منبرستان

متن و فایل صوتی و تصویری سخنرانی کوتاه

منبرستان

متن و فایل صوتی و تصویری سخنرانی کوتاه

منبرستان

به نام خدا
با عرض سلام و ادب خدمت کاربران عزیز
در مطالب این سایت
اول متن سخنرانی کوتاه مذهبی آمده
دوم نکات منبرستانی در مورد آن حدیث آمده
سوم متن عربی حدیث و سند آن آورده شده
چهارم فایل صوتی تصویری حدیث با اجرای خود حقیر آورده شده است و تصویر متناسب با روایت روی فایل ویدئویی قرار داده شده است
اگر برای هر یک از مطالب این سایت عنوان مناسبتر یا کلید واژه و یا موضوع مناسبتر یا نکته منبرستانی دقیقتر یا تصویری مناسبتر یا شعر یا ضرب المثلی متناسب با مطلب یافتید حتما در نظرات بنویسید و اگر تجربه سخنرانی دارید دریغ نفرمایید.
من خیلی خوشحال می شوم که از من انتقاد کنید چون انتقاد باعث پیشرفت است لذا یک سربرگ را به انتقاد و پیشنهاد اختصاص دادم ضمنا حقیر هیچ ادعایی در مورد سخنرانی ندارم. خواهشمندم آزادانه نقد کنید.

نویسندگان
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

آخرین مطالب

۱۵۰ مطلب توسط «محمد رضا اعظمی راد» ثبت شده است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۲۸
محمد رضا اعظمی راد
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۴۶
محمد رضا اعظمی راد
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۳۷
محمد رضا اعظمی راد
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۱۹
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۱۹
محمد رضا اعظمی راد
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۰۲
محمد رضا اعظمی راد
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۵۲
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۲۲
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۱۱
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۸
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۲۲
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۹
محمد رضا اعظمی راد
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۹
محمد رضا اعظمی راد
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۲
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۳
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۷
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۵
محمد رضا اعظمی راد

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۳
محمد رضا اعظمی راد

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۰۹:۰۰
محمد رضا اعظمی راد

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۵:۵۶
محمد رضا اعظمی راد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۵:۴۳
محمد رضا اعظمی راد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۵:۳۵
محمد رضا اعظمی راد

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۷ ، ۰۹:۳۲
محمد رضا اعظمی راد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۸:۱۲
محمد رضا اعظمی راد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۰۷:۰۱
محمد رضا اعظمی راد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۳
محمد رضا اعظمی راد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۴
محمد رضا اعظمی راد

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۲
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۹
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۱۰
محمد رضا اعظمی راد

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۳
محمد رضا اعظمی راد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۵
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۸
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۶
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۷
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۰
محمد رضا اعظمی راد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۳
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۵
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۸
محمد رضا اعظمی راد
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۶
محمد رضا اعظمی راد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۵
محمد رضا اعظمی راد
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۲۹
محمد رضا اعظمی راد
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۴۱
محمد رضا اعظمی راد

 براى امام نامه‏ اى نوشت و گفت:

در مسح پا اختلاف شده است نظر خویش را برایم بنویسید تا بر طبق آن عمل نمایم.

حضرت کاظم- علیه السّلام- در جواب نوشتند:

آنچه که تو را به آن دستور مى‏ دهم این است که:

در وضو سه بار مضمضه کنى، و سه بار استنشاق و سه بار صورت خود را بشویى و آب را به تمام محاسن برسانى. و دستهایت را سه بار بشویى و تمام سر خود را مسح کنى. و همچنین دست خود را به درون و بیرون گوشهایت بکشى و پاهایت را سه بار بشویى و با دیگران مخالفت نکنى.

على بن یقطین از امام- علیه السّلام- اطاعت نمود و همان گونه عمل کرد.

روزى هارون گفت: مى‏خواهم على بن یقطین را تبرئه کنم؛ چون مى‏گویند او «رافضى» است. و رافضى‏ها وضو را سبک انجام مى‏دهند. او را خواست و مشغولش کرد تا اینکه وقت نماز رسید. هارون پشت دیوار ایستاد، در جایى که على بن یقطین را مى‏دید ولى خودش دیده نمى‏شد. براى على بن یقطین آب فرستاد تا وضو بگیرد. على بن یقطین همان طور که امام- علیه السّلام- فرموده بود وضو گرفت.هارون آمد و گفت: کسى که گفته است تو رافضى هستى، دروغ گفته است.

أَنَّ عَلِیَّ بْنَ یَقْطِینٍ کَتَبَ إِلَى الْإِمَامِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع اخْتُلِفَ فِی الْمَسْحِ عَلَى الرِّجْلَیْنِ‏ فَإِنْ رَأَیْتَ أَنْ تَکْتُبَ مَا یَکُونُ عَمَلِی عَلَیْهِ فَعَلْتُ فَکَتَبَ أَبُو الْحَسَنِ ع الَّذِی آمُرُکَ بِهِ أَنْ تَتَمَضْمَضَ ثَلَاثاً وَ تَسْتَنْشِقَ ثَلَاثاً وَ تَغْسِلَ وَجْهَکَ ثَلَاثاً وَ تُخَلِّلَ‏[2] شَعْرَ لِحْیَتِکَ وَ تَغْسِلَ یَدَیْکَ ثَلَاثاً وَ تَمْسَحَ رَأْسَکَ کُلَّهُ وَ تَمْسَحَ ظَاهِرَ أُذُنَیْکَ وَ بَاطِنَهُمَا وَ تَغْسِلَ رِجْلَیْکَ ثَلَاثاً وَ لَا تُخَالِفَ ذَلِکَ إِلَى غَیْرِهِ فَامْتَثَلَ أَمْرَهُ وَ عَمِلَ عَلَیْهِ‏ فَقَالَ الرَّشِیدُ یَوْماً أُحِبُّ أَنْ أَسْتَبْرِئَ‏[3] أَمْرَ عَلِیِّ بْنِ یَقْطِینٍ فَإِنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّهُ رَافِضِیٌّ وَ الرَّافِضَةُ یُخَفِّفُونَ فِی الْوُضُوءِ فَطَلَبَهُ فَنَاطَهُ‏[4] بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الشُّغُلِ فِی الدَّارِ حَتَّى دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ فَوَقَفَ الرَّشِیدُ مِنْ وَرَاءِ حَائِطِ الْحُجْرَةِ بِحَیْثُ یَرَى عَلِیَّ بْنَ یَقْطِینٍ وَ لَا یَرَاهُ هُوَ وَ قَدْ بَعَثَ إِلَیْهِ بِالْمَاءِ لِلْوُضُوءِ فَتَوَضَّأَ کَمَا أَمَرَهُ مُوسَى ع‏[5] فَقَامَ الرَّشِیدُ وَ قَالَ‏[6] کَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّکَ رَافِضِیٌّ فَوَرَدَ عَلَى عَلِیِّ بْنِ یَقْطِینٍ بَعْدَ ذَلِکَ کِتَابُ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع مِنَ الْآنَ تَوَضَّأْ کَمَا أَمَرَ اللَّهُ اغْسِلْ وَجْهَکَ مَرَّةً فَرِیضَةً وَ أُخْرَى إِسْبَاغاً وَ اغْسِلْ یَدَیْکَ‏[7] مِنَ الْمِرْفَقَیْنِ کَذَلِکَ وَ امْسَحْ مُقَدَّمَ رَأْسِکَ وَ ظَاهِرَ قَدَمَیْکَ مِنْ فَضْلِ نَدَاوَةِ وَضُوئِکَ فَقَدْ زَالَ مَا یُخَافُ عَلَیْکَ‏[8]

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۲
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا
مردی به نام عکاف می گوید:
به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمدم.

آن حضرت (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: آیا همسر داری؟ گفتم: خیر.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: تو توانائی جسمی و امکانات مالی را برای ازدواج داری؟
گفتم: بله.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: در این صورت تو از یاران شیطان خواهی بود. یا اینکه تو از راهبان نصاری محسوب خواهی شد.
و یا اینکه باید کاری را که مسلمان انجام می دهند تو نیز انجام دهی (ازدواج کنی).

و بدرستی که ازدواج شیوه و سنّت من است و بدترین شما کسانی هستند که ازدواج نکرده باشند و پسترین مردگان شما آنهایی هستند که ازدواج نکرده باشند.
وای بر تو ای عکاف
ای عکاف ازدواج کن. ازدواج کن. و اگر ازدواج نکنی از جمله ی خطاکاران خواهی بود.
در این وقت عکاف گفت: ای پیامبر هم اینک زنی را به همسری من درآور.
در این هنگام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: فلان زن را به عنوان همسر برای تو انتخاب نمودم.
متن عربی حدیث

الشَّیْخُ أَبُو الْفُتُوحِ الرَّازِیُّ فِی تَفْسِیرِهِ،:

عَنْ عَکَّافِ بْنِ وَدَاعَةَ الْهِلَالِیِّ قَالَ:

أَتَیْتُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)

فَقَالَ لِی یَا عَکَّافُ أَ لَکَ زَوْجَةٌ

قُلْتُ لَا

قَالَ أَ لَکَ جَارِیَةٌ

قُلْتُ لَا

قَالَ وَ أَنْتَ صَحِیحٌ مُوسِرٌ

قُلْتُ نَعَمْ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ

قَالَ فَإِنَّکَ إِذاً مِنْ إِخْوَانِ الشَّیَاطِینِ

إِمَّا أَنْ تَکُونَ مِنْ رُهْبَانِ النَّصَارَى

وَ إِمَّا أَنْ تَصْنَعَ کَمَا یَصْنَعُ الْمُسْلِمُونَ

وَ إِنَّ مِنْ سُنَّتِنَا النِّکَاحَ

شِرَارُکُمْ عُزَّابُکُمْ وَ أَرَاذِلُ مَوْتَاکُمْ عُزُّابُکُمْ إِلَى أَنْ قَالَ

وَیْحَکَ یَا عَکَّافُ تَزَوَّجْ تَزَوَّجْ

فَإِنَّکَ مِنَ الْخَاطِئِینَ

قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ

زَوِّجْنِی قَبْلَ أَنْ أَقُومَ

فَقَالَ (صلی الله علیه و آله) زَوَّجْتُکَ کَرِیمَةَ بِنْتَ کُلْثُومٍ الْحِمْیَرِیِّ (1)
____________________________________________
1. مستدرک ج 14 ص 156

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۲
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا

امام صادق علیه السّلام فرمود:

هر کس از ترس اینکه مبادا فقیر گردد ازدواج نکند

بخداوند عزّ و جلّ گمان بد برده است (و او را قادر به رساندن روزى بندگانش نمی داند). زیرا خداوند عزّ و جلّ فرموده است:

«إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» و افراد بى‏ همسرتان، و شایستگان از بندگانتان، و کنیزانتان را به ازدواج یکدیگر در آورید؛ اگر نیازمند باشند، خدا از بخشش خود آنان را توانگر مى‏ سازد؛ و خدا گشایشگرى داناست. نور: 32).

عَنْهُ عَنِ الْجَامُورَانِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یُوسُفَ‏

التَّمِیمِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام

قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏

مَنْ تَرَکَ التَّزْوِیجَ مَخَافَةَ الْعَیْلَةِ فَقَدْ أَسَاءَ ظَنَّهُ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ- إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه‏ (1)

__________________________________________

1. الکافی (ط - الإسلامیة)، ج‏5، ص: 331

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۰
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا

انسان ازدواج کرده ای که خواب است، نزد خداوند از انسان مجرد روزه دار شب زنده دار بهتر است!

البته این روایت در مورد کسی است که زمینه از دواج برایش مهیا است و عمدا ازدواج نکند و در مورد کسی است که می تواند شرائط را مهیا کند و نکند.

و قال صلّى اللّه علیه و آله و سلّم: المتزوّج النائم أفضل عند اللّه من الصائم القائم العزب.
----------------------------------------------
جامع الأخبار(للشعیری)، ص: 101

 

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۹
محمد رضا اعظمی راد

وجود آسمانی رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند هیچ کیمیای نجات بخشی برای زن نیست مگر رضایت شوهرش

لا شفیع للمرأة أنجح عند ربّها من رضا زوجها

______________________

سفینه البحار

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۹
محمد رضا اعظمی راد

امیر المؤمنین علیه السّلام از رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم روایت کند که فرمود:
وقتى وفات‏ یوسف علیه السّلام فرا رسید
شیعیان و خاندان خود را جمع کرد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد و سپس به آنها گفت:
سختى شدیدى به آنها خواهد رسید که در آن مردانشان را بکشند و شکم زنان باردارشان را پاره کنند و کودکانشان را سر ببرند تا آنگاه که خداوند حقّ را در قائم که از فرزندان لاوى بن یعقوب است ظاهر سازد و او مردى گندمگون و بلند قامت است و صفات او را بر شمرد، پس ایشان به آن وصیّت متمسّک شدند و غیبت و شدّت بر بنى اسرائیل واقع شد و آنها مدّت چهار صد سال منتظر قیام قائم بودند تا آنکه ولادت او را بشارت دادند و علامات ظهورش را مشاهده کردند و سختى آنها شدّت یافت و با سنگ و چوب به ایشان حمله کردند و فقیهى که به احادیث او آرامش مى‏یافتند تحت تعقیب قرار گرفت و او مخفى شد و با او نامه‏نگارى کردند و گفتند: ما در گرفتاریها به کلام تو آرامش مى‏یافتیم، پس آن فقیه ایشان را به بیابانها برد و نشست و با آنها حدیث قائم و صفات او و نزدیکى ظهور او را مى‏گفت و آن شب شبى مهتاب بود و در این میانه موسى علیه السّلام در آمد و در این هنگام او نوجوان بود و از سراى فرعون به پشت گردشگاه آمد و از موکب خود کناره گرفت و در حالى که سوار بر قاطرى بود و طیلسان خزى بر دوش داشت به نزد ایشان آمد، چون آن فقیه او را بدید، از صفاتش او را شناخت، برخاست و بر قدوم او افتاد و بر آن بوسه داد و گفت: سپاس خدایى را که مرا از دنیا نبرد تا آنکه تو را به من نشان داد و چون پیروانش چنین دیدند دانستند که او صاحب ایشان است و به شکرانه خداى تعالى بر زمین افتادند و موسى علیه السّلام جز این نگفت که امیدوارم خداوند در فرج شما تعجیل کند و بعد از آن غایب شد و به شهر مدین رفت و آن سالیان را نزد شعیب مقام کرد و این غیبت دوم از غیبت اوّلى بر آنها سخت‏تر بود و آن پنجاه و چند سال مقدّر گشت، و گرفتارى آنها شدّت گرفت و آن فقیه نیز خود را مخفى ساخت و کسى را به نزد او فرستادند و گفتند ما بر استتار تو شکیبایى نداریم، پس به بیابانى بیرون شد و آنها را خواست و آنها را خوشدل ساخت و به آنها اعلام کرد که خداى تعالى به او وحى کرده است که پس از چهل سال فرج ایشان را خواهد رسانید همگى گفتند: الحمد للَّه و خداى تعالى وحى فرمود که به ایشان بگو بخاطر الحمد للَّه که بر زبان جارى کردید آن را به سى سال تقلیل دادم، گفتند:

کلّ نعمة فمن اللَّه،

هر نعمتى از جانب خداوند است، وحى آمد که به آنها بگو آن را بیست سال کاهش دادم، گفتند: لا یأتی بالخیر إلّا اللَّه این خداست که خیر جارى‏ مى ‏کند، وحى آمد که به آنها بگو آن را به ده سال کاستم، گفتند:

«لا یصرف السّوء إلّا اللَّه»

این خداوند است که بدى را دور مى‏سازد و خداوند به آن فقیه وحى کرد که به ایشان بگو: از جاى خود حرکت نکنید که اذن فرج شما را دادم، در این میان موسى علیه السّلام در حالى که سوار بر حمارى بود ظاهر شد و آن فقیه خواست او را به شیعیان معرّفى کرده و موجبات استبصار آنها را فراهم سازد، موسى آمد و فقیه پرسید: فرزند که هستى؟ گفت: فرزند عمران، گفت: او فرزند کیست؟ گفت: فرزند قاهث فرزند لاوى فرزند یعقوب، گفت: چه آورده‏اى؟

گفت: رسالت از جانب خداى تعالى. آن فقیه برخاست و به دست موسى بوسه داد سپس در میان ایشان نشست و آنها را خوشدل ساخت و دستورات موسى را به ایشان ابلاغ کرد و سپس ایشان را متفرّق ساخت و از این زمان تا فرج ایشان که به غرق فرعون حاصل شد، چهل سال فاصله بود.

لما حضرت یوسف علیه السلام الوفاة جمع شیعته وأهل بیته فحمدالله وأثنى علیه ثم حدثهم بشدة تنالهم، یقتل فیها الرجال وتشق بطون الحبالی وتذبح الاطفال حتى یظهر الله الحق فی القائم من ولد لاوی بن یعقوب، وهو رجل أسمر طوال، ونعته لهم بنعته، فتمسکوا بذلک ووقعت الغیبة والشدة على بنی إسرائیل وهم منتظرون قیام القائم أربع مائة سنة حتى إذا بشروا بولادته ورأوا علامات ظهوره واشتدت علیهم البلوی، وحمل علیهم بالخشب والحجارة، وطلب الفقیه الذی کانوا یستریحون إلى أحادیثه فاستتر، وراسلوه فقالوا: کنا مع الشدة نستریح إلى حدیثک، فخرج بهم إلى بعض الصحاری وجلس یحدثهم حدیث القائم ونعته وقرب الامر، و کانت لیلة قمراء، فبیناهم کذلک إذ طلع علیهم موسى علیه السلام وکان فی ذلک الوقت حدیث السن وقد خرج من دار فرعون یظهر النزهة فعدل عن موکبه وأقبل إلیهم وتحته بغلة وعلیه طیلسان خز، فلما رآه الفقیه عرفه بالنعت فقام إلیه وانکب على قدمیه فقبلهما ثم قال: الحمدالله الذی لم یمتنى حتى أرانیک، فلما رأی الشیعة ذلک علموا أنه صاحبهم فأکبوا على الارض شکرا لله عزوجل، فلم یزدهم على أن قال: أرجو أن یعجل الله فرجکم(2)، ثم غاب بعد ذلک، وخرج إلى مدینة مدین فأقام عند شعیب ما أقام، فکانت الغیبة الثانیة أشد علیهم من الاولى وکان نیفا وخمسین سنة واشتدت البلوی علیهم واستتر الفقیه فبعثوا إلیه أنه لاصبرلنا على استتارک عنا، فخرج إلى بعض الصحاری واستدعا هم وطیب نفوسهم و أعلمهم أن الله عزوجل أوحى إلیه أنه مفرج عنهم بعد أربعین سنة، فقالوا بأجمعهم: الحمدالله، فأوحى لله عزوجل إلیه(4) قل لهم: قد جعلتها ثلاثین سنة لقولهم الحمدالله ، فقالوا: کل نعمة فمن الله، فأوحى الله إلیه قل لهم: قد جعلتها عشرین سنة، فقالوا: لایأتی بالخیر إلا الله، فأوحى الله إلیه قل لهم: قد جعلتها عشرا، فقالوا: لایصرف السوء إلا الله، فأوحى الله إلیه قل لهم: لا تبرحوا فقد أذنت لکم فی فرجکم، فبینا هم کذلک إذ طلع موسى علیه السلام راکبا حمارا.
فأراد الفقیه أن یعرف الشیعة ما یستبصرون به فیه، وجاء موسى حتى وقف علیهم فسلم علیهم فقال له الفقیه: مااسمک؟ فقال: موسى، قال: ابن من؟ قال: ابن عمران، قال: ابن من؟
قال: ابن قاهت بن لاوی بن یعقوب، قال: بماذا جئت؟ قال: جئت بالرسالة من عندالله عزوجل، فقام إلیه فقبل یده، ثم جلس بینهم فطیب نفوسهم وأمرهم أمره ثم فرقهم، فکان بین ذلک الوقت وبین فرجهم بغرق فرعون أربعون سنة.
----------------------------------------------

1. کمال الدین و تمام النعمة ؛ ج‏1 ؛ ص145

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۷
محمد رضا اعظمی راد

پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر

ز جان محبوب‌تر دارش که دارد
ز جان محبوب‌تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش ز سر بیچاره مادر

اگر یک سرفه بی‌جا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر

برای این که شب راحت بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر

دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا بازگردی
بود چشمش به در بیچاره مادر

وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در بیچاره مادر

نبیند هیچ‌کس زحمت به دنیا
ز مادر بیشتر بیچاره مادر

تمام حاصلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر

ایرج میرزا

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۳۲
محمد رضا اعظمی راد

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

این داستان یک پادشاهی است که همه چیز دارد . قدرت دارد ، جمال دارد ، کمال دارد ، گنجهای عالم را دارد . ولی با اینکه همه اینها را دارد یک بیماری هم دارد . بیماری او هم این است که از زن خوشش نمی آید و اصلا دوست ندارد زنی را در نزدیکی خودش ببیند و حالت انزجار خاصی نسبت به زنان پیدا کرده بود که حتی از دیدن آنها و شنیدن اسمشان ناراحت می گشت . اطرافیان پادشاه که سرگشته و حیران این بیماری بودند برای درمان این بیماری اطبا را دعوت می کنند و از همه دانشمندان می خواهند که علاجی برای این بیماری پیدا کنند ولی موفق نمی شوند . بعد از مدتی که درمان اطبا اثر نمی کند و از علم و دانش آنها نا امید می شوند به سراغ جادوگران و دعا نویسان و رمالها می روند  ولی اینها هم اثری نمی کند .

پس از مدتی که از این بیماری پادشاه می گذرد نه اینکه پادشاه درمان نمی شود بلکه اوضاع پادشاه بدتر شده و بیشتر از زنها متنفر می شود و برای همین دستور می دهد تا تمام زنان را از شهر بیرون کنند .(این رمز این است که دنیا امروزی اینگونه شده است . دنیا دارد از گوهر حوا خالی می شود . این را در سال 1317 اشپرینگلر و الیوت متوجه شدند اینها کسانی هستند که افول غرب را نوشتند اینها کم کم متوجه شدند که آن معنی و آن حقیقت حوا و آن عشق دارد از بین می رود و همه دارند سودا گر می شوند . حقوقی که خانمها گرفتند در این سالهای دراز ، حقوق زن بودن نبود بلکه حقوق مرد بودن بود . یعنی گفتند که حوا را بدهیم تا ما هم مرد باشیم . حق مرد بودن را گرفتند نه حق زن بودن و اینگونه بود که زنان گوهر عالی حوا و زن بودن را برای مرد شدن به مفتی از دست دادند)

حالا این پادشاه بیماری را گرفته که بیماری قرن است . حالا چه کسی این بیماری را درمان می کند ؟ یک هنرمند . در آن گیر و دار که همه ملول و غصه دار بودند و از درمان پادشاه عاجز شده بودند یک نقاشی وارد شهر می شود و از اهالی شهر سئوال می کند که در شهر چه خبر است ؟ چرا همه غصه دارند ؟ چرا همه ناراحتند؟ اهالی شهر هم داستان را برایش تعریف می کنند و از بیماری پادشاه برای او می گویند و از اینکه تمام زنان شهر را از شهر بیرون کرده است .

مرد نقاش با شنیدن داستان به اهالی شهر گفت شما غصه نخورید که من خودم این بیماری را معالجه می کنم . مردم شهر با تعجب نگاهی به نقاش کردند و گفتند که تو چگونه می توانی پادشاه را درمان کنی در حالیکه تمام اطبا و دانشمندان نتوانستند چنین کاری بکنند . مرد نقاش لبخندی زد و گفت : شما را کاری به این موضوع نباشد فقط شما مرا به حضور پادشاه ببرید بقیه کارها را خودم انجام می دهم . مردم شهر به نقاش گفتند که پادشاه اگر در نقاشیهای تو عکس زن ببیند سرت را از بدن جدا می کند مرد نقاش هم در جواب گفت: که نترسید من به او عکس زن نشان نمی دهم فقط به او عکس گل و بلبل و آهو و جنگل و درخت ومنظره و.... نشان می دهم و زن به او نشان نخواهم داد . هنگامی که نقاش شرط را قبول کرد او را به درگاه پادشاه بردند .

قبل از ورود مرد نقاش به بارگاه پادشاه ، پادشاه از انهایی که مرد را آورده بودند سئوال کرد که آیا به او گفته اید که در نقاشیهایش نباید از زن اثری باشد ، همه گفتند بله و فقط قرار است به شما منظره نشان بدهد . پادشاه اجازه وارد شدن به مرد را داد .

مرد نقاش همراه خودش یک آلبوم از نقاشیهای خودش را برای پادشاه آورده بود تا آنرا به پادشاه نشان بدهد . مرد نقاش تعدادی از نقاشیها را به پادشاه نشان داد و همینطور که آلبوم نقاشیهایش را ورق می زد ، در میان نقاشیها ، نقاشی یک شاهزاده خانم بسیار زیبا را نیز در وسط گل و گیاه و منظره قرار داده بود که از زیبایی نظیر و مانند نداشت و عقل و هوش انسان را به یکباره می برد. (حالا لازم است اینجا یک پرانتز برای خواننده عزیز باز کنم و آن هم این است که شما فکر نکنید که شعرهای حافظ دلبری می کند . شما خیال نکنید که شعرهای حافظ صحبت بهارو گل و بلبل و منظره و .... است بلکه در وسط این گل و بلبل و .... یک نقاشی دیگری هست . وسط این منظره یک کسی هست که باید آنرا دید. (( رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید )) اینها صحبت بهارو سبزه و ... نیست در این اشعار یک کسی پنهان است (( تا نقش تو در دیده ما خانه نشین شد......هر جا که نشستی چون فردوس برین شد )) پس باید همیشه آن نقاشی و آن عکس را در میان مناظر و طبیعت بیابیم و گرنه گمانی بیش نبردیم .)

پادشاه با دیدن عکس این شاهزاده خانم ناگهان بیهوش شد . با بیهوش شدن پادشاه همه نگران پادشاه شدند و هر کسی می خواست برای بهوش آوردن پادشاه کاری انجام بدهد نقاش با استفاده از ان شلوغی از اتاق خارج شد .

پادشاه را به هر زحمتی بود بهوش آوردند ، پس از مدتی که گذشت و حال پادشاه بهبود یافت و به خودش آمد از ملازمین خود سراغ نقاش را گرفت . زیر دستان پادشاه که در آن شلوغی متوجه خروج مرد نقاش نشده بودند در آن هنگام فهمیدند که نقاش رفته است . پادشاه که متوجه شده بود مرد نقاش رفته به افرادش دستور داد که نقاش هر جا که هست او را بیابند و او را نزد پادشاه ببرند وگرنه خودشان سرشان را به باد خواهند داد و اگر دست خالی باز گردند پادشاه دستور خواهد داد که سر همه را قطع کنند .

زیر دستان شاه که فکر می کردند پادشاه قصد دارد سر نقاش را قطع کند با عجله از اتاق بیرون آمدند تا او را بیابند چون فکر می کردند که نقاش از ترس پادشاه فرار کرده است ولی هنگامی که از اتاق بیرون آمدند متوجه شدند که مرد نقاش بیرون اتاق نشسته است و منتظر آنهاست . مرد نقاش با دیدن انها پرسید که آیا پادشاه به هوش آمده است که آنها جواب مثبت دادند و به او گفتند که به دنبال تو می گردد و می خواهد سر تو را قطع کند و او را پیش شاه بردند .

هنگامی که مرد نقاش به حضور پادشاه رسید پادشاه ابتدا به او گفت که خیالت راحت باشد که با تو هیچ کاری ندارم و تو در امن و امان هستی . مرد نقاش به پادشاه نگاهی کرد و گفت این را میدانم . سپس پادشاه به نقاش گفت : اگر من تمام گنجهایی که دارم و یا تمام تاج و تخت و هفت اقلیمی که دارم را به تو بدهم بهای این یک نظری که من او را دیدم نمی شود . (واقعا هم همینطور است که اگر دو دنیا را به آدم بدهند به اندازه یک نظر او را دیدن نمی شود . تمام ثروت مولانا این بود که یک نظر او را دید . مردم می گویند که شمس در گوش مولانا چه گفت . هیچی نگفت بلکه به او نشان داد چون مولانا همه اینها را شنیده بود دیدنیها را به او نشان داد آوردش دم پنجره سماء و به او چیزهایی که شنیده بود را نشان داد (( پنجره ای شد سماء سوی گلستان دل.....چشم دل عاشقان بر سر آن پنجره)) و (( گر صد هزار شخص تو را ره زند که نیست......از ره مشو به عشقی که آن است آن یکی)) و (( خیال روی تو در هر طریق همره ماست))این چیزهایی بود که به مولانا نشان داد .)

پادشاه به مرد نقاش گفت که حالا بگو ببینم این عکس چه کسی است ؟ مرد نقاش طفره رفت و در جواب گفت: که این کسی نیست من همینطور که یک روز یک جا نشسته بودم همینطور قلم را برداشتم و یک چشم و ابرویی و زلفی برای خودم کشیدم . پادشاه که فهمید مرد نقاش طفره می رود به او گفت: که حرف اضافه نزن که این چشم و ابرو و زیبایی نمی تواند مال کسی نباشد و تو همینطوری این را کشیده باشی پس حقیقت را از من پنهان نکن و راستش را بگو . ( و این واقعا حقیقتی است مثلا مردم فکر می کنند که شعر سعدی مانند بقیه اشعار شاعرانی است که در مورد طبیعت صحبت کرده اند و شعر سعدی هم فقط از گل و بلبل و منظره صحبت می کند ، نمی دانند که این یک حقیقتی را دارد بیان می کند . شاعران امروزی خیال کردند که اگر ماه و خورشید و فلک و گل و بلبل را با هم جمع کنند این اسمش شعر می شود ،سعدی گفت:((من چشم بر تو، همگان گوش بر منند)) به این دلیل مردم از شعر سعدی خوششان می آید چون چشم سعدی به او افتاده است .)

در ادامه پادشاه به مرد نقاش گفت این کسی نیست که تو ندیده باشی ( چون آنهایی که دیدند با آنهایی که ندیدند فرق می کنند در ادبیات در موسیقی در نقاشی در هنر آنها که او را دیدند آثارشان با آنهایی که ندیدند و در این زمینه ها کار کرده اند خیلی فرق می کند . کسانی که او را دیدند آثارشان همه مارک دارد مانند مولانا که گفت (( ما در نماز سجده به دیدار می بریم )) در حالی که آنهایی که ندیدند سجده به دیوار می برند ) به هر حال پادشاه به مرد نقاش گفت تو این را دیده ای و باید برای من تعریف کنی و بگویی این نقاشی چه کسی است ؟ مرد نقاش که دید چاره ای ندارد گفت : حالا که اصرار داری برایت تعریف می کنم . این نقاشی یک شاهزاده خانمی است که در یک نقطه دور و در آن سوی کوه قاف زندگی می کند . پادشاه به مرد نقاش گفت: چقدر تا به آنجا راه است . مرد نقاش گفت : باید شش ماه برویم تا به او برسیم . پادشاه که از دیدار آن شاهزاده مست بود گفت: همین الان حرکت می کنیم .چون طالب شده بود ( طالب به کسی می گویند که عطری ، بویی و یا عکسی از خدا توسط یک صاحب نظر به او نشان داده شده باشد و او با دیدن آن به دنبالش راه می افتد حالا می خواهد شش ماه دیگر برسد و یا شش سال دیگر ، ولی طالب به حرکت در می آید .)

پادشاه به خدم و حشم دستور داد که آماده حرکت باشند و بعد به مرد نقاش گفت: حالا به عنوان هدیه چه چیز برای او ببریم؟ چه گنجی برای او ببریم ؟ چه طلا و جواهری به حضوراو ببریم ؟مرد نقاش لبخندی زد و گفت: این چیزهایی که تو می خواهی آنجا ببری ریگ بیابان است . این چیزها در آنجا زیاد است و ارزشی ندارند که حالا تو می خواهی به عنوان هدیه به آنجا ببری . پادشاه غصه دار شد و گفت: پس شرایط آن شاهزاده خانم چه چیزی هست ؟ من چه کاری انجام بدهم که او نظرش به من جلب بشود ؟ مرد نقاش در جواب گفت: برای رسیدن به او فقط یک راه وجود دارد و آن هم این است که تو فرصت داری که بیست سئوال در بیست روز از او بکنی که اگر او نتواند یکی از آنها را جواب بدهد تو می توانی او را به دست بیاوری و اگر هم تمام بیست سئوال تو را جواب بدهد تو دیگر راه برگشت نداری و در آنجا باید بمانی و یکی از نوکران درگاه او باشی و پادشاهی را فراموش کنی و در آنجا نوکری کنی . پادشاه با خودش گفت چه بهتر که آدم در بارگاه این شاهزاده خانم مستخدم و نوکر باشد حداقل یک گوشه نگاهی بعضی اوقات به ما می کند، هر چند که نتوانسته باشم او را بدست بیاورم .

بالاخره راه افتادند و پادشاه به دانشمندانش دستور داد در همان ما بین راه بیست سئوال طرح کنند تا از آن شاهزاده خانم بپرسند ، و دانشمندان هم بیست داستان به صورت معما طرح کردند تا اینکه شاهزاده نتواند یکی از آنها را جواب بدهد و آنها بتوانند در محضر شاه رو سفید شوند و به پاداشی برسند و پادشاه هم به آن شاهزاده خانم برسد و زنان شهر هم بتوانند به شهر بازگردند .( حالا آن شاهزاده خانم رمز جمال الهی است مگر می شود سئوالی از او کرد که نتواند جواب بدهد ، هر جا در ادبیات شنیدید که دختر پادشاه چین بدانید که منظور همان خدا است چون وجه جمال خداوند را به دختر پادشاه چین تعبیر می کنند (( دیدم که ندیدی رخ آن دختر چینی.....از گردش او گردش این پرده نبینی؟ )) و یا (( تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او......من از سفر دراز خود عزم وطن نمی کنم)) )

پس از شش ماه و یا شش سال بالاخره کاروان پادشاه به بارگاه آن شاهزاده خانم رسید. هنگام ورود پادشاه به آن بارگاه، پادشاه و اطرافیانش از آن عظمت و جبروت آن بارگاه ، از تعجب دهانشان باز مانده بود و چون تا کنون چنین شوکتی را از کسی ندیده بودند ، غرق در حیرت مانده بودند و از آن همه شکوه و زیبایی از خود بی خود شده بودند و هیچکس حال خودش را نمی فهمید .

 در حیاط آن قصر مردم زیادی جمع بودند و همه هم خواستار آن شاهزاده خانم بودند . تعدادی حالت شکست خورده داشتند و تعدادی هم منتظر نوبتشان بودند تا به دیدار آن شاهزاده خانم نائل شوند . پادشاه که پیش خودش فکر می کرد که چون پادشاه است و مقامی دارد لازم نیست منتظر بماند و هر وقت دوست داشت می تواند به حظور شاهزاده برسد به جلوی درب رفت و به نگهبان آنجا گفت: که بروید به شاهزاده خانم بگویید که خاقان بن خاقان بن خاقان بن...و سلطان بن سلطان بن سلطان بن...و همینطور القابش را می گفت آمده است و می خواهد شاهزاده خانم را ببیند . نگهبان پوز خندی به پادشاه زد و به پادشاه گفت: برو سر جایت بنشین وفضولی نکن و منتظر نوبتت باش که در اینجا این مقامهایی که گفتی ارزشی ندارد و باید منتظر اذن او باشی تا اجازه دخول به تو بدهد .( یک نکته ای را لازم است در میان داستان تذکر بدهم که معلوم است که حافظ هم برای دیدن این شاهزاده خانم رفته است چون می گوید (( در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند....... اقرار بندگی کن و اظهار چاکری)) و او هم آن عظمت بارگاه را دیده است.)

پس از مدتی که پادشاه به انتظار نشست نوبتش شد و به حضور شاهزاده خانم شرفیاب شد ، پادشاه با دیدن شاهزاده خانم از خود بی خود شد و از زمین و زمان بریده شد و چنان غرق در زیبایی و عظمت شاهزاده شده بود که تا مدتی هیچ چیزی را در اطرافش احساس نمی کرد و زمانی که شاهزاده از اوخواست که سئوالش را مطرح کند به خود آمد . پادشاه با خوشحالی که دقایقی دیگر با سئوالهای سختی که می پرسد و شاهزاده خانم نمی تواند جواب بدهد او را به دست می آورد سئوال اول را از او پرسید . شاهزاده خانم هم به سرعت به او جواب داد و پادشاه و دانشمندان او را به تعجب وا داشت . خلاصه آنکه نوزده روز اینکار ادامه پیدا کرد و شاهزاده خانم تمام سئوالات را جواب داد و کاروان پادشاه همه غمگین شده بودند چون هر سئوال و ترفندی که می زدند شاهزاده خانم به سرعت جواب می داد و عقل هیچکدام به جایی نمی رسید که چه سئوالی طرح کنند تا او نتواند جواب بدهد .

روز بیستم که شد پادشاه در گوشه ای برای خودش خلوت کرده بود ، او که آن همه زیبایی شاهزاده خانم را دیده بود و مبهوت زیبایی او شده بود دیگر نمی توانست دست از او بکشد و از طرف دیگر راهی هم پیدا نمی کرد تا او را به دست آورد و هر چه خود و دانشمندانش سعی کرده بودند سئوالی مطرح کنند که او نداند نتوانسته بودند . و از ناراحتی و غصه فقط به ان فکر می کرد که چه سئوالی طرح کنم تا او نتواند جواب بدهد . هنگامی که در افکار و ناراحتی خودش غرق شده بود، ناگهان صدای یک سروش و هاتفی او را به خود آورد که به او آموزش داد چه سئوالی مطرح کند که شاهزاده خانم نتواند جواب بدهد. پادشاه با شنیدن این صدا به خودش آمد و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . با خوشحالی به دانشمندانش گفت: که دیگر نمی خواهد شما سئوالی طرح کنید سئوال آخر را خودم از او می پرسم . دانشمندان با تعجب نگاهی به او انداختند و با خود گفتند که ما با این همه دانش و علم نتوانستیم سئوالی بیابیم که شاهزاده خانم نتواند جواب بدهد ان وقت پادشاه می خواهد چه سئوالی از او بکند که او نداند ؟

به هر حال روز بیستم به حضور شاهزاده خانم رفتند و شاهزاده از پادشاه خواست که سئوال آخر و بیستم را از او بپرسد . پادشاه لبخندی زد و شروع کرد به داستانی را تعریف کردن که در دیاری پادشاهی زندگی می کرد که خیلی مغرور بود و زنان را آدم حساب نمی کرد ، تا اینکه آنها را از شهر بیرون کرد این ناراحتی ادامه داشت تا نقاشی امد و به او یک نقاشی نشان داد که داخل آن عکس یک شاهزاده خانمی بود که پادشاه عاشق او شد و برای رسیدن به آن باید یک سئوالی از او می پرسید که او نتواند جواب بدهد و من بتوانم او را به دست بیاورم( در اصل داستان خودش را مطرح کرد) و حالا از شما این سئوال را دارم که من چه سئوالی از او بکنم که او نتواند جواب بدهد ؟

شاهزاده خانم با شنیدن این سئوال لبخندی می زند و شروع می کند به دست زدن برای پادشاه و با اینکار هلهله و شادی تمام قصر را بر می دارد و همه متوجه می شوند که کسی توانسته شاهزاده خانم را به دست آورد . چون اگر می خواست به این سئوال جواب بدهد که سئوال بعدی را نمی توانست جواب بدهد و اگر هم جواب نمی داد که این سئوال را جواب نداده بود( البته در این سئوال رمزی وجود دارد که در ادامه متوجه آن می شوید و گرنه مگر می شود سئوالی باشد که او نتواند جواب بدهد )

پس از این سئوال شاهزاده خانم به کنار شاهزاده آمد و هر دو دست به دست از قصر خارج شدند . در میان راه شاهزاده خانم چیزهایی برای پادشاه بیان کرد که پادشاه دهانش از تعجب باز ماند و آن از این قرار بود که این حوادث همه مانند یک تئاتر بوده و شاهزاده خانم خودش عاشق پادشاه بوده و آن نقاش را خودش به سراغ پادشاه فرستاده است تا جمال خودش را به پادشاه نشان بدهد، و آن هاتف و سروشی که به پادشاه یاد داد چه سئوالی را بپرسد تا شاهزاده خانم نتواند جواب بدهد را خود شاهزاده خانم به سراغ پادشاه فرستاده بود و تمام آن قصه را شاهزاده خانم طراحی کرده بود تا به پادشاه برسد.

 پادشاه که از آن همه مهربانی و خوبی در تعجب مانده بود از خود در تعجب شد که چگونه تا کنون پی به این همه خوبی و مهربانی نبرده است و ناراحت که این همه وقت را برای در کنار شاهزاده بودن از دست داده است . ولی شاهزاده خانم به او امیدواری داد و به او قول داد که این با هم بودن هیچ وقت پایان نمی پذیرد و همیشه باقی است . پادشاه عشق و علاقه ای که شاهزاده خانم به او داشت را باور کرد و برای همیشه در کنار او ماند و از آن همه لطف و صفا و مهربانی برای همیشه استفاده کرد .

حالا که داستان تمام شد اجازه بدهید من یک نتیجه گیری کوچکی از این داستان بکنم و آن این است که بعضی از ما فکر می کنیم که ما انسانها عاشق خدا هستیم و مثلا یک نمازی می خوانیم و او را ستایشی می کنیم و یا دعایی می خوانیم اینگونه عشق خودمان را نشان می دهیم ، این مانند آن طلا و جواهری می ماند که پادشاه می خواست برای شاهزاده ببرد که در برابر بارگاه او هیچ است در حالی که عشق خدا را شما مقایسه کنید با علاقه ای که ما نسبت به او داریم .  او برای رسیدن به عشق خودش صدوبیست و چهار هزار پیامبر و نقاش برای ما فرستاده که عکس او را به ما نشان بدهند ((صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم))و جالب اینجاست که هر چی نقاش می فرستد و خودش را به ما نشان می دهد و یا به قول معروف به ما تلفن می کند ما جواب او را نمی دهیم . این همه آیات و بینات را زده به دیوار، این همه شعور و این همه ظهور و شواهد را به ما نشان داده است و چرا ما آدمها به او شک می کنیم تمام عالم گواه عظمت اوست و((زهی نادان که او خورشید تابان ...... به نور شمع جوید در بیابان)) فهمیدیم که او عاشق ما است و پیامبران و هنرمندان را برای ما می فرستد که عکس او را به ما نشان بدهند، و ما بفهمیم همه چیز او است (( به بهانه های شیرین، به ترانه های رنگین.....ز من آفرید یک دم ، مه خوب خوش لقا را))خدا به نقاشانش گفت که بروید به مردم بگویید که به پیش من بیایند((تعالو قل تعالو قل تعالو گفت حق.....ما به جرگه حق تعالان می رویم)). پس متوجه شدیم که او دائم دارد از ما دلبری می کند تا پیش او برویم و در کنار او باشیم و هیچ کاری هم در دنیا بهتر از دلبری نیست و این بهترین کار است . مثلا سعدی که این همه دلبری می کند برای این است که خودش می گوید((نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم...... نامت را اندر دهن پیر و جوان اندازم)) . تمام کار پیامبران و دانشمندان و هنرمندان همین بوده است که برای او دلبری کنند پس به خودمان بیاییم و قدر این عشق الهی را بدانیم و ما هم عاشق او باشیم و کمی از عشق او را جواب بدهیم که در اصل با عشق به او خودمان را نجات می دهیم و اینها تمامش بهانه رسیدن به اوست .

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۴۵
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا

إنِّی أُحِبُّ مِنَ الصِّبْیَانِ خَمْسَةَ خِصَالٍ: 
الاوَّلُ أَنَّهُمُ الْبَاکُونَ؛ 
الثَّانِی عَلَی التُّرَابِ یَجْتَمِعُونَ؛ 
الثَّالِثُ یَخْتَصِمُونَ مِنْ غَیْرِ حِقْدٍ؛ 
الرَّابِعُ لَایَدَّخِرُونَ لِغَدٍ؛ 
الْخَامِسُ یُعَمِّرُونَ ثُمَّ یُخَرِّبُونَ.

«من پنج خصلت اطفال را دوست دارم: 
اوّل آنکه پیوسته گریانند؛ 
دوّم آنکه برسر خاک گِرد میآیند؛ 
سوّم آنکه بدون حقد و کینه با هم دعوا میکنند؛ 
چهارم آنکه برای فردا چیزی را ذخیره نمینمایند؛ 
پنجم آنکه میسازند و سپس خراب میکنند

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۴
محمد رضا اعظمی راد
به نام خدا 
محمد بن إسماعیل، عن الفضل بن شاذان، عن ابن أبی عمیر، عن منصور بن حازم، عن أبی عبد الله علیه السلام قال: قال رسول الله صلى الله علیه وآله مجالسة أهل الدین شرف الدنیا والآخرة.
همنشینی با دینداران شرف دنیا و آخرت را در پی دارد، 
هر‌کس که دچار آسمانش کردند .............با ماه و ستاره هم زبانش کردند 
زآن رو که انیس پاکبازان گردید...................والا گوهر هر دو جهانش کردند 
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۲
محمد رضا اعظمی راد

حضرت امام علیه السّلام مى‏فرماید که: اعراب دلها چهار نوع است، رفع و فتح و جرّ و وقف، تشبیه کرده است حالات دل مؤمن را به حالات است، نام حالات کلمه را که انواع اربعه مذکوره است، براى حالات قلب، استعمال نموده و فرموده که: اعراب قلوب، یعنى: حالات و اطوار دلها، بر چهار نوع مى‏باشد، رفع و فتح و جرّ و وقف، و هر کدام را به تفصیل بیان مى‏فرماید که:

فرفع القلب فی ذکر اللَّه‏

یعنى: رفع قلب و بلندى مرتبه قلب، در یاد خدا بودن است، چنان که حدیث است که: هر گاه بنده مؤمن مشغول به ذکر الهى است، حجاب میان او و خداى تعالى برداشته مى‏شود، و تا او به آن شغل مشغول است، خداوند عالم توجّه رحمت به او دارد و «ازاله حجاب» کنایه‏اى است از نظر رحمت الهى به بنده، و ممکن است که «ازاله حجاب» از براى اطّلاع ملائکه باشد، که تا ایشان ببینند و بدانند که بنى آدم با وجود تعلّق به قواى شهوانى و غضبى، از ذکر خدا غافل نیستند و از بندگى و عبادت او، عجب به خود راه نمى‏دهند، تا ملائکه نیز مثل بنى آدم از این صفت خسیس، محترز بوده، ملازم عجز و خضوع شوند.

و فتح القلب فی الرّضا عن اللَّه‏

یعنى: فتح قلب در راضى بودن بنده است از حضرت بارى تعالى در همه‏

حالات، در فقر و در غنا و در صحّت و مرض از او راضى بودن، و در سرّاء و ضرّاء صبر نمودن، و شکر الهى بجا آوردن، و مرتبه رضا را «فتح» نام کردن، و جهش ظاهر است، چرا که فتح عبارت از گشایش کارها است و آسان شدن مراد و مدّعاها، و بنده هم در مرتبه رضا، کارها به خود آسان کرده است و به هر چه رو مى‏دهد از وسعت و تنگى، به خود گوارا کرده، پس فتح مناسبت به این مرتبه دارد.

و خفض القلب فی الاشتغال بغیر اللَّه‏

یعنى: خفض دل و پستى آن در اشتغال عبد است، بغیر عبادت و طاعت خداى تعالى، و صرف کردن عمر است از براى حیات دنیا و تحصیل لذّات و مشتبهات دنیا، چنان که در قرآن عزیز مذکور است که: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا. الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» (سوره کهف- 103- 104)، یعنى: بگو اى محمّد به امّت خود که: آیا خبر دهیم شما را به زیانکارترین شما از روى عمل، پس به تحقیق که زیانکارترین شما از روى عمل، کسانى‏اند که تباه کرده باشند عمر خود را از براى تحصیل دنیا، و در این کار گمان خوبى داشته باشند.

و وقف القلب فی الغفلة عن اللَّه‏

یعنى: وقف دل در غفلت از خدا است و به یاد او نبودن، و وجه مناسبت «وقف» به غفلت، آن است که وقف به معنى قطع است و غفلت از حضرت بارى نیز موجب قطع منافع دنیوى و اخروى است، امّا دنیوى به واسطه آنکه اکثر منافع دنیوى منوط است به ذکر الهى، مثل طول عمر و وسعت رزق و عدم تظلّم از ظالم.

چنان که در کتب ادعیّه و احادیث، مذکور است و از براى هر کدام از فواید مذکوره دعائى مقرّر است، حتّى گفته‏اند که: هیچ صیدى به قید صیّاد در نمى‏آید، مگر به ترک ذکر خداى تعالى، و حضرت امام علیه السّلام از براى هر کدام از مطالب ثلاثه، شاهدى ذکر مى‏کند. امّا از براى اوّل که رفع قلب است فرموده است که:

ا لا ترى انّ العبد إذا ذکر اللَّه تعالى بالتّعظیم خالصا، ارتفع کلّ حجاب بینه و بین اللَّه من قبل ذلک‏

یعنى: آیا نمى‏بینى که بنده مؤمن هر گاه، ذکر کند خدا را و عظمت و بزرگوارى او را به خاطر گذراند، برداشته مى‏شود میان او و نظر رحمت الهى، هر حاجبى که بوده است پیش از ذکر، و فایده برداشتن پرده، جهت آن است که ملائکه ببینند مثال او را در آن حال و از براى آن مؤمن، آمرزش خواهند. چنان که در تفسیر و تاویل:

«یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح».

از حضرت صادق علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود که: هر مؤمنى را مثالى در عرش هست که هر گاه مشغول مى‏شود آن مؤمن به عبادتى، آن مثال نیز به مثل آن عبادت قیام مى‏نماید، و چون ملائکه آن مثال را در آن حال مى‏بینند، طلب رحمت و آمرزش به جهت آن مؤمن مى‏کنند، چون مشغول مى‏شود به معصیتى، حق سبحانه و تعالى پرده‏اى بر آن مثال مى‏اندازد، تا ملائکه بر آن معصیت مطّلع نگردند.

و اذا انقاد القلب لمورد قضاء اللَّه بشرط الرّضاء عنه، کیف لا ینفتح القلب بالسّرور و الرّوح و الرّاحة

یعنى: هر گاه اطاعت کرد بنده مؤمن خداوند عالم را، و بر حوادث و واردات غیبى گردن نهاد و تسلیم نمود، بر قضاهاى الهى راضى و شاکر شد، چون منفتح نشود بر دل او سرور و خوشحالى؟! و گشوده نشود بر او ابواب روح و راحت؟! یعنى: البتّة منفتح مى‏شود و گشوده مى‏شود، و البتّة به مقتضاى «لکلّ عسر یسر و لکلّ ضیق سعة»، همه آزار و زحمت و تنگى او، به راحت و خوشحالى و وسعت مبدّل خواهد شد، از براى ثالث که خفض قلب است مى‏فرماید که:

و اذا اشتغل قلبه بشی‏ء من اسباب الدّنیا، کیف تجده اذا ذکر اللَّه بعد ذلک منخفضا مظلما، کبیت خراب خاو لیس فیه عمارة و لا مونس‏

یعنى: هر گاه مشغول شد دل عارف، به شغلى از شغلهاى دنیا و بعد از آن مشغول‏ به ذکر الهى شد، در حالت ذکر الهى چنان مى‏یابد که گویا دل او در وقت غفلت، مثل خانه‏اى بوده تاریک و پر وحشت، و در وقت ذکر، گویا روشن شده و معمورى یافته. و عالم برزخ و قبر نیز مثل صاحب قبر است، که اگر دل او به سبب ذکر و طاعت و اجتناب از معاصى، روشنى و فراخى داشته است در دنیا، قبرش نیز به مثابه او روشن و فراخ خواهد بود. و إلّا، عیاذا باللَّه، تاریک و تنگ و پر وحشت.

و اذا غفل عن ذکر اللَّه، کیف تراه بعد ذلک موقوفا محجوبا، قد قسا و اظلم منذ فارق نور التّعظیم‏

یعنى: هر گاه کسى به عکس اوّل، بعد از یاد الهى و توجّه به جناب احدیّت، به سبب اشتغال به کارهاى دنیاى دنیّه و میل به لذّات فانیّه کاسده، از یاد او غافل شود و از معموره ذکر، رو به خرابه غفلت آرد، در این حالت چنین مى‏یابد که گویا از نورانیّت به ظلمت و از انس به وحشت، میل نموده. از این جهت است که مردان خدا و دوستان او، از اختلاط مردم متوحّشند و در میان مردم به دیوانگان و بلها شبیهند و فی الواقع به عکس این است.

فعلامة الرّفع ثلاثة اشیاء، وجود الموافقة، و فقد المخالفة، و دوام الشّوق‏

پس نشانه رفع قلب که مشغول بودن به ذکر خدا است، سه چیز است، وجود موافقت، فقد مخالفت و دوام شوق، این فقره دو احتمال دارد، یکى آنکه موافقت و مخالفت، نظر به افراد انسان باشد. یعنى: همه را خوب دیدن و به چشم خوبى نظر به همه کردن و پى عیبجوئى کسى نبودن، و نزاع و جدال با کسى نکردن. یا نظر به اوامر و نواهى باشد و وجود موافقت، عبارت از اتیان به مامورات و اجتناب از منهیّات باشد و مخالفت خلاف این. و دوام شوق، عبارت از دوام شوق ملاقات رحمت الهى.

و علامة الفتح ثلاثة اشیاء، التّوکّل و الصّدق و الیقین.

یعنى: علامت و نشانه فتح قلب که مرتبه رضا باشد نیز سه چیز است:

یکى- توکّل داشتن، و جمیع کارهاى خود به خدا گذاشتن، و به داده او از جمیع جهات راضى بودن.

دوم- درستى و راستى در همه کارها داشتن، و از کذب و غدر و حیله، محترز و مجتنب بودن.

سوم- یقین داشتن و اعتقاد نمودن به هر چه شارع خبر داده است: از احوال قیامت و عالم برزخ، از بهشت و دوزخ و حساب و سؤال و میزان و صراط و غیر این‏ها.

و علامة الخفض ثلاثة اشیاء، العجب، و الرّیاء، و الحرص‏

یعنى: نشانه خفض و غفلت از جناب احدیّت نیز سه چیز است:

یکى- حرص، چرا که غفلت از بارى تعالى، موجب غفلت از مردن است، و غفلت از مردن، مستلزم حرص و طول امل است.

دوم- ریا، یعنى: نشانه دیگر از براى غفلت، ریا است. یعنى: در افعال و اعمال، نیّتش خالص نباشد و به اغراض فاسده و قصدهاى خبیثه، مثل تقرّب به اهل دنیا و حکّام و سلاطین و مانند این‏ها آلوده باشد.

سوم- عجب است و معلوم است که منشأ این صفت خبیثه نیز غفلت است، چرا که هر که غافل نیست و به یاد خدا است و بزرگى و عظمت او را نصب العین خود کرده است، از مخیّله عجب و تکبّر خالى است و به وجود خود و به مال و جاه و قوّت خود، قدرى و اعتبارى قرار نمى‏دهد.

و علامة الوقف ثلاثة اشیاء، زوال حلاوة الطّاعة، و عدم مرارة المعصیة، و التباس علم الحلال بالحرام‏

یعنى نشانه وقف نیز سه چیز است:

یکى- زایل شدن لذّت است از فعل عبادت. یعنى: از طاعت و عبادت لذّت‏ نیافتن، و این نشانه غفلت و قساوت قلب است، چرا که لذّت طاعت و بندگى نمى‏باشد، مگر با حضور قلب و اطمینان خاطر، و در حال وقف، که حال غفلت است، نه حضور قلب است و نه اطمینان خاطر.

دوم- تلخ نبودن معصیت است، این نیز نشانه غفلت است، چرا که ادراک کردن مرارت و تلخى از فعل معصیت، فرع صفاى باطن است و ادراک کردن لذّت از فعل طاعت، و در حال وقف و غفلت از بارى «عزّ اسمه»، چنان که از ارتکاب طاعت لذّت نیست، از اقتراف گناه نیز تلخى نخواهد بود. از این جهت است که از اهل اللَّه، اگر گاهى به سبیل اتّفاق، خواه از روى اختیار و خواه از روى اضطرار، خلاف شرعى یا خلاف اولائى، صادر شود، در کام ایشان بسیار تلخ و ناگوار است و فی الفور، در مقام تدارک و استغفار مى‏شوند. به خلاف اهل دنیا و اهل قساوت قلب که حال ایشان به عکس این است، بندگى خالق به ایشان در نهایت صعوبت و تلخى است و اطاعت مخلوق در غایت سهولت و گوارائى، بسا باشد که از خدمت سلاطین و حکّام، به توقّع مرتبه پستى و نفع سهلى، متحمّل زحمات شاقّه شوند و در تمام روز و شب به گرسنگى و سرما و گرما و بیخوابى بسر برند و به این حال راضى باشند و از دو رکعت نماز به وقت، که فی الجمله به حضور قلب باشد، کاره باشند و ندانند که فایده این، فایده‏اى است ثابت و غیر منقطع، و فایده آن اگر بشود، فایده‏اى است دنیوى و منقطع و مشوب و آمیخته به چندین کدورات و مکاره، و منشأ این، نیست مگر غفلت و خاطر نیاوردن مراتب عالیه قرب الهى و راه نبردن به عظمت و بزرگى او.

سوم- اشتباه حلال است به حرام. یعنى: در مأکولات و مطعومات و مکاسب، احتیاط ننمودن و حرام و مشتبه را، از حلال و غیر مشتبه، تمیز نکردن. مانند گاو خوش علف، هر چه به دست افتد، صرف کردن و به حیطه تصرّف در آوردن، این صفت نیز نشانه غفلت است.

فایده قید علم اشاره است به آنکه اشتباه و عدم تمیز میان حرام و حلال و شبهه، در هنگام غفلت از بارى عزّ شأنه، نظر به علم، غافل است و عدم اعمال علم، نه نظر

به نفس حرام و حلال که معلومند، چرا که حلال و حرام فی نفسه از هم متمیّزند و اشتباهى ندارند.

قَالَ الصَّادِقُ ع‏ إِعْرَابُ‏ الْقُلُوبِ‏ عَلَى‏ أَرْبَعَةِ أَنْوَاعٍ رَفْعٍ وَ فَتْحٍ وَ خَفْضٍ وَ وَقْفٍ

فَرَفْعُ الْقَلْبِ فِی ذِکْرِ اللَّهِ تَعَالَى

وَ فَتْحُ الْقَلْبِ فِی الرِّضَا عَنِ اللَّهِ تَعَالَى

وَ خَفْضُ الْقَلْبِ فِی الِاشْتِغَالِ بِغَیْرِ اللَّهِ

وَ وَقْفُ الْقَلْبِ فِی الْغَفْلَةِ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى

أَ لَا تَرَى أَنَّ الْعَبْدَ إِذَا ذَکَرَ اللَّهَ بِالتَّعْظِیمِ خَالِصاً ارْتَفَعَ کُلُّ حِجَابٍ کَانَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ تَعَالَى مِنْ قَبْلِ ذَلِکَ

وَ إِذَا انْقَادَ الْقَلْبُ لِمَوْرِدِ قَضَاءِ اللَّهِ تَعَالَى بِشَرْطِ الرِّضَا عَنْهُ کَیْفَ یَنْفَتِحُ بِالسُّرُورِ وَ الرَّوْحِ وَ الرَّاحَةِ

وَ إِذَا اشْتَغَلَ قَلْبُهُ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ أَسْبَابِ الدُّنْیَا کَیْفَ تَجِدُهُ إِذَا ذَکَرَ اللَّهَ بَعْدَ ذَلِکَ-

وَ أَنَابَ مُنْخَفِضاً مُظْلِماً کَبَیْتٍ خَرَابٍ خِلْوٍ لَیْسَ فِیهَا عُمْرَانٌ وَ لَا مُونِسٌ

وَ إِذَا غَفَلَ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ تَعَالَى کَیْفَ تَرَاهُ بَعْدَ ذَلِکَ مَوْقُوفاً مَحْجُوباً قَدْ قَسَا وَ أَظْلَمَ مُنْذُ فَارَقَ نُورَ التَّعْظِیمِ

فَعَلَامَةُ الرَّفْعِ ثَلَاثَةُ أَشْیَاءَ

وُجُوهُ الْمُوَافَقَةِ

وَ فَقْدُ الْمُخَالَفَةِ

وَ دَوَامُ الشَّوْقِ

وَ عَلَامَةُ الْفَتْحِ ثَلَاثَةُ أَشْیَاءَ

التَّوَکُّلُ

وَ الصِّدْقُ

وَ الْیَقِینُ

وَ عَلَامَةُ الْخَفْضِ ثَلَاثَةُ أَشْیَاءَ

الْعُجْبُ

وَ الرِّیَاءُ

وَ الْحِرْصُ

وَ عَلَامَةُ الْوَقْفِ ثَلَاثَةُ أَشْیَاءَ

زَوَالُ حَلَاوَةِ الطَّاعَةِ

وَ عَدَمُ مَرَارَةِ الْمَعْصِیَةِ

وَ الْتِبَاسُ عِلْمِ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ‏

____________________________

مصباح الشریعة ؛ ص121

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۳۹
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا

باران که شدی مپرس این خانه ی کیست          سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۱۷
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم

عن معمربن راشد قال: سمعت أبا عبدالله الصادق (علیه السلام) یقول:

 أتی یهودی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فقام بین یدیه یحد النظر الیه

 فقال: یا یهودی ما حاجتک؟
 قال: أنت أفضل ام موسی بن عمران النبی الذی کلمه الله و أنزل علیه التوراه و العصا و فلق له البحر و الظله بالغمام؟
فقال له النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): انه یکره للعبد أن یزکیی نفسه و لکنی اقول:

* أن آدم (علیه السلام) لما اصاب الخطیئه کانت توبته أن قال: اللهم انی أسألک بحق محـمـد و آل محـمـد لما غفرت لی فغفره الله له.
* و ان نوحا لما رکب فی السفینه و خاف الغرق قال: اللهم انی اسألک بحق محـمـد و آل محـمـد لما أنجیتنی من الغرق، فنجاه الله عنه.
* و ان ابراهیم (علیه السلام) لما القی فی النار قال: اللهم انی اسألک بحق محـمـد و آل محـمـد لما أنجیتنی منها، فجعلها الله علیه برداً و سلاماً.
* و ان موسی لما ألقی عصاه و أوجس فی نفسه خیفه قال: اللهم انی أسألک بحق محـمـد و آل محـمـد لما آمنتنی فقال الله جل جلاله: لا تخف انک أنت الأعلی، یا یهودی ان موسی لو أدرکنی ثم لم یؤمن بی و بنبوتی ما نفعه ایمانه شیئاً و لا نفعته النبوه، 
* یا یهودی و من ذریتی المهدی اذا خرج نزل عیسی بن مریم (علیه السلام) لنصرته فقدمه و صلی خلفه.  بحارالانوار، ج 26، ص 319.

*******

معمربن راشد می گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم می فرمود:

مردی یهودی خدمت پیامبر (علیه السلام) رسید و در مقابل حضرت ایستاد و به ایشان خیره شد،
 حضرت فرمود: ای یهودی درخواست تو چیست؟ 
یهودی پرسید: آیا شما برتری یا موسی بن عمران؟ پیامبری که خداوند با او سخن گفت و تورات را بر او نازل کرد، و عصا به او داد و دریا را برایش شکافت و با ابر بر سرش سایه افکند.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: شایسته نیست که بنده ای از خودش تعریف کند ولی می گویم: * هنگامی که حضرت آدم آن اشتباه را مرتکب شد برای توبه چنین گفت: پروردگارا! بحق محـمـد و آل محـمـد تو را می خوانم تا مرا بیامرزی، خداوند او را آمرزید و توبه اش را پذیرفت.
* هنگامی که حضرت نوح (علیه السلام)، سوار بر کشتی شد و از غرق شدن ترسید گفت: خداوندا به حق محـمـد و آل محـمـد درخواست می کنم که مرا از غرق شدن نجات دهی، خداوند او را نجات داد.
* هنگامی که حضرت ابراهیم (علیه السلام) را در آتش انداختند گفت: خدایا به حق پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل او درخواست می کنم که مرا نجات دهی، خداوند آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد.
* وقتی که حضرت موسی (علیه السلام) عصای خویش را انداخت و در دلش احساس هراس کرد، گفت: خدایا به حق محـمـد و آل محـمـد از تو درخواست می کنم که مرا ایمن بخشی، خداوند فرمود: نترس که تو برتری،  

ای یهودی اگر موسی (علیه السلام) مرا درک کند و به من و پیامبری من ایمان نیاورد، ایمان و پیامبریش سودی برایش ندارد. 
* ای یهودی: مهدی از فرزندان من است و وقتی ظهور می کند، عیسی بن مریم برای یاریش فرود می آید و پشت سر او نماز می خواند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۳۱
محمد رضا اعظمی راد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۰
محمد رضا اعظمی راد

به نام تو ای بی نیاز مطلق
اى فرزند آدم! من بى‌نیازى هستم که نیازمند نمى‌شوم؛ مرا در آنچه بدان امر کرده‌ام اطاعت کن تا تو را بى‌نیازى کنم که نیازمند نشوى. اى فرزند آدم! من زنده‌اى هستم که نمى‌میرم، مرا در آنچه امر کرده‌ام اطاعت کن تا تو را زنده‌اى قرار دهم که فنا نشوى. اى فرزند آدم! من چون چیزى را بخواهم، به آن مى‌گویم: باش! پس موجود مى‌شود؛ مرا در آنچه امر کرده‌ام اطاعت کن تا تو را چنین سازم که هر چه را بخواهى، بگویى: باش! پس موجود شود.

یَا ابْنَ آدَمَ أَنَا غَنیٌّ لاَ أَفْتَقِرُ أَطِعْنی فیما أَمَرْتُکَ أَجْعَلْکَ غَنِیّاً لاتَفْتَقِرُ، یَا ابْنَ‌آدَمَ أَنَا حَىٌّ لاأَمُوتُ أَطِعْنی فیما أَمَرْتُکَ أَجْعَلُکَ حَیّاً لا تَمُوتُ؛ یَا ابْنَ‌آدَمَ أَنا أَقُولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکُونُ أَطِعْنی فیما أَمَرْتُکَ أَجْعَلُکَ تَقُولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکُونُ

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۳۷
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
حسین بن علوان گوید: در مجلسى نشسته بودیم که دانش مى‏ آموختیم 
و هزینه سفر من تمام شده بود، یکى از رفقا بمن گفت: 
براى این گرفتاریت به که امیدوارى؟ گفتم: بفلانى، گفت: پس به خدا سوگند که حاجتت برآورده نشود و به آرزویت نرسى، و مرادت حاصل نشود، 
گفتم: تو از کجا دانستى خدایت رحمت کند.

گفت: امام صادق (علیه السّلام) به من حدیث فرمود که: در یکى از کتاب ها خوانده است که خداى تبارک و تعالى می فرماید: به عزت و جلال و بزرگوارى و رفعتم بر عرشم سوگند که آرزوى هر کس را که به غیر من امید بندد، با نا امیدى قطع می کنم 
و در نزد مردم بر او جامه خوارى می پوشانم، و او را از تقرب خود میرانم 
و از فضلم دور میکنم، او در گرفتاریها به غیر من آرزو مى‏ بندد، در صورتى که گرفتاریها بدست من است؟ و به غیر من امیدوار مى‏ شود و در فکر خود در خانه ی غیر مرا می کوبد؟ 
با آنکه کلیدهاى همه درهاى بسته نزد من است و در خانه من براى کسى که مرا بخواند باز است.

کیست که در گرفتاری هایش به من امید بسته و من امیدش را قطع کرده باشم؟ 
کیست که در کارهاى بزرگش به من امیدوار گشته و من امیدش را از خود بریده باشم، من آرزوهاى بندگانم را نزد خود محفوظ داشته و آنها به حفظ و نگهدارى من راضى نگشتند و آسمان هایم را از کسانى که از تسبیحم خسته نشوند (فرشتگان) پر کردم و به آنها دستور دادم که درهاى میان من و بندگانم را نبندند. ولى آنها به قول من اعتماد نکردند، مگر آن بنده نمیداند که چون حادثه‏ اى از حوادث من او را بکوبد، کسى جز به اذن من آن را از او برندارد، پس چرا از من روى‏گردانست. 
من با وجود و بخشش خود آنچه را از من نخواسته به او می دهم سپس آن را از او میگیرم، و او برگشتش را از من نمی خواهد و از غیر من می خواهد؟ او در باره من فکر می کند که ابتدا و پیش از خواستن او عطا می کنم، ولى چون از من بخواهد به سائل خود جواب نمی گویم؟ مگر من بخیلم که بنده‏ ام مرا بخیل می داند؟ 
مگر هر جود و کرمى از من نیست؟ مگر عفو و رحمت دست من نیست؟.

مگر من محل آرزوها نیستم؟ پس که میتواند آرزوها را پیش از رسیدن به من قطع کند [که میتواند آرزوها را جز من قطع کند] آیا آنها که بغیر من امید دارند نمیترسند؟ (از عذابم یا از بریدن آرزویشان‏ یا از مقام قربم یا از قطع نعمتهایم از آنها) اگر همه اهل آسمانها و زمینم بمن امید بندند، و بهر یک از آنها باندازه امیدوارى همه دهم، بقدر عضو مورچه‏اى از ملکم کاسته نشود، چگونه کاسته شود از ملکى که من سرپرست او هستم؟ پس بدا بحال آنها که از رحمتم نومیدند، و بدا بحال آنها که نافرمانیم کنند و از من پروا نکنند.
عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُلْوَانَ قَالَ: کُنَّا فِی مَجْلِسٍ نَطْلُبُ فِیهِ الْعِلْمَ وَ قَدْ نَفِدَتْ نَفَقَتِی فِی بَعْضِ الْأَسْفَارِ فَقَالَ لِی بَعْضُ أَصْحَابِنَا مَنْ تُؤَمِّلُ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ فَقُلْتُ فُلَاناً 
فَقَالَ إِذاً وَ اللَّهِ لَا تُسْعَفُ‏ حَاجَتُکَ وَ لَا یَبْلُغُکَ أَمَلُکَ وَ لَا تُنْجَحُ طَلِبَتُکَ 
قُلْتُ وَ مَا عَلَّمَکَ رَحِمَکَ اللَّهُ قَالَ إِنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ 
(علیه السّلام) حَدَّثَنِی أَنَّهُ قَرَأَ فِی بَعْضِ الْکُتُبِ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى یَقُولُ: 

وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ مَجْدِی وَ ارْتِفَاعِی عَلَى عَرْشِی 
لَأَقْطَعَنَّ أَمَلَ کُلِّ مُؤَمِّلٍ [مِنَ النَّاسِ‏] غَیْرِی بِالْیَأْسِ 
وَ لَأَکْسُوَنَّهُ ثَوْبَ الْمَذَلَّةِ عِنْدَ النَّاسِ 
وَ لَأُنَحِّیَنَّهُ‏ مِنْ قُرْبِی 
وَ لَأُبَعِّدَنَّهُ مِنْ فَضْلِی 
أَ یُؤَمِّلُ غَیْرِی فِی الشَّدَائِدِ وَ الشَّدَائِدُ بِیَدِی‏ 
وَ یَرْجُو غَیْرِی 
وَ یَقْرَعُ بِالْفِکْرِ بَابَ غَیْرِی‏ 
وَ بِیَدِی مَفَاتِیحُ الْأَبْوَابِ وَ هِیَ مُغْلَقَةٌ وَ بَابِی مَفْتُوحٌ لِمَنْ دَعَانِی فَمَنْ ذَا الَّذِی أَمَّلَنِی لِنَوَائِبِهِ فَقَطَعْتُهُ دُونَهَا 
وَ مَنْ ذَا الَّذِی رَجَانِی لِعَظِیمَةٍ فَقَطَعْتُ رَجَاءَهُ مِنِّی 
جَعَلْتُ آمَالَ عِبَادِی عِنْدِی مَحْفُوظَةً فَلَمْ یَرْضَوْا بِحِفْظِی 
وَ مَلَأْتُ سَمَاوَاتِی مِمَّنْ لَا یَمَلُّ مِنْ تَسْبِیحِی وَ أَمَرْتُهُمْ أَنْ لَا یُغْلِقُوا الْأَبْوَابَ بَیْنِی وَ بَیْنَ عِبَادِی فَلَمْ یَثِقُوا بِقَوْلِی‏ 
أَ لَمْ یَعْلَمْ [أَنَ‏] مَنْ طَرَقَتْهُ نَائِبَةٌ مِنْ نَوَائِبِی أَنَّهُ لَا یَمْلِکُ کَشْفَهَا أَحَدٌ غَیْرِی إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِی 
فَمَا لِی أَرَاهُ لَاهِیاً عَنِّی 
أَعْطَیْتُهُ بِجُودِی مَا لَمْ یَسْأَلْنِی ثُمَّ انْتَزَعْتُهُ عَنْهُ فَلَمْ یَسْأَلْنِی رَدَّهُ وَ سَأَلَ غَیْرِی 
أَ فَیَرَانِی‏ أَبْدَأُ بِالْعَطَاءِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ ثُمَّ أُسْأَلُ فَلَا أُجِیبُ سَائِلِی 
أَ بَخِیلٌ أَنَا فَیُبَخِّلُنِی عَبْدِی‏ 
أَ وَ لَیْسَ الْجُودُ وَ الْکَرَمُ لِی 
أَ وَ لَیْسَ الْعَفْوُ وَ الرَّحْمَةُ بِیَدِی 
أَ وَ لَیْسَ أَنَا مَحَلَّ الْآمَالِ فَمَنْ یَقْطَعُهَا دُونِی 
أَ فَلَا یَخْشَى الْمُؤَمِّلُونَ أَنْ یُؤَمِّلُوا غَیْرِی 
فَلَوْ أَنَّ أَهْلَ سَمَاوَاتِی وَ أَهْلَ أَرْضِی أَمَّلُوا جَمِیعاً ثُمَّ أَعْطَیْتُ کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ مِثْلَ مَا أَمَّلَ الْجَمِیعُ مَا انْتَقَصَ مِنْ‏ مُلْکِی مِثْلَ عُضْوِ ذَرَّةٍ وَ کَیْفَ یَنْقُصُ مُلْکٌ أَنَا قَیِّمُهُ 
فَیَا بُؤْساً لِلْقَانِطِینَ مِنْ رَحْمَتِی 
وَ یَا بُؤْساً لِمَنْ عَصَانِی وَ لَمْ یُرَاقِبْنِی.
________________________

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم            در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من      به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی           که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی         مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو            بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند             که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند       که گم کنی که سر چشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت                     نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست            وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

_____________________________________________

مولوی دیوان شمس غزلیات غزل شماره 1725

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۲۵
محمد رضا اعظمی راد
به نام خدا
از مناقب خوارزمی نقل شده در مورد مولی الموحدین علی(ع) از پیامبر اکرم(ص) که فرموده اند:
یا علی ،اگربنده ای خداوند را عبادت کند همانند اموری که حضرت نوح(ع) در میان قومش انجام داد و همین طور به اندازه کوه احد طلا داشته باشد و در راه خداوند انفاق کند و همین طور آنقدر عمر کند تا اینکه هزار سال به صورت پای پیاده حجّ انجام دهد و سپس در بین صفا و مروه مظلوم کشته شود در حالی که تو را مولی قرار نداده یا علی،بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد و در بهشت داخل نخواهد شد.
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏27، ص: 19
مِنْ مَنَاقِبِ الْخُوارَزْمِیِّ، عَنْ عَلِیٍّ (ع) عَنِ النَّبِیِّ (ص) قَالَ یَا عَلِیُّ لَوْ أَنَّ عَبْداً عَبَدَ اللَّهَ مِثْلَ مَا قَامَ نُوحٌ فِی قَوْمِهِ وَ کَانَ لَهُ مِثْلُ أُحُدٍ ذَهَباً فَأَنْفَقَهُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ مُدَّ فِی عُمُرِهِ حَتَّى حَجَّ أَلْفَ عَامٍ عَلَى قَدَمَیْهِ ثُمَّ قُتِلَ بَیْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ مَظْلُوماً ثُمَّ لَمْ یُوَالِکَ یَا عَلِیُّ لَمْ یَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّةِ وَ لَمْ یَدْخُلْهَا.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۰۹
محمد رضا اعظمی راد
نام و سرگذشت «برصیصا» به طور مستقیم در قرآن نیامده است؛ ولی آیات اول تا هجدهم سورۀ حشر به این مطلب دارد
کلمه"برصیصا"برگرفته از «صیصا» در لغت به معنای کاکل‌های کلاه اسقف اعظم که یادآور برترین مقام کلیسا است می‌باشد و در اصطلاح، راهبی عابد و زاهد که در دام شیطان گرفتار و بد فرجام شد.
در کتاب‌های تفاسیر قرآنی آمده است که "برصیصا" از قوم بنی‌اسرائیل بوده که عمر خود را به پرستش و بندگی خدا سپری کرد و در پرتو ریاضت، یکتاپرستی و عبادت به مقامی رسیده بود که خداوند دعای او را در حق بیماران، دیوانگان و درماندگان مستجاب می‌کرد.
بر این اساس، مردم نزد"برصیصا" آمده و وی برای آنها دعا می‌کرد و شفای آنها را از خدا می‌خواست و پروردگار نیز شفا می‌بخشید.(طبرسی،ج14)
یاد کردن قرآن از برصیصا:
نام و سرگذشت "برصیصا" به طور مستقیم در قرآن نیامده است؛ ولی آیات اول تا هجدهم سورۀ شریفۀ حشر به این مطلب اشاره دارد، به این صورت که این آیات سرگذشت طایفه یهود بنی نضیر را بازگو می‌کند که در اثر پیمان شکنی، (بدون جنگ و خونریزی) از مدینه رانده شدند و سخن از منافقانی است که به بنی‌نضیر قول مساعدت می‌دهند و آنها را علیه پیامبر اسلام (ص) تحریک می‌کنند، اما هرگز به این قول‌های دروغین عمل نمی‌کنند،(تفسیر نمونه) در ادامه قرآن کریم دربارۀ منافقان، تشبیهی به کار می‌برد و می‌فرماید:
«کَمَثَلِ الشَّیطانِ اِذْ قالَ لِلاِنسانِ اکْفُرْ فَلمّا کَفَرَ قالَ اِنّی بَریءٌ مِنکَ اِنّی اَخافُ اللهَ رَبّ الْعالمینَ»(حشر/16)
«کار آنها همچون شیطانی است که به انسان گفت: کافر شو تا مشکلات تو را حل کنم. اما هنگامی که کافر شد، گفت: من از تو بیزارم، من از خداوندی که پروردگار عالمیان است، بیم دارم.»
در اینکه منظور از "انسان" در این آیه کیست در میان مفسران اختلاف است، اکثر آنها، آن را جنس انسان می‌دانند که شیطان انسانی را به سوی کفر دعوت می‌کند، زیبایی‌های دنیا را در نظرش زیبا جلوه داده و وی را گرفتار کفر می‌سازد و سرانجام رهایش می‌کند.(تفسیرالمیزان)
برخی معتقدند، آیه در مورد کفار جنگ بدر نازل شده است،(مجمع‌البیان) اما اغلب مفسران "برصیصای" عابد را مصداق بارز انسان در این آیه می‌دانند.
داستان حیرت انگیز برصیصای عابد:
راهب بنی‌اسرائیل در اثر عبادات طولانی به نقلی مستجاب‌الدعوه بود اما شیطان سال‌ها در پی فریب وی بود، روزی زنی که به جنون مبتلا شده بود را نزد وی می‌آورند تا شفا دهد از "برصیصا" می‌خواهند زن را نزد خود نگاه دارد، ابتدا امتناع می‌کند ولی با اصرار برادران آن زن، می‌پذیرد تا نزد وی بماند.
شیطان راهب را وسوسه کرده و جمال زن را در نظرش زیبا جلوه می‌دهد و "برصیصا" به او تجاوز می‌کند، بار دیگر شیطان به او القا می‌کند برای فرار از رسوایی زن را بکشد و او را مدفون سازد، راهب در پی آن خیانت، چنین جنایتی هم مرتکب می‌شود.
راز این رسوایی آشکار می‌شود و "برصیصا" را به صلیب یا به دار می‌کشند در بالای چوبۀ دار شیطان بار دیگر دست به گمراهی وی می‌زند و از نقش اصلی خود در رقم خوردن این سرنوشت خبر می‌دهد و از "برصیصا" می‌خواهد اگر در برابرش سجده کند وی را رهایی بخشد، گویند "برصیصای"راهب در همان حال با اشاره بر شیطان سجده می‌کند و کافر می‌شود، شیطان نیز از وی بیزاری جسته و رهایش می‌کند و "برصیصا"در حالت کفر از دنیا می‌رود.(مجمع‌البیان)
این داستان با شرحی مفصل‌تر و با جزئیاتی متفاوت در روایات نقل شده است، نام "برصیصا" در کنار نام "ابلیس" و "بلعم باعورا" یاد می‌شود که هر سه با داشتن پیشینۀ درخشان در عبادت و بندگی، سرانجام تباه می‌شوند.
اَلْبَیَانِ عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: کَانَ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ عَابِدٌ اِسْمُهُ بَرْصِیصَا عَبَدَ اَللَّهَ زَمَاناً مِنَ اَلدَّهْرِ حَتَّى کَانَ یُؤْتَى بِالْمَجَانِینِ یُدَاوِیهِمْ وَ یَعُودُهُمْ فَیَبْرَءُونَ عَلَى یَدِهِ وَ أَنَّهُ أُتِیَ بِامْرَأَةٍ فِی شَرَفٍ قَدْ جَنَتْ وَ کَانَ لَهَا إِخْوَةٌ فَأَتَوْهُ بِهَا وَ کَانَتْ عِنْدَهُ فَلَمْ یَزَلِ اَلشَّیْطَانُ یُزَیِّنُ لَهُ حَتَّى وَقَعَ عَلَیْهَا فَحَمَلَتْ. فَلَمَّا اِسْتَبَانَ حَمْلُهَا قَتَلَهَا وَ دَفَنَهَا. فَلَمَّا فَعَلَ ذَلِکَ ذَهَبَ اَلشَّیْطَانُحَتَّى لَقِیَ أَحَدَ إِخْوَتِهَا فَأَخْبَرَهُ بِالَّذِی فَعَلَ اَلرَّاهِبُ وَ أَنَّهُ دَفَنَهَا فِی مَکَانِ کَذَا ثُمَّ أَتَى بِبَقِیَّةِ إِخْوَتِهَا رَجُلاً رَجُلاً فَذَکَرَ لَهُ. فَجَعَلَ اَلرَّجُلُ یَلْقَى أَخَاهُ فَیَقُولُ وَ اَللَّهِ لَقَدْ أَتَانِی آتٍ ذَکَرَ لِی شَیْئاً یَکْبُرُ عَلَیَّ ذِکْرُهُ فَذَکَرَهُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضِ حَتَّى بَلَغَ مَلِکَهُمْ. فَسَارَ اَلْمَلِکُ وَ اَلنَّاسُ فَاسْتَزْلَوُهُ فَأَقَرَّ لَهُمْ بِالَّذِی فَعَلَ فَأَمَرَ بِهِ فَصُلِبَ. فَلَمَّا رُفِعَ عَلَى خَشَبَةٍ تَمَثَّلَ لَهُ اَلشَّیْطَانُ فَقَالَ أَنَا اَلَّذِی أَلْقَیْتُکَ فِی هَذَا فَهَلْ أَنْتَ مُطِیعِی فِیمَا أَقُولُ لَکَ أُخَلِّصْکَ مِمَّا أَنْتَ فِیهِ قَالَ نَعَمْ قَالَ اُسْجُدْ لِی سَجْدَةً وَاحِدَةً فَقَالَ کَیْفَ أَسْجُدُ لَکَ وَ أَنَا عَلَى هَذِهِ اَلْحَالَةِ قَالَ أَکْتَفِی مِنْکَ بِالْإِیمَاءِ فَأَوْمَى لَهُ بِالسُّجُودِ فَکَفَرَ بِاللَّهِ وَ قَتَلَ اَلْمَرْأَةَ. فَأَشَارَ اَللَّهُ تَعَالَى إِلَى قِصَّتِهِ فِی قَوْلِهِ کَمَثَلِاَلشَّیْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اُکْفُرْ فَلَمّٰا کَفَرَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخٰافُ اَللّٰهَ رَبَّ اَلْعٰالَمِینَ .
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۴۸
محمد رضا اعظمی راد

خداحافظ ای کوفه، ای شهر غم 
که در کام من کرده ای زهر غم 

خداحافظ ای سجده گاه علی 
که چشم تو مانده به راه علی 

رساندی تو ای کوفه جان بر لبم 
مدارا کن ای کوفه با زینبم 

خداحافظ ای کوچه های خموش 
نیاید علی نان و خرما به دوش 

خداحافظ ای انتظار اجل 
خداحافظ ای زانوی در بغل 

غم و دردم آخر به پایان رسید 
به زهرا بگویید مهمان رسید 

خداحافظی می کنم با همه 
کشد انتظار مرا فاطمه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۰۸
محمد رضا اعظمی راد

 در نجف اشرف مقامی وجود دارد که که در کنار بحر النجف واقع می باشد و مردم آن را صافی صفا نام گذاشته اند. این منطقه سابقاً به نام مسبل معروف بوده و بعد از آن به نام العماره شناخته شد.در صافی صفا آرامگاه یک مؤمن نیکوکاری ست از اهالی یمن که پیکرش از راه های دور همان طور که وصیت کرده بود آورده شد تادر این زمین مبارک به خاک سپرده شود.

 

 آرامگاه صحابى ،أثیب الیمانی و مقام حضرت آمیرالمؤمنین (ع)

به گزارش سرویس اندیشه پایگاه اطلاع رسانی حج، مقام حضرت أمیرالمؤمنین (ع) (که در گذشته به "صافی صفا" معروف بود) و آرامگاه أثیب الیمانی از آثار تاریخى شهر نجف به شمار مى رود.

در کنار مقام صافى صفا آرامگاه أثیب الیمانى قرار دارد که به آن مقبره الصفا (یعنى مقبره سنگ) نیز گفته مى شود. این مقام و آرامگاه در جهت غربى شهر نجف و رو به دریاچه نجف واقع است و در سمت جنوبى آن مقام امام زین العابدین قرار دارد.

دلیل تاریخى که نشان مى دهد حضرت امیرالمؤمنین(ع) در این مکان نماز مى خواندند به این شرح است:

در این مکان دو سنگ نبشته ى سفید پیدا شده که دو قصیده بر آن نقش بسته و در هر کدام از این دو قصیده ذکر شده که این مکان مقام حضرت أمیرالمؤمنین مى باشد. سنگ نبشته اول بالاى محراب قرار داشت و قصیده اى شامل دوازده بیت با حرف روى (هـاء) بر آن نقش بسته و در آن به این مقام که مقام حضرت أمیرالمؤمنین است اشاره شده است. مطلع این قصیده چنین است:

شاد مقام الطهر مولى أعلا مقامات الورى قدره

قصیده نقش بسته بر سنگ نبشته دوم از سنگ نبشته اول واضحتر است و بر دیوار چپ عمارت ( به طرف قبله) نزدیکى محراب مسجد قرار دارد. این سنگ نبشته تاریخ 1170 هجرى را نشان مى دهد و قصیده اى شامل ده بیت و با حرف روى (میم) نقش بسته که به مقام أمیرالمؤمنین نیز اشاره دارد. مطلع این قصیده به این شرح است:

فناهیک صرحا یزدری کل منزل أناخ على العلیا بأعظم کلکل

این مکان امروزه از مساجد قدیمى نجف به شمار مى رود. شیخ محمد حرزالدین مى گوید: این مسجد جنب مقبره الصفا واقع است.

در روایات آمده که حضرت أمیرالمؤمنین(ع) در ایام خلافت خویش وقتى مى خواستند با خویش خلوت کنند به این مکان مى آمدند.

روزى وقتى حضرت أمیرالمؤمنین (ع) در این مکان به راز و نیاز مشغول بودند یک شترسوار که جنازه اى به همراه داشت به نزد امام (ع) آمد. مرد شتر سوار به امام سلام کرد. امام پاسخ سلام را دادند و پرسیدند: از کجا آمده اى؟

آن مرد گفت: از یمن. امام (ع) پرسید: این جنازه کیست که به همراه دارى؟ مرد پاسخ داد: این جنازه پـدرم است که براى دفن کردنش به اینجا آمده ام. امام (ع) پـرسیدند: چرا در سرزمین خود دفنش نکردید؟ مرد گفت: خود پدرم وصیت کرد که مرا در این مکان دفن کنید. پـدرم مى گفت در این سرزمین مردى دفن خواهد شد که مردمى را به اندازه قبیله ربیعه و مضر شفاعت خواهد کرد. امام فرمودند: آیا این مرد را مى شناسى؟ مرد گفت: خیر. امام (ع) فرمودند: به خدا قسم من همان مردى هستم که تو مى گویى. سپس جنازه را به خاک سپردند.

بعدها أین مکان "صافى صفا" نام گرفت و در کنار آن مسجدى ساخته شد. احتمال مى رود حضرت أمیرالمؤمنین (ع) در همین مکان عبـادت مــى کردند و بر جنازه یمانى نماز خواندند.

یکی از مکان هایی که دانشجویان در نجف اشرف آن را زیارت می کنند زیارت مرقد صافی صفا از یاران حضرت علی(ع) است.

در نجف اشرف مقامی وجود دارد که که در کنار بحر النجف واقع می باشد و مردم آن را صافی صفا نام گذاشته اند.  این منطقه سابقاً به نام مسبل معروف بوده و بعد از آن به نام العماره شناخته شد.

در صافی صفا آرامگاه یک مؤمن نیکوکاری ست از اهالی یمن که پیکرش از راه های دور همان طور که وصیت کرده بود آورده شد تادر این زمین مبارک به خاک سپرده شود.

تاریخ نگاران روایت می کنند :

که روزی امام امیر المؤمنین علی ابن ابی طالب بر لبه بحر النجف در مین الغری ایستاده و در خلوت ایمانی خویش به نشانه های خداوند متعال می اندیشید و ناگهان چیز سیاه مانندی از دور نزدیک می شد و هنگامی که نزدیک گشت مردی بود اعرابی که بر شتر خود بار سنگینی حمل می نمود. وی به نزیک امام که رسید معلوم شد که آن بار سنگین, جنازه است.

اعرابی بر امام سلام کرد بدون آنکه او را شناخته باشد سپس اما علی (علیه السلام) از وی پرسید : از کجا آمده ای ؟ گفت: از یمن امام پرسید ؟ در اینجا به دنبال چه هستی؟ و این جنازه کیست ؟

آن مرد گفت : این پیکر پدرم است و او را آورده ام تا در این زمین به خاک بسپارم. امام گفت: آیا این فاصله را در پشت سر گذاشته ای تا این جنازه را در اینجا دفن کنی ؟ چرا در همان جا در یمن او را دفن نکردی ؟

مرد گفت : به خداوند قسم که این وصیت اوست, که هنگامی که بمیرد او را در این خاک دفن کنم. امام گفت: از او نپرسیدی چرا این وصیت را کرده است؟ مرد گفت: آری پرسیدم و در جوابم گفت که در این خاک مردی دفن خواهد شد که در نزد خدا و پیامبرش شأن بلند مرتبه ای  دارد و هر کس که در کنار او دفن شود خداوند آنچه را که ناپسند است از وی دور خواهد ساخت و شفاعت او را به دست خواهد آورد و داخل بهشت خواهد شد.

این مرد که در اینجا دفن خواهد شد نیکوهایی دارد که کتابها گنجایش به یاد آوردن و عقل ها نیز به آنها احاطه نخواهند داشت. این کافی ست که دوست داشتنش ایمان و دوست نداشتنش, کفر است. وی بهترین مردم بعد از پیامبر (صلی الله علیه وآله) و الگویی ست برای الگوپذیران.

امیر مؤمنان از او می پزسد: آیا این مرد را می شناسی؟ گفت: نه.

امام گفت: آن مرد من هستم در آن هنگام اعرابی بر پای امام افتاد و آن را می بوسید و گریه می کرد. امام گفت: چونکه پدرت این وصیت را کرده است و تو از راه دور آمده ای من نیز نماز و دفن او ر ابر عهده می گیرم . مرد گفت: خوشا به حال پدرم که وصیت کرد در پیش تو دفن شود و من شما را در اینجا یافتم و او به نماز خواندن و دفن کردن تو برای وی مشرف خواهد شد.

سپس امام از او پرسید: پدرت در زندگی اش چه می کرد؟ مرد گفت: ای امیر مؤمنان به خداوند قسم که او همیشه تو ار به یاد می آورد می کند. و دائماَ او را می شنیدم که به نام تو از خداوند متعال نجات می کرد و در نماز شب بسیار فراوان این را از خداوند می خواست.

سپس بعد از دفن آن مؤمن اهل یمن نیکوکار در همان جا بسیاری دیگر از بزرگواران به خاک سپرده شدند و در این مکان مسجدی قدیمی وحود دارد که به مقام شریف که در کنار منطقه کم ارتفاع بحر النجف احاطه دارد و تاریخ ساخت آن به قرن هفتم و گفته شده است هشتم هجری باز می گردد. و امروزه ساختمان با وسعتی ست که هر بیننده می تواند از دور آن را ببیند و روی آن گنبدی ست که با زیباترین و با شکوه ترین نقش ها و نوشته ها و منبت کاری های اسلامی تزیین شده است و کنار آن مقام امام زین العابدین وجود دارد. 

عکس های دوم و سوم از آقای ولی رازانی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۰۷:۴۷
محمد رضا اعظمی راد

گُــــــــــــــلِ سرخ بهــــــــــــــــــارانی حسینم (2)

چـــــــــــــــــــــــــــــــراغ نیزه دارانی حسینم (2)

بخــــــــــــــــــــــــوان قرآن برایم، که دنبالت بیایم

حسینـــــــــــــــــم      وا      حسینــــــــــــــــــــــم

ســـــــــــــــــرت بــــــــــــالای نی مثل ستاره (2)

تَـــــنت مــــــــــــــــــــــــــانــــــند قـرآن پاره پاره

صفـــــــــــــــــــــــا بخش دل من، چراغ محفل من

حسینـــــــــــــــــم      وا      حسینــــــــــــــــــــــم

بــــــــــــــه قـــــــربان ســــرِ نـــــــورانی تو (2)

چـــــــــــــــرا خـــــــــــون ریـــــزد از پیشانی تو

بنــــــــــــال ای نــــــــــــور دیده، ز رگهای بریده

حسینـــــــــــــــــم      وا      حسینــــــــــــــــــــــم

گهــــــــــــی در مــــــــوج خــــــون، گه برسنانی

تــــــــــــــــو خـــــــورشید زمــــــــــــن و آسمانی

فــــــــروزان مــــــــــــــاه زینب، چراغ راه زینب

حسینـــــــــــــــــم      وا      حسینــــــــــــــــــــــم

بتــــــــــــــــاب از نــــــــــــــوک نی ای ماه زینب

کـــــــــــــــه شد کـــــــــــــــــــــوفه زیاتگاه زینب

ســــــــر راهت نشستــــــــم، به محمل سر شکستم

حسینـــــــــــــــــم      وا      حسینــــــــــــــــــــــم

نگــــــــــاهم کـــــن نگــــــــــاهم کن نگــــاهم کن

کـــــــــــــــه   من   زوُار   تــــو   در    قتلگاههم

عُذرارم لاله گون است، رُخم رنگین ز خون است

حسینـــــــــــــــــم      وا      حسینــــــــــــــــــــــم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۴۳
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا در روایت حنان بن سدیر از پدرش آمده است که گفت:
امام صادق علیه السّلام بمن فرمود:
اى سدیر، هر روز بزیارت قبر حسین علیه السّلام مى‏روى؟
عرضه داشتم نه فدایت شوم، فرمود:
چه جفاست این کار شما، آیا در هر ماه زیارت میکنى، عرض کردم: نه، فرمود:
سالى یک بار بزیارت میروید؟ عرض کردم گاهى، فرمود:
یا سدیر چقدر نسبت به حسین علیه السّلام جفا و بى‏مهرى است از شما آیا نمى‏دانى که خداى تعالى را هزار هزار فرشته گردآلود و موى پریشان است که بر حسین علیه السّلام میگریند و پیوسته زیارت مى‏کنند و خستگى نمى‏پذیرند، و چه مى‏شود ترا که هر هفته پنج بار بزیارت حسین علیه السّلام بروى یا روزى یک بار، عرضه داشتم: فدایت شوم میان من و قبر او فرسخها است؟ فرمود: بر بام خانه خود رو و بجانب راست و چپ بنگر سپس سر خود را به سوى آسمان بالا بر سپس بسوى قبر توجّه نما و بگو:

«السّلام علیک یا أبا عبد اللّه السّلام علیک و رحمة اللَّه و برکاته»

نوشته خواهد شد براى تو یک زیارت، و هر زیارتى را ثواب یک حجّ و یک عمره باشد، سدیر گوید: بسا مى‏شود که من این کار را در یکماه بیست بار انجام مى‏دهم.


مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مِسْمَعٍ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ حَنَانٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏
یَا سَدِیرُ تَزُورُ قَبْرَ الْحُسَیْنِ ع فِی کُلِّ یَوْمٍ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ لَا قَالَ فَمَا أَجْفَاکُمْ قَالَ فَتَزُورُونَهُ فِی کُلِّ جُمْعَةٍ قُلْتُ لَا قَالَ فَتَزُورُونَهُ فِی کُلِّ شَهْرٍ قُلْتُ لَا قَالَ فَتَزُورُونَهُ فِی کُلِّ سَنَةٍ قُلْتُ قَدْ یَکُونُ ذَلِکَ قَالَ یَا سَدِیرُ مَا أَجْفَاکُمْ‏ لِلْحُسَیْنِ‏ ع أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَلْفَیْ أَلْفِ مَلَکٍ شُعْثٌ غُبْرٌ یَبْکُونَ وَ یَزُورُونَ لَا یَفْتُرُونَ وَ مَا عَلَیْکَ یَا سَدِیرُ أَنْ تَزُورَ قَبْرَ الْحُسَیْنِ ع فِی کُلِّ جُمْعَةٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ وَ فِی کُلِّ یَوْمٍ مَرَّةً قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ بَیْنَنَا وَ بَیْنَهُ فَرَاسِخَ کَثِیرَةً فَقَالَ لِی اصْعَدْ فَوْقَ سَطْحِکَ ثُمَّ تَلْتَفِتُ یَمْنَةً وَ یَسْرَةً ثُمَّ تَرْفَعُ رَأْسَکَ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ انْحُ نَحْوَ الْقَبْرِ وَ تَقُولُ- السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ تُکْتَبُ لَکَ زَوْرَةٌ وَ الزَّوْرَةُ حَجَّةٌ وَ عُمْرَةٌ قَالَ سَدِیرٌ فَرُبَّمَا فَعَلْتُ فِی الشَّهْرِ أَکْثَرَ مِنْ عِشْرِینَ مَرَّةً.(1)
_____________________________________________________
1. 
الکافی (ط - الإسلامیة) ؛ ج‏4 ؛ ص589

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۰۶:۳۳
محمد رضا اعظمی راد

ای آن که مهر خاتم بوسیده حنجرت را
ارباب ما تو هستی دریاب نوکرت را


ای نور چشم زهرا با چشم دل نظر کن
با دست بسته بنگر سرباز سنگرت را


صیاد بی همیت در سنگر شهادت
از سنگ کین شکسته بال کبوترت را


مولا میا به کوفه کاین بی حیا جماعت
در خاک و خون کشیدند پیغام آورت را


این کوفیان بی دین از نسل آن گروه اند
کز ضرب در شکستند پهلوی مادرت را


مولا! به جان زهرا سوی مدینه برگرد
اینجا میا که دشمن سازد جدا سرت را


خواهی اگر بیایی تنها بیابه کوفه
همراه خود میاور شش ماهه اخترت را


ترسم به کوفه ایی بینی تو قطعه قطعه
با تارک دریده آزاده اکبرت را


ترسم به کوفه ایی، لب تشنه، خصم کافر
سازد جدا ز پیکر دست برادرت را


آیی اگر به کوفه زینب میان گودال
بوسد به جای صورت رگهای حنجرت را

ژولیده نیشابوری

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۵۴
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا

سلام دوستان از لطف شما که همواره منبرستان را دنبال کردید و من را راهنمایی نمودید سپاسگذارم

محبت کنید و در مورد موضوعات منبرستان، من را راهنمایی بفرمایید

که چه روشی برای مرتب سازی موضوعات مناسبتر است

حتما نظر بدهید شاید نظر شما به نظر خودتان خوب نباشد ولی شاید برای بنده راهگشا باشد

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۱۹
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند بداود وحى کرد من پنج چیز را در پنج چیز قرار داده‏ ام ولى مردم آن را در پنج چیز دیگر می جویند ولى نمى ‏یابند.

       1)            علم را در گرسنگى و کوشش قرار داده‏ ام آنها در سیرى و آسایش مى‏ جویند و نمى ‏یابند.

       2)            شخصیت را در اطاعت خود قرار داده‏ ام آنها در خدمت سلطان مى‏ جویند و نمی یابند

       3)             بى‏ نیازى را در قناعت قرار داده ‏ام و آنها در ثروت می جویند و نمى ‏یابند

       4)             و رضاى خود را در مخالفت با نفس قرار داده ‏ام آنها در خشنودى نفس مى ‏جویند و نمی یابند

       5)             و آسایش را در بهشت قرار داده ‏ام و آنها در دنیا می جویند و نمى ‏یابند

رُوِیَ عَنِ النَّبِیِّ ص أَنَّهُ قَالَ: قَالَ اللَّهُ تَعَالَى

إِنِّی وَضَعْتُ خَمْسَةَ أَشْیَاءَ فِی خَمْسَةٍ وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی خَمْسَةٍ أُخْرَى فَمَتَى یَجِدُونَ

إِنِّی وَضَعْتُ الْعِزَّ فِی طَاعَتِی وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی أَبْوَابِ السَّلَاطِینِ فَمَتَى یَجِدُونَ

وَ وَضَعْتُ الْعِلْمَ وَ الْحِکْمَةَ فِی الْجُوعِ وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی الشِّبَعِ فَمَتَى یَجِدُونَ

وَ وَضَعْتُ الرَّاحَةَ فِی الْجَنَّةِ وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی الدُّنْیَا فَمَتَى یَجِدُونَ

وَ إِنِّی وَضَعْتُ الْغِنَى فِی الْقَنَاعَةِ وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی الْمَالِ فَمَتَى یَجِدُونَ

وَ وَضَعْتُ رِضَائِی فِی مُخَالَفَةِ الْهَوَى وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی مُخَالَفَتِی فَمَتَى یَجِدُونَ.[1]
________________________________________

[1] جامع الأخبار(للشعیری) ؛ ص184

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۸
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا 
و از امام صادق (ع) فرمود: مرد عاق والدین است در زندگى آنها و پس از مرگشان از طرفشان روزه گیرد و نماز خواند و وامشان را بپردازد و پیوسته چنین کند تا حقشناس نوشته شود و بسا که در زندگى آنها حقشناس آنان باشد و چون بمیرند وامشان را نپردازد و بهیچ وجه بآنها احسان نکند و پیوسته چنین باشد تا عاق نوشته شود.

وَ عَنِ الصَّادِقِ ع‏ یَعَاقّاً لِوَکُونُ الرَّجُلُ الِدَیْهِ فِی حَیَاتِهِمَا فَیَقُومُ‏[1] عَنْهُمَا بَعْدَ مَوْتِهِمَا وَ یُصَلِّی وَ یَقْضِی عَنْهُمَا الدَّیْنَ فَلَا یَزَالُ کَذَلِکَ حَتَّى یُکْتَبَ بَارّاً وَ یَکُونُ بَارّاً فِی حَیَاتِهِمَا فَإِذَا مَاتَ لَا یَقْضِی دَیْنَهُمَا وَ لَا یَبَرُّهُمَا[2] بِوَجْهٍ مِنْ وُجُوهِ الْبِرِّ فَلَا یَزَالُ کَذَلِکَ حَتَّى یُکْتَبَ عَاقّا (1)
__________________________________

1. الدعوات (للراوندی) / سلوة الحزین ؛ النص ؛ ص126

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۱:۲۴
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا

امام زین العابدین عَلَیْهِ السَّلَامُ فرمود:

مردى نزد پیغمبر خدا صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ آمد و اظهار داشت: اى رسول خدا! من هر کار زشتى را انجام داده‏ام، آیا برایم راه توبه هست؟

حضرت رسول صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فرمود: آیا از پدر و مادرت کسى زنده هست؟

گفت: آرى، پدرم زنده است، فرمود: برو و به او نیکى و خدمت کن.

وچون آن شخص از مجلس بیرون رفت، حضرت فرمود: ای کاش مادرش زنده بود.

فَضَالَةُ عَنْ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ حَکَمِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِیِّ ص فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا مِنْ عَمَلٍ قَبِیحٍ إِلَّا قَدْ عَمِلْتُهُ فَهَلْ لِی مِنْ تَوْبَةٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص فَهَلْ مِنْ وَالِدَیْکَ أَحَدٌ حَیٌّ؟ قَالَ أَبِی قَالَ فَاذْهَبْ فَبَرَّهُ قَالَ فَلَمَّا وَلَّى قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَوْ کَانَتْ‏ أُمُّهُ‏.

______________________________________________
1. الزهد ؛ النص ؛ ص35

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۱:۱۵
محمد رضا اعظمی راد

روزی روزگاری از روزگاران قدیم و در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود او ادعا میکرد "که بخت با من یار نیست" چرا که شانس من خوابیده و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من هم هم بهبود نمی یابد. 
پس نزد پیر خردمندی رفت تا او را راهنمایی کند پیر چون اصرار او را دید وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. تا بقول خودش بفهمد که چرا شانسش همیشه خواب است و چکار باید بکند تا او از خواب برخیزد.

او برای خود توشه­ای برداشت و عازم شد رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ  که بی حال به نظر میرسید پرسید: ای مرد کجا می روی؟
مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست
گرگ گفت: میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟ و نمی توانم شکاری برای خود پیدا کنم؟
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد پس به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند.
یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت: ای مرد کجا می روی ؟
مرد جواب داد: پی بختم می­روم. 
کشاورز گفت: می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. 
او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ. چرا که جنگ برای آن سرزمین تمامی نداشت.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید: ای مرد این جا چکار می کنی و به کجا می روی؟
مرد جواب داد: من از راه دور می­آیم و می روم نزد جادوگر تا بختم  را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

شاه گفت: ای مرد برای من از او بپرس که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم، ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم و با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟
مرد خوب به حرف شاه گوش کرد پس اجاز گرفت تا به راه خود ادامه دهد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت :از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر
و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت: تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده­ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.

و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.

شاه اندیشید و سپس گفت: حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.

مرد خنده ای کرد و گفت: بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است! 
و رفت...  تا به شهر دهقانان و کشاورزان رسید به دهقان گفت: وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.
کشاورز گفت: پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.  تا تو هم خوشبخت شوی.
مرد خنده­ای کرد و گفت: بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!

و رفت...  تا که به جنگل سرسبز و گرگ رسید گرگ پیر هم  از خواست تا آنچه بر او گذشته را برایش تعریف کند مرد قصه ما تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!

بله دوستان! شما هم اگر جای گرگ بودید چکار می کردید؟ 
درست است! گرگ کمی فکر کرد و با خود اندیشید که دیگر کودن تر و تهی مغز از این آدم از کجا پیدا کنم ؟ پس هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

 دیوانگی است قصه‌ی تقدیر و بخت نیست
از نام سرنگون شدن و گفتن این قضاست

در آسمان علم، عمل برترین پر است
در کشور وجود هنر بهترین غناست

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۱
محمد رضا اعظمی راد

هان!که خداوند بزرگ واحد                        خود خبر از روز قیامت دهد

زود شود بر همه کس اشکار                           راستی وعدی پرودگار

دیده ی دل بازکن اینک ببین                        جلوه ی آیات خدا در زمین

رشد درختان ز دل دانه ها                           ناز گل و گردش پروانه ها

مرغ شب و زمزمه ی جویبار                       ریزش پر همهمه ی آبشار

این همه آیات که بیهوده نیست            غیرخدا خالق و فیاض کیست؟

ای بشر امروزبکن فکر خویش              هست تو را روز حسابی به پیش

روزمکافات گناه و ثواب                            روز گرفتاری و (یوم الحساب)

روز حساب بد و نیک همه                         عدل خدا قاضی این محکمه

هرکه درآن محکمه محکوم شد               خوار و سر افکنده و محروم شد

قسمت او در طبقات جحیم                  حسرت و درد است و عذاب الیم

منزل هر مومن نیکو سرشت                  غرفه ی پر نعمت باغ بهشت

عطر گل و موج خوش نهرها                       برتر از آن قرب و رضای خدا

حسان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
محمد رضا اعظمی راد

وجود نازنین امام رضا (علیه السلام) فرمودند:
خرد مرد مسلمان کامل نیست مگر اینکه ده خصلت در او باشد.

خیر از او امید رود،

و (مردم) از شرّش ایمن باشند.

خیر اندک را از دیگر کس زیاد شمارد

و خیر بسیار را از سوى خود اندک انگارد.

از حاجتهایى که از او مى‏طلبند به ستوه نیاید

و در طول عمرش از طلب دانش دلتنگ نشود.

درویشى در راه خدا نزد او خوشتر از توانگرى باشد

و خوارى در راه خدا را از عزّت همراه با دشمن او دوست‏تر دارد،

گمنامى براى او دل‏انگیزتر از نامدارى باشد.

سپس. (امام) علیه السّلام فرمود:

دهم، و دهمى چیست؟

عرض کردند: چیست؟ (امام) علیه السّلام فرمود: کسى را ننگرد مگر آنکه بگوید:

او از من بهتر و پرهیزگارتر است،

و به راستى، مردم (نسبت به او) دو گونه ‏اند:

مردى که از او بهتر و پرهیزگارتر است و مردى که از او بدتر و پست‏تر است.

پس اگر مردى را بیند که از او پست‏تر و بدتر است گوید:

شاید باطنش بهتر باشد و خوبى او که این خوش باطنى است براى او بهتر است

امّا خوبى من آشکار است و همین آشکار بودن خوبى براى من بدتر است‏ 

و اگر کسى را بیند که از او بهتر و پرهیزگارتر باشد نسبت به او فروتنى کند

تا به (مقام) او برسد،

و چون چنین کرد، شکوهش والایى گیرد و خیرش پاکیزه شود و نامش نیکو گردد

و بر مردم روزگارش سرورى و سیادت کند.

وَ قَالَ × ‏ لَا یَتِمُّ عَقْلُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ حَتَّی تَکُونَ فِیهِ عَشْرُ خِصَالٍ
الْخَیْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ
وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ
یَسْتَکْثِرُ قَلِیلَ الْخَیْرِ مِنْ غَیْرِهِ
وَ یَسْتَقِلُّ کَثِیرَ الْخَیْرِ مِنْ نَفْسِهِ
لَا یَسْأَمُ مِنْ طَلَبِ الْحَوَائِجِ إِلَیْهِ
وَ لَا یَمَلُّ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ طُولَ دَهْرِهِ
الْفَقْرُ فِی اللَّهِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الْغِنَی
وَ الذُّلُّ فِی اللَّهِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الْعِزِّ فِی عَدُوِّهِ
وَ الْخُمُولُ أَشْهَی إِلَیْهِ مِنَ الشُّهْرَةِ
ثُمَّ قَالَ ع الْعَاشِرَةُ وَ مَا الْعَاشِرَةُ قِیلَ لَهُ مَا هِیَ
قَالَ ع لَا یَرَی أَحَداً إِلَّا قَالَ هُوَ خَیْرٌ مِنِّی وَ أَتْقَی
إِنَّمَا النَّاسُ رَجُلَانِ رَجُلٌ خَیْرٌ مِنْهُ وَ أَتْقَی وَ رَجُلٌ شَرٌّ مِنْهُ وَ أَدْنَی
فَإِذَا لَقِیَ الَّذِی شَرٌّ مِنْهُ وَ أَدْنَی قَالَ لَعَلَّ خَیْرَ هَذَا بَاطِنٌ وَ هُوَ خَیْرٌ لَهُ وَ خَیْرِی ظَاهِرٌ وَ هُوَ شَرٌّ لِی
وَ إِذَا رَأَی الَّذِی هُوَ خَیْرٌ مِنْهُ وَ أَتْقَی تَوَاضَعَ لَهُ لِیَلْحَقَ بِهِ
فَإِذَا فَعَلَ ذَلِکَ فَقَدْ عَلَا مَجْدُهُ وَ طَابَ خَیْرُهُ وَ حَسُنَ ذِکْرُهُ وَ سَادَ أَهْلَ زَمَانِهِ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۱
محمد رضا اعظمی راد
بسم الله الرحمن الرحیم
نرم افزار حماسه عاشورا (روایت گری)  شامل مطالب  درباره  مرگ معاویه، حرکت امام حسین (ع) از مدینه به مکه، مکه، رفتن خانه عباس بن عبدالمطلب، رسیدن نامه‌های کوفیان، حرکت آن حضرت از مکه به طرف کوفه با ذکر منازل، رسیدن به منزل خزیمه، رسیدن به منزل زباله، رسیدن به منزل جبل ذوحسم و رسیدن به کربلا، برای زائران به تصویر در می‌آید و شرح هر کدام به تفصیل ارائه می‌شود.
اتفاقات روز دوم محرم الحرام سال ۶۱ هجری و چینش خیمه ها، روزهای سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم، صبح نهم و عصر نهم محرم الحرام، شب عاشورا، صبح عاشورا، ظهر عاشورا، عصر عاشورا، بنی هاشم و شهادت حضرت علی اکبر (ع)، شهادت حضرت ابوالفضل العباس (ع)، شهادت حضرت علی اصغر (ع) و شهادت امام حسین (ع) از دیگر اسلایدهای حماسه مصور عاشورا است.

برخی از ویژگی های این برنامه:

> روایت حماسه عاشورا به سبکی روان و جذاب
> استفاده از تصاویر برای ماندگاری پیام عاشورا
> گزارش صحیح و جامع واقعه عاشورا از منابع دست اول
> قابلیت اجرای آسان برای تمام اقشار و سطوح علمی
> سه سال سابقه اجرای روزانه در خیمه گاه کربلای معلی
> بسته نوین تبلیغی ویژه محرم
منبع: 
  1. معاونت آموزش حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۰
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه‌السلام‏ الْبَیْتُ‏ الَّذِی‏ یُقْرَأُ فِیهِ‏ الْقُرْآنُ‏ وَ یُذْکَرُ اللَّهُ‏ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ
تَکْثُرُ بَرَکَتُهُ
وَ تَحْضُرُهُ الْمَلَائِکَةُ
وَ تَهْجُرُهُ الشَّیَاطِینُ
وَ یُضِی‏ءُ لِأَهْلِ السَّمَاءِ کَمَا تُضِی‏ءُ الْکَوَاکِبُ‏ لِأَهْلِ الْأَرْضِ
وَ إِنَّ الْبَیْتَ الَّذِی لَا یُقْرَأُ فِیهِ الْقُرْآنُ وَ لَا یُذْکَرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ
تَقِلُّ بَرَکَتُهُ
وَ تَهْجُرُهُ الْمَلَائِکَةُ
وَ تَحْضُرُهُ الشَّیَاطِینُ.
امیر المؤمنین علیه‌السلام فرمود:
خانه‏ای که در آن قرآن خوانده شود و ذکر خدای عز و جل (و یاد او) در آن بشود،
برکتش بسیار گردد،
و فرشتگان در آن بیایند
و شیاطین از آن دور شوند،
و برای اهل آسمان می‏درخشد چنانچه ستارگان برای اهل زمین می‏درخشند،
و خانه‏ای که در آن‏ قرآن خوانده نشود و ذکر خدای عز و جل در آن نشود
برکتش کم شود،
و فرشتگان از آن دور شوند
و شیاطین در آن حاضر گردند.
_____________________________________
اصول کافی جلد 2 ص 610

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۴۶
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم

محمد بن على علوى حسنى - که از شیعیان ساکن مصر بود - مى گوید: گرفتار مشکلى بزرگ شدم و از این امر اندوهگین شدم، زیرا از من نزد حاکم مصر؛ احمد بن طولون، بدگویى کرده بودند. از ترس جانم به بهانه حج از مصر خارج شدم.

 

پس از اتمام حج از حجاج به عراق رفتم، حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) را زیارت کرده و به قبر شریفشان پناهنده و متوسل شدم همانجا مجاور شدم و جرات بازگشت به مصر را نداشتم، زیرا حاکم مصر مردى سخت گیر و ظالم بود. پانزده روز تمام در گرماى تابستان شب و روز مشغول دعا و تضرع بودم.

 

عصر جمعه اى در حالت خواب و بیدارى امام زمان (علیه السلام) را زیارت نمودم. ایشان با کمال لطف و مرحمت فرمود:پسرم! از فلانى می ترسى؟

 

عرض کردم: آرى آقا جان! مى خواهد مرا بکشد به همین خاطر به شما پناه آوردم و به خاطر قصد سوئى که دارد، از او شکایت دارم.

 

امام (علیه السلام) فرمود: چرا به طریقى که انبیاء گذشته (علیه السلام) هنگامى که دچار مشکلى مى شدند، بدان روش دعا مى کردند و خداوند اندوهشان را برطرف مى ساخت، به درگاه پروردگار خویش و پروردگار پدران خویش دعا نمى کنى؟

 

عرض کردم: آن دعا چیست؟

 

فرمود: همین شب جمعه بعد از اینکه غسل کردى و نماز شب را ادا نمودى، سجده شکر بجاى آور، آنگاه دو زانو بشین و این دعا را بخوان.آنگاه دعایى برایم خواندند، تا شب پنج شنبه پنج شب دیگر در همان حالت خواب و بیدارى به همان وقت به زیارت حضرت (علیه السلام) مشرف مى شدم، و ایشان همین سخن و همین دعا را تکرار مى فرمودند، تا اینکه کاملا آن را حفظ کردم.

 

فرداى آن شب که جمعه بود پس از غسل و تطهیر لباس و استعمال عطر، نماز شب را ادا نموده و همانطور که فرموده بودند پس از سجده شکر دو زانو نشستم و همان دعا را خواندم.عصر جمعه دوباره توفیق تشرف یافتم.

 

حضرت (علیه السلام) فرمود: اى محمد! دعایت مستجاب شد و دشمنت همان که از تو نزد او احمد بن طولون بدگویى کرده بود، هنگامى که دعایت به پایان رسید، کشت!صبح هنگام آخرین زیارت را به جاى آوردم، و با اباعبدالله الحسین (علیه السلام) ودا کرده و به طرف مصر به راه افتادم.

 

پس از عبور از اردن، در راه مصر مردى را دیدم که در مصر همسایه من بود. او مرد مومنى بود. وقتى از اوضاع مصر پس از خروجم پرسش نمودم، تعریف کرد که چگونه احمد بن طولون دستور داده او را دستگیر کرده و گردن بزنند و بدنش را به نیل بیفکنند.بعدها معلوم شد که بنا به قول جمعى از بستگان و برادران شیعه - قتل او درست در همان لحظه که من از دعا فارغ شده بودم صورت گرفته بود.

 

 

 مهج الدعوات، ص 334 و 335، ادعیه الامام العسکر؛ بحار الانوار، ج 51، ص ‍ 307.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۲۴
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
رسول خدا (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله) فرمود:
الا ای امت محمّد یاد کنید محمّد و خاندانش را در هر پیش آمد بد و هر سختی تا خدا فرشته‏ های شما را بر دیوانی که آهنک شما کنند یاری دهد،

زیرا با هر کدام شما یک فرشته است در سمت راست که نیکی ‏های شما را نویسد، و یکی در چپ که کردار بد را نویسد

و با هر کس دو شیطان است از سوی ابلیس که او را گمراه کنند.
و چون در دلش وسوسه کنند باید بگوید:

«لا حول و لا قوة الا باللَّه العلی العظیم و صلّی اللَّه علی محمد و آله»

که آن دو شیطان گم شوند و نزد ابلیس روند و شکوه کنند و گویند کار او ما را درمانده کرده ما را با دیوان پلید کمک کن و پیوسته بدانها کمک رساند تا بهزار دیو پلید و گرد او آیند و هرگاه آهنگ او کنند یاد خدا کند و بر محمّد و خاندان پاکش صلوات فرستند و راه و روزنه‏ای به او نیابند، و به ابلیس گویند، جز خودت کسی مرد او نیست،

باید خودت با لشکریانت بروی و او را مغلوب سازی و گمراه کنی.
ابلیس با لشکریانش آهنگ او کنند، و خدا تعالی بفرشته ‏ها فرماید

این ابلیس است که با لشکرش آهنگ فلان بنده یا فلان کنیز مرا کرده

الا باید با او نبرد کنید، و با آنها کارزار کنند و در برابر هر دیو پلیدی صد هزار فرشته اسب سوار که شمشیر و نیزه و کمان و تیر و کارد آتشین دارند بیایند و این اسلحه آتشین را در آنها گزارند و آنها را بیرون رانند و بکشند و ابلیس را اسیر کنند و زیر اسلحه آرند.
و او گوید پروردگارا وعده‏ات، وعده‏ات، تو مرا تا روز وقت معلوم مهلت دادی، خدا بفرشته ‏ها فرماید بدو وعده دادم که او را نمیرانم، وعده ندادم که زیر اسلحه نباشد و شکنجه و درد بکشد، او را با اسلحه خود بزنید و از او تشفی کنید که من جانش را بگیرم و زخم فراوان بدو زنند وانگه او را رها کنند و پیوسته بر خود و فرزندان کشته‏اش گریان باشد و برای زخمهای‏ او مرهمی نیست جز شنیدن آواز کفر منش بت پرستان.
و اگر آن مؤمن بطاعت خدا و یاد او و صلوات بر محمّد و خاندانش بپاید آن زخمها بر تن ابلیس بمانند و اگر بنده از وضع خود بگردد و در مخالفت با خدا عزّ و جلّ و در گناهان اندر شود، زخمهای ابلیس خوب شوند، و بر آن بنده نیرو یابد تا باو دهنه زند و بر پشتش سوار شود و بزیر آید و شیطان دیگرش سوار شود و یکی پس از دیگری بر او سوار شوند، و بیارانش گوید در یاد ندارید که ما از دست او چه کشیدیم، اکنون زبون و فرمانبر ما شده تا به نوبت این و آن او سوار شوند.
و آنگاه رسول خدا فرمود: اگر خواهید پیوسته چشم ابلیس را گریان دارید و زخمهای او را دردناک سازید پیوسته بر طاعت خدا و یاد او صلوات بر محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلم و خاندانش باشید، و اگر از آن دست بکشید اسیر گردید و دیوان پلید بر پشت شما سوار شوند.

دحر إبلیس و أعوانه بمحمد و آله صلوات الله علیهم أجمعین:
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ‏ (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله) هَذِهِ نُصْرَةُ اللَّهِ تَعَالَی لِلْیَهُودِ عَلَی الْمُشْرِکِینَ بِذِکْرِهِمْ لِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ.
أَلَا فَاذْکُرُوا یَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ، مُحَمَّداً وَ آلَهُ عِنْدَ نَوَائِبِکُمْ وَ شَدَائِدِکُمْ لِیَنْصُرَ اللَّهُ بِهِ مَلَائِکَتَکُمْ عَلَی الشَّیَاطِینِ الَّذِینَ یَقْصِدُونَکُمْ.
فَإِنَّ کُلَّ وَاحِدٍ مِنْکُمْ مَعَهُ مَلَکٌ عَنْ یَمِینِهِ یَکْتُبُ حَسَنَاتِهِ، وَ مَلَکٌ عَنْ یَسَارِهِ یَکْتُبُ سَیِّئَاتِهِ، وَ مَعَهُ شَیْطَانَانِ مِنْ عِنْدِ إِبْلِیسَ یُغْوِیَانِهِ، 
فَإِذَا وَسْوَسَا فِی قَلْبِهِ، ذَکَرَ اللَّهَ وَ قَالَ:
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ، وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ، 
خَنَسَ الشَّیْطَانَانِ 
ثُمَّ صَارَا إِلَی إِبْلِیسَ فَشَکَوَاهُ 
وَ قَالا لَهُ: قَدْ أَعْیَانَا أَمْرُهُ، 
فَأَمْدِدْنَا بِالْمَرَدَةِ.
فَلَا یَزَالُ یُمِدُّهُمَا حَتَّی یُمِدَّهُمَا بِأَلْفِ مَارِدٍ، 
فَیَأْتُونَهُ، فَکُلَّمَا رَامُوهُ ذَکَرَ اللَّهَ، وَ صَلَّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ لَمْ یَجِدُوا عَلَیْهِ طَرِیقاً وَ لَا مَنْفَذاً.
قَالُوا لِإِبْلِیسَ: لَیْسَ لَهُ غَیْرُکَ تُبَاشِرُهُ بِجُنُودِکَ- فَتَغْلِبَهُ وَ تُغْوِیَهُ، فَیَقْصِدُهُ إِبْلِیسُ بِجُنُودِهِ.
فَیَقُولُ اللَّهُ تَعَالَی لِلْمَلَائِکَةِ: «هَذَا إِبْلِیسُ قَدْ قَصَدَ عَبْدِی فُلَاناً، أَوْ أَمَتِی فُلَانَةَ بِجُنُودِهِ أَلَا فَقَاتِلُوهُمْ» فَیُقَاتِلُهُمْ بِإِزَاءِ کُلِّ شَیْطَانٍ رَجِیمٍ مِنْهُمْ، مِائَةُ [أَلْفِ‏] مَلَکٍ، وَ هُمْ عَلَی أَفْرَاسٍ مِنْ نَارٍ بِأَیْدِیهِمْ سُیُوفٌ مِنْ نَارٍ وَ رِمَاحٌ مِنْ نَارٍ، وَ قِسِیٌّ وَ نَشَاشِیبُ وَ سَکَاکِینُ وَ أَسْلِحَتُهُمْ مِنْ نَارٍ، فَلَا یَزَالُونَ یُخْرِجُونَهُمْ وَ یَقْتُلُونَهُمْ بِهَا، وَ یَأْسِرُونَ إِبْلِیسَ، فَیَضَعُونَ عَلَیْهِ تِلْکَ الْأَسْلِحَةِ فَیَقُولُ: یَا رَبِّ وَعْدَکَ وَعْدَکَ، قَدْ أَجَّلْتَنِی إِلَی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ.
فَیَقُولُ اللَّهُ تَعَالَی لِلْمَلَائِکَةِ: «وَعَدْتُهُ أَنْ لَا أُمِیتَهُ، وَ لَمْ أَعِدْهُ أَنْ لَا أُسَلِّطَ عَلَیْهِ السِّلَاحَ وَ الْعَذَابَ وَ الْآلَامَ، اشْتَفُوا مِنْهُ ضَرْباً بِأَسْلِحَتِکُمْ فَإِنِّی لَا أُمِیتُهُ» فَیُثْخِنُونَهُ بِالْجِرَاحَاتِ ثُمَّ یَدْعُونَهُ، فَلَا یَزَالُ سَخِینَ الْعَیْنِ عَلَی نَفْسِهِ