما بهتر است اگر بدانید. 
تا گناهانتان را براى شما بیامرزد و شما را در بهشتی که نهرها از زیر درختان‏ش روان است و در خانه‏ هاى پاکیزه در بوستان‏هاى  ماندگار وارد کند؛ این کامیابی بزرگ است.

دقیقا کلمه تجارت در قرآن به کار برده شده

                    تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار        که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

متن عربی روایتی که در سخنرانی آمده
عَنِ الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ (علیه السلام) 
قَالَ‏ کَانَ الصَّادِقُ 
(علیه السلام) فِی طَرِیقٍ وَ مَعَهُ قَوْمٌ مَعَهُمْ أَمْوَالٌ 
وَ ذُکِرَ لَهُمْ أَنَّ بَارِقَةً فِی الطَّرِیقِ یَقْطَعُونَ عَلَی ‏النَّاسِ فَارْتَعَدَتْ فَرَائِصُهُمْ‏ 
فَقَالَ لَهُمُ الصَّادِقُ 
(علیه السلام)مَا لَکُمْ قَالُوا مَعَنَا أَمْوَالُنَا نَخَافُ عَلَیْهَا أَنْ تُؤْخَذَ مِنَّا 
أَ فَتَأْخُذُهَا مِنَّا فَلَعَلَّهُمْ یَنْدَفِعُونَ عَنْهَا إِذَا رَأَوْا أَنَّهَا لَکَ 
فَقَالَ وَ مَا یُدْرِیکُمْ لَعَلَّهُمْ لَا یَقْصِدُونَ غَیْرِی 
وَ لَعَلَّکُمْ تَعْرِضُونِّی بِهَا لِلتَّلَفِ 
فَقَالُوا فَکَیْفَ نَصْنَعُ نَدْفِنُهَا ؟ قَالَ ذَلِکَ أَضْیَعُ لَهَا فَلَعَلَّ طَارِیاً یَطْرِی عَلَیْهَا فَیَأْخُذَهَا وَ لَعَلَّکُمْ لَا تَغْتَدُونَ إِلَیْهَا بَعْدُ 
فَقَالُوا کَیْفَ نَصْنَعُ دُلَّنَا 
قَالَ أَوْدِعُوهَا مَنْ یَحْفَظُهَا وَ یَدْفَعُ عَنْهَا وَ یُرْبِیهَا وَ یَجْعَلُ الْوَاحِدَ مِنْهَا أَعْظَمَ مِنَ الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا ثُمَّ یَرُدُّهَا وَ یُوَفِّرُهَا عَلَیْکُمْ أَحْوَجَ مَا تَکُونُونَ إِلَیْهَا 
قَالُوا مَنْ ذَاکَ قَالَ ذَاکَ رَبُّ الْعَالَمِینَ 
قَالُوا وَ کَیْفَ نُودِعُهُ قَالَ تَتَصَدَّقُونَ بِهِ عَلَی ضُعَفَاءِ الْمُسْلِمِینَ 
قَالُوا وَ أَنَّی لَنَا الضُّعَفَاءُ بِحَضْرَتِنَا هَذِهِ 
قَالَ فَاعْرِضُوا عَلَی أَنْ تَتَصَدَّقُوا بِثُلُثِهَا لِیَدْفَعَ اللَّهُ عَنْ بَاقِیهَا مَنْ تَخَافُونَ 
قَالُوا قَدْ عَزَمْنَا قَالَ فَأَنْتُمْ فِی أَمَانِ اللَّهِ فَامْضُوا فَمَضَوْا 
فَظَهَرَتْ لَهُمُ الْبَارِقَةُ فَخَافُوا فَقَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) کَیْفَ تَخَافُونَ وَ أَنْتُمْ فِی أَمَانِ اللَّهِ (عَزَّ وَ جَلَّ) 
فَتَقَدَّمَ الْبَارِقَةُ وَ تَرَجَّلُوا وَ قَبَّلُوا یَدَ الصَّادِقِ (علیه السلام) 
وَ قَالُوا رَأَیْنَا الْبَارِحَةَ فِی مَنَامِنَا رَسُولَ اللَّهِ 
(صلی الله علیه و آله) 
یَأْمُرُنَا بِعَرْضِ أَنْفُسِنَا عَلَیْکَ فَنَحْنُ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ نَصْحَبُکَ وَ هَؤُلَاءِ لِنَدْفَعَ عَنْهُمُ الْأَعْدَاءَ وَ اللُّصُوصَ 
فَقَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) لَا حَاجَةَ بِنَا إِلَیْکُمْ فَإِنَّ الَّذِی دَفَعَکُمْ عَنَّا یَدْفَعُهُمْ 
فَمَضَوْا سَالِمِینَ وَ تَصَدَّقُوا بِالثُّلُثِ وَ بُورِکَ لَهُمْ فِی تِجَارَاتِهِمْ فَربَحُوا لِلدِّرْهَمِ عَشَرَةً 
فَقَالُوا مَا أَعْظَمَ بَرَکَةَ الصَّادِقِ (علیه السلام) 
فَقَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) قَدْ تَعَرَّفْتُمُ الْبَرَکَةَ فِی مُعَامَلَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ 
فَدُومُوا عَلَیْهَا(2)
_______________________________________________
1. سوره صف آیه های 10 و 11 و 12

2. عیون اخبار الرضا (علیه السلام) جلد 2 صفحه 4

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۸:۰۱
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
ابن عباس گفت یک شب نماز 
عشاء را با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خواندیم

و چون سلام داد بما رو کرده و فرمود امشب با سپیده دم اختری از آسمان در خانه یکی از شماها سقوط کند و هر که باشد او وصی و خلیفه و امام بعد از من است، نزدیک سپیده دم هر کدام در خانه خود نشسته بودیم و انتظار فرود آمدن ستاره را در خانه خودمان داشتیم  و کسی که بیشتر در آن طمع داشت پدرم عباس بود و چون سپیده دمید آن اختر از جا کند و در خانه علی بن ابی طالب  سقوط کرد رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود ای علی بدان که مرا به نبوت مبعوث کرده وصیت و خلافت و امامت پس از من برای تو لازم شد، منافقان که عبد اللّه بن ابی و یارانش بودند گفتند محمد در محبت عمو زاده ‏اش گمراه شده و درباره او از روی وحی سخن نمی کند و خدای تبارک و تعالی نازل کرد قسم بستاره وقتی که فرود شد خدای عز و جل می‌فرماید قسم به خالق ستاره وقتی که فرود آید که گمراه نشده صاحب شما یعنی در محبت علی بن ابی طالب علیه السلام و از راه بدر نرفته و سخن نگوید بدلخواه یعنی در باره او، نیست آن جز وحی که نازل شود.

متن عربی روایتی که در متن آمده

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: صَلَّیْنَا الْعِشَاءَ الْآخِرَةَ ذَاتَ لَیْلَةٍ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَلَمَّا سَلَّمَ أَقْبَلَ عَلَیْنَا بِوَجْهِهِ 
ثُمَّ قَالَ أَمَا إِنَّهُ سَیَنْقَضُّ کَوْکَبٌ مِنَ السَّمَاءِ مَعَ طُلُوعِ الْفَجْرِ فَیَسْقُطُ فِی دَارِ أَحَدِکُمْ فَمَنْ سَقَطَ ذَلِکَ الْکَوْکَبُ فِی دَارِهِ فَهُوَ وَصِیِّی وَ خَلِیفَتِی وَ الْإِمَامُ بَعْدِی فَلَمَّا کَانَ قُرْبُ الْفَجْرِ 
جَلَسَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنَّا فِی دَارِهِ یَنْتَظِرُ سُقُوطَ الْکَوْکَبِ فِی دَارِهِ 
وَ کَانَ أَطْمَعَ الْقَوْمِ فِی ذَلِکَ أَبِی الْعَبَّاسُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ 
فَلَمَّا طَلَعَ الْفَجْرُ انْقَضَّ الْکَوْکَبُ مِنَ الْهَوَاءِ فَسَقَطَ فِی دَارِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لِعَلِیٍّ علیه السلام یَا عَلِیُّ وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالنُّبُوَّةِ لَقَدْ وَجَبَتْ لَکَ الْوَصِیَّةُ وَ الْخِلَافَةُ وَ الْإِمَامَةُ بَعْدِی 
فَقَالَ الْمُنَافِقُونَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَیٍّ وَ أَصْحَابُهُ 
لَقَدْ ضَلَّ مُحَمَّدٌ فِی مَحَبَّةِ ابْنِ عَمِّهِ وَ غَوَی 
وَ مَا یَنْطِقُ فِی شَأْنِهِ إِلَّا بِالْهَوَی فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی 
بسم الله الرحمن الرحیم 
وَ النَّجْمِ إِذا هَوی‏ 
یَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ خَالِقُ النَّجْمِ إِذَا هَوَی
ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ یَعْنِی فِی مَحَبَّةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ ما غَوی‏. 
وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی‏ یَعْنِی فِی شَأْنِهِ- إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی‏. (1)

----------------------------------------------------------------

1. امالی صدوق صفحه 565

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۰۸:۲۲
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم

امام صادق علیه السلام که

فرمودند: آنگاه که پیامبر قبض

روح شدند و ابوبکر در مقام

ایشان نشست، به وکیل

حضرت زهرا سلام الله علیها

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۴ ، ۲۱:۳۶
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر کسی به شما محبتی کند چکار می کنید؟ دوست دارید شما در حق او بیشتر محبت کنید درسته؟ خب حالا اگر کسی برای شما دعا کند چطور؟ آیه‌ی 86 سوره نساء به این مطلب اشاره کرده می گوید و چون به شما سلام و درودی داده شد، شما به صورتى‏ بهتر از آن پاسخ گویید در تفسیر قمی آمده است که اینکه باید بهتر جواب دهیم مخصوص سلام نیست و همه‌ی خوبیها را شامل می‌شود پس اگر کسی به ما سلام کرد باید کاملتر و بهتر جواب دهیم اگر برایمان هدیه آورد خوب است که هدیه ای بهتر به او بدهیم و اما اگر برایمان دعا کرد چه؟ کمی فکر کنید به این داستان توجه کنید.
در اصفهان شخصی به نام «عبد الرحمن» بود به او گفتند چرا شیعه شدی ؟ و فقط به امامت امام علی النقی (علیه‌السلام) قائل شدی؟
گفت: چیزی را ازش دیدم که باعث شد امامت او را قبول کنم.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۱۳:۵۵
محمد رضا اعظمی راد

ای نام تو بهترین سر آغاز           بی نام تو نامه کی کنم باز

اگر کسی به شما دست نیاز دراز کنه شما چکار می کنید؟ 
فکر می کنید اگر کسی از امام صادق (علیه السلام) تقاضایی داشت، امام چکار می کردند؟ مشکلش را حل می کردند یا می گفتند: 
«به من ارتباطی ندارد من کاره ای نیستم این مشکل خودته» 
این جمله‌ها را در شبانه روز زیاد می‌شنویم. 
حالا می خواهیم ببینیم امام صادق 
(علیه السلام) چگونه بر خورد می‌کردند. 
به این داستان توجه کنید: 
نجاشى یکى از ایرانیان ثروتمند بود و فرماندارى اهواز و فارس را به عهده داشت. 
مردى از آن ناحیه خدمت حضرت صادق (علیه السّلام) رسید و عرض کرد: 
من مالیاتى به نجاشى بدهکارم او مردى شیعه و ارادتمند به شما است 
اگر صلاح بدانىد نامه‏اى بر او بنویسىد.
امام صادق 
(علیه السّلام) نامه‏ اى نوشتند:
بسم اللَّه الرحمن الرحیم سرّ اخاک یسرک اللَّه:

برادرت را خشنود کن تا خدا تو را خشنود کند.
وقتى وارد آن محل شد پیش فرماندار رفت 
صبر کرد تا خلوت شد بعد نامه را باو داده گفت: 
این نامه ی حضرت صادق 
(علیه السّلام)است. 
نجاشى نامه را بوسید و بر روى چشم گذاشت. 
گفت: چه حاجت دارى؟ گفت: مالیاتى بدهکارم پرسید چقدر است؟ 
گفت: ده هزار درهم. کاتب خود را خواست و گفت: 
مالیات امسالش را از طرف من ادا کنید و همچنین برای سال آینده اش و به او گفت: خوشحال شدى؟ گفت: آرى. فدایت شوم.
فرماندار دستور داد چند اسب سوارى و غلام و کنیزى به او دادند و یک صندوق لباس، 
هر کدام را که می داد می گفت: شادمانت کردم؟ در جواب می گفت: بلى فدایت شوم 
هر چه او جواب می داد بلى باز بیشتر می داد تا تمام شد. 
گفت: فرش‏ همین اطاق را که نشسته بودیم و در روى آن نامه ی حضرت صادق 
(علیه السّلام) را بمن دادى بردار ببرمال تو باشد. 
بعد از این اگر احتیاجى داشتى به من خبر بده. قبول کرد و رفت.
بعد از مدتى خدمت حضرت صادق 
(علیه السّلام) رسید 
و جریان را به طور تفصیل شرح داد. 
امام 
(علیه السّلام) از کار او شاد شدند. 
آن مرد عرض کرد: یا ابن رسول اللَّه مثل اینکه کار او شما را هم خرسند کرد. 
فرمود: آرى به خدا قسم خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) را نیز خرسند نمود.
نکات منبرستانی
1. اگر کاری از دستمان بر می آید برای دیگران انجام دهیم و بی تفاوت نباشیم.
2. در سختیها و مشکلاتمان به امام پناه ببریم مانند آن مرد اهوازی که به امام زمانش پناه برد به وجود قدسی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) پناه ببریم.
متن عربی روایتی که در سخنرانی آمده

کَانَ النَّجَاشِیُ‏ وَ هُوَ رَجُلٌ مِنَ الدَّهَاقِینِ (1) عَامِلًا عَلَی الْأَهْوَازِ وَ فَارِسَ 
فَقَالَ بَعْضُ أَهْلِ عَمَلِهِ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ 
(علیه السلام) إِنَّ فِی دِیوَانِ النَّجَاشِیِّ عَلَیَّ خَرَاجاً وَ هُوَ مُؤْمِنٌ یَدِینُ بِطَاعَتِکَ 
فَإِنْ رَأَیْتَ أَنْ تَکْتُبَ لِی إِلَیْهِ کِتَاباً 
قَالَ فَکَتَبَ إِلَیْهِ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ سُرَّ أَخَاکَ یَسُرَّکَ اللَّهُ 
قَالَ فَلَمَّا وَرَدَ الْکِتَابُ عَلَیْهِ دَخَلَ عَلَیْهِ وَ هُوَ فِی مَجْلِسِهِ 
فَلَمَّا خَلَا نَاوَلَهُ الْکِتَابَ 
وَ قَالَ هَذَا کِتَابُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقَبَّلَهُ وَ وَضَعَهُ عَلَی عَیْنَیْهِ 
وَ قَالَ لَهُ مَا حَاجَتُکَ قَالَ خَرَاجٌ عَلَیَّ فِی دِیوَانِکَ فَقَالَ لَهُ وَ کَمْ هُوَ قَالَ عَشَرَةُ آلَافِ دِرْهَمٍ 
فَدَعَا کَاتِبَهُ وَ أَمَرَهُ بِأَدَائِهَا عَنْهُ ثُمَّ أَخْرَجَهُ مِنْهَا وَ أَمَرَ أَنْ یُثْبِتَهَا لَهُ لِقَابِلٍ 
ثُمَّ قَالَ لَهُ سَرَرْتُکَ فَقَالَ نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاکَ 
ثُمَّ أَمَرَ لَهُ بِمَرْکَبٍ وَ جَارِیَةٍ وَ غُلَامٍ وَ أَمَرَ لَهُ بِتَخْتِ ثِیَابٍ‏ 
فِی کُلِّ ذَلِکَ یَقُولُ لَهُ هَلْ سَرَرْتُکَ فَیَقُولُ نَعَمْ جُعِلْتُ‏ فِدَاکَ فَکُلَّمَا قَالَ نَعَمْ زَادَهُ حَتَّی فَرَغَ‏ 
ثُمَّ قَالَ لَهُ احْمِلْ فُرُشَ هَذَا الْبَیْتِ الَّذِی کُنْتُ جَالِساً فِیهِ حِینَ دَفَعْتَ إِلَیَّ کِتَابَ مَوْلَایَ الَّذِی نَاوَلْتَنِی فِیهِ وَ ارْفَعْ إِلَیَّ حَوَائِجَکَ 
قَالَ فَفَعَلَ وَ خَرَجَ الرَّجُلُ فَصَارَ إِلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) بَعْدَ ذَلِکَ فَحَدَّثَهُ الرَّجُلُ بِالْحَدِیثِ عَلَی جِهَتِهِ 
فَجَعَلَ یُسَرُّ بِمَا فَعَلَ 
فَقَالَ الرَّجُلُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ کَأَنَّهُ قَدْ سَرَّکَ مَا فَعَلَ بِی 
فَقَالَ إِی وَ اللَّهِ لَقَدْ سَرَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ(2)

__________________________________________

1. دهقان: معرب و مأخوذ از دهگان فارسی (ده + گان ، پسوند نسبت ) منسوب به ده ، و آن در قدیم به ایرانی اصیل صاحب ملک و زمین اعم از ده نشین و شهرنشین اطلاق می شده است. 
2. اصول کافی جلد 2 صفحه 190

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۱:۰۲
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا
جمعى از اصحاب امام صادق (علیه السّلام) که در بینشان هشام بن حکم به چشم مى‏ خورد و هشام نوجوانی بود گرد آن حضرت را گرفته و از آن حضرت بهره علمى مى‏ بردند، 
حضرت فرمودند: اى هشام.

هشام عرض کرد: بلى، اى پسر رسول خدا.
حضرت فرمودند: آیا به من نمى‏ گویى که با عمرو بن عبید چه کردى و چگونه از او سؤال نمودى؟
هشام عرض کرد: فدایت شوم من شما را تجلیل نموده و از حضرتتان حیا و شرم داشته و در مقابلتان زبانم گویا نیست تا بتوانم شرح ماجرا را بدهم.
امام (علیه السّلام) فرمودند: وقتى تو را به چیزى فرمان دادم آن را به جاى آور.

هشام عرضه داشت: خبر به من رسید که عمرو بن عبید در مسجد مى‏ نشیند و چه سخنانی مى‏ گوید این معنا بر من گران آمد، پس به طرف او حرکت کرده و روز جمعه که داخل بصره شدم به طرف مسجد رفته وارد شدم
جمعیّت زیادی را دیدم که به دور عمرو بن عبید گرد آمده و او در حالى که پارچه ‏اى مشکى‏ از جنس پشم به خود پیچیده و پارچه‏ اى را رداء نموده و به دوش افکنده بود در بین آنها قرار داشت و مردم از او سؤال مى‏ کردند، من در بین جمعیت براى خود جایى پیدا مى‏ کردم تا در پشت صفوف مردم به قدرى که روى زانو بنشینم جایى جسته و نشستم، سپس خطاب به عمرو بن عبید کرده و گفتم: ایّها العالم من مردى غریبم آیا اذن میدهى از مسأله‏ اى سؤال کنم؟
گفت آرى، بپرس.
به او گفتم: آیا چشم دارى؟
گفت: این چه سؤالى است؟ چیزى را که مى ‏بینى چگونه از آن پرسش مى‏ نمایى؟
گفتم: سؤالهاى من این چنین است.
گفت: پسرم بپرس اگر چه سؤالت احمقانه است.
گفتم: جواب همین سؤالهاى احمقانه را بگو.
گفت: سؤال کن.
گفتم: آیا چشم دارى؟
گفت: آرى.
گفتم: با آن چه مى ‏بینى؟
گفت: با آن رنگها و اشخاص را مى ‏بینم.
گفتم: آیا بینى دارى؟
گفت: آرى.
گفتم: با آن چه مى ‏کنى؟
گفت: با آن بوها را مى‏ بویم.
گفتم: آیا دهان دارى؟
گفت: آرى.
گفتم: با آن چه مى‏کنى؟
گفت: با آن طعم‏هاى مختلف را احساس مى ‏کنم.
گفتم: آیا زبان دارى؟
گفت: آرى.
گفتم: با آن چه مى‏ کنى؟
گفت: با آن سخن مى‏ گویم.
گفتم: آیا گوش دارى؟
گفت: آرى.
گفتم: با آن چه مى‏ کنى؟
گفت: با آن صداها را مى ‏شنوم.
گفتم: آیا دو دست دارى؟
گفت: آرى.
گفتم: با آنها چه مى ‏کنى؟
گفت: اشیاء را با آنها گرفته و نرمى و زبرى آنها را احساس مى‏ کنم.
گفتم: آیا دو پا دارى؟
گفت: آرى.
گفتم: با آنها چه مى ‏کنى؟
گفت: با آنها از مکانى به مکان دیگر منتقل مى‏ شوم گفتم: آیا قلب دارى؟
گفت: آرى.
گفتم: با آن چه مى ‏کنى؟
گفت: آنچه بر این جوارح و اعضاء نامبرده وارد شده و عرضه شود با آن آنها را تمییز و تشخیص مى‏ دهم یعنى با قلب تشخیص مى‏ دهم این امر وارد شده و عرضه گردیده را باید با چشم دید یا با گوش مثلا شنید.
گفتم: آیا با وجود این جوارح از قلب بى ‏نیاز هستیم یا نه؟
گفت: خیر.
گفتم: چگونه بى ‏نیاز نیستیم در حالى که این اعضاء و جوارح سالم و صحیح هستند؟
گفت: پسرم جوارح وقتى شک کنند در چیزى که بوییده یا دیده و یا چشیده و یا شنیده آن را به قلب ارجاع داده و یقین پیدا شده و شک باطل مى‏ گردد.
گفتم: پس خداوند متعال قلب را براى شک جوارح و اعضاء تعبیه فرموده؟
گفت: آرى.
گفتم: پس چاره‏ اى از وجود قلب نداریم و الّا جوارح نمى ‏توانند به یقین برسند؟
گفت: آرى همین طور است.
به او گفتم: اى ابا مروان خداوند متعال اعضاء و جوارح تو را به حال خود
وانگذارده بلکه براى آنها امامى قرار داده تا افعال صحیح آنها را تصحیح کرده و شک آنها را به یقین مبدّل نماید، چطور مى‏ شود تمام این مخلوقات را در حیرت و شک و اختلاف گذارده و براى آنها امام و پیشوایى معیّن نکرده باشد تا در وقت حیرت و تردید و اختلاف به او مراجعه نموده و او حیرت آنها را برطرف و تردید و شکّشان را به علم و اختلافشان را به اتّفاق مبدّل نماید.
هشام مى‏گوید: کلام من به این جا که رسید عمرو بن عبید ساکت شد و چیز دیگرى به من نگفت، سپس توجّهى به من نمود و گفت: تو هشام هستى؟
گفتم: خیر.
گفت: تو را به خدا سوگند مى‏دهم آیا هشام هستى؟
گفتم: خیر.
گفت: آیا از همنشینان با او هستى؟
گفتم: خیر.
گفت: پس از اهل کجایى؟
گفتم: از اهل کوفه مى‏باشم.
گفت: پس حتما هشام مى‏باشى، سپس مرا به خود چسبانید و در مجلس خویش نشاند و از جایى که نشسته بود و داد سخن مى‏ داد کناره گرفت و تا من نشسته بودم سخنى نگفت.
امام صادق علیه السّلام خندیدند سپس فرمودند:
اى هشام این بیان را چه کسى به تو تعلیم نموده؟
هشام گفت: اى فرزند رسول خدا اصل مطالب را از شما گرفتم ولی خودم آنها را تنظیم و دسته بندی و مرتب نمودم و به شکل یک استدلال در آوردم.
حضرت فرمودند: اى هشام به خدا سوگند این استدلال در صحف ابراهیم و موسى نوشته شده است.

کَانَ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ ...فِیهِمْ هِشَامُ بْنُ الْحَکَمِ وَ هُوَ شَابٌّ
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع یَا هِشَامُ أَ لَا تُخْبِرُنِی کَیْفَ صَنَعْتَ بِعَمْرِو بْنِ عُبَیْدٍ وَ کَیْفَ سَأَلْتَهُ
فَقَالَ هِشَامٌ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّی أَسْتَحْیِیکَ وَ لَا یَعْمَلُ لِسَانِی بَیْنَ یَدَیْکَ
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ إِذَا أَمَرْتُکُمْ بِشَیْ‏ءٍ فَافْعَلُوا
قَالَ هِشَامٌ بَلَغَنِی مَا کَانَ فِیهِ عَمْرُو بْنُ عُبَیْدٍ وَ جُلُوسُهُ فِی مَسْجِدِ الْبَصْرَةِ فَعَظُمَ‏ ذَلِکَ عَلَیَّ فَخَرَجْتُ إِلَیْهِ وَ دَخَلْتُ الْبَصْرَةَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ فَأَتَیْتُ مَسْجِدَ الْبَصْرَةِ
فَإِذَا أَنَا بِحَلْقَةٍ کَبِیرَةٍ فِیهَا عَمْرُو بْنُ عُبَیْدٍ وَ عَلَیْهِ شَمْلَةٌ سَوْدَاءُ و النَّاسُ یَسْأَلُونَهُ
فَاسْتَفْرَجْتُ النَّاسَ فَأَفْرَجُوا لِی ثُمَّ قَعَدْتُ فِی آخِرِ الْقَوْمِ عَلَی رُکْبَتَیَّ
ثُمَّ قُلْتُ أَیُّهَا الْعَالِمُ إِنِّی رَجُلٌ غَرِیبٌ تَأْذَنُ لِی فِی مَسْأَلَةٍ فَقَالَ لِی نَعَمْ
فَقُلْتُ لَهُ أَ لَکَ عَیْنٌ
فَقَالَ یَا بُنَیَّ أَیُّ شَیْ‏ءٍ هَذَا مِنَ السُّؤَالِ وَ شَیْ‏ءٌ تَرَاهُ کَیْفَ تَسْأَلُ عَنْهُ
فَقُلْتُ هَکَذَا مَسْأَلَتِی
فَقَالَ یَا بُنَیَّ سَلْ وَ إِنْ کَانَتْ مَسْأَلَتُکَ حَمْقَاءَ
قُلْتُ أَجِبْنِی فِیهَا
قَالَ لِی سَلْ
قُلْتُ أَ لَکَ عَیْنٌ
قَالَ نَعَمْ
قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهَا
قَالَ أَرَی بِهَا الْأَلْوَانَ وَ الْأَشْخَاصَ
قُلْتُ فَلَکَ أَنْفٌ
قَالَ نَعَمْ
قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ
قَالَ أَشَمُّ بِهِ الرَّائِحَةَ
قُلْتُ أَ لَکَ فَمٌ
قَالَ نَعَمْ
قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ
قَالَ أَذُوقُ بِهِ الطَّعْمَ
قُلْتُ فَلَکَ أُذُنٌ
قَالَ نَعَمْ
قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهَا
قَالَ أَسْمَعُ بِهَا الصَّوْتَ
قُلْتُ أَ لَکَ قَلْبٌ
قَالَ نَعَمْ
قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أُمَیِّزُ بِهِ کُلَّ مَا وَرَدَ عَلَی هَذِهِ الْجَوَارِحِ وَ الْحَوَاسِّ
قُلْتُ أَ وَ لَیْسَ فِی هَذِهِ الْجَوَارِحِ غِنًی عَنِ الْقَلْبِ
فَقَالَ لَا
قُلْتُ وَ کَیْفَ ذَلِکَ وَ هِیَ صَحِیحَةٌ سَلِیمَةٌ
قَالَ یَا بُنَیَّ إِنَّ الْجَوَارِحَ إِذَا شَکَّتْ فِی شَیْ‏ءٍ شَمَّتْهُ أَوْ رَأَتْهُ أَوْ ذَاقَتْهُ أَوْ سَمِعَتْهُ رَدَّتْهُ إِلَی الْقَلْبِ فَیَسْتَیْقِنُ الْیَقِینَ وَ یُبْطِلُ الشَّکَّ
فَقُلْتُ لَهُ فَإِنَّمَا أَقَامَ اللَّهُ الْقَلْبَ لِشَکِّ الْجَوَارِحِ
قَالَ نَعَمْ
قُلْتُ لَا بُدَّ مِنَ الْقَلْبِ وَ إِلَّا لَمْ تَسْتَیْقِنِ الْجَوَارِحُ
قَالَ نَعَمْ
فَقُلْتُ لَهُ یَا أَبَا مَرْوَانَ فَاللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَمْ یَتْرُکْ جَوَارِحَکَ حَتَّی جَعَلَ لَهَا إِمَاماً یُصَحِّحُ لَهَا الصَّحِیحَ وَ یَتَیَقَّنُ بِهِ مَا شُکَّ فِیهِ وَ یَتْرُکُ هَذَا الْخَلْقَ کُلَّهُمْ فِی حَیْرَتِهِمْ وَ شَکِّهِمْ وَ اخْتِلَافِهِمْ لَا یُقِیمُ لَهُمْ إِمَاماً یَرُدُّونَ إِلَیْهِ شَکَّهُمْ وَ حَیْرَتَهُمْ
وَ یُقِیمُ لَکَ إِمَاماً لِجَوَارِحِکَ تَرُدُّ إِلَیْهِ حَیْرَتَکَ وَ شَکَّکَ
قَالَ فَسَکَتَ وَ لَمْ یَقُلْ لِی شَیْئاً ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیَّ
فَقَالَ لِی أَنْتَ هِشَامُ بْنُ الْحَکَمِ
فَقُلْتُ لَا
قَالَ أَ مِنْ جُلَسَائِهِ
قُلْتُ لَا
قَالَ فَمِنْ أَیْنَ أَنْتَ
قُلْتُ مِنْ أَهْلِ الْکُوفَةِ
قَالَ فَأَنْتَ إِذاً هُوَ ثُمَّ ضَمَّنِی إِلَیْهِ وَ أَقْعَدَنِی فِی مَجْلِسِهِ وَ زَالَ عَنْ مَجْلِسِهِ وَ مَا نَطَقَ حَتَّی قُمْتُ
فَضَحِکَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع
وَ قَالَ یَا هِشَامُ مَنْ عَلَّمَکَ هَذَا
قُلْتُ شَیْ‏ءٌ أَخَذْتُهُ‏ مِنْکَ وَ أَلَّفْتُهُ
فَقَالَ هَذَا وَ اللَّهِ مَکْتُوبٌ فِی‏ صُحُفِ إِبْراهِیمَ‏ وَ مُوسی‏.

در ناگذاری این پست از این سایت کمک گرفتم

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۲۱:۰۷
محمد رضا اعظمی راد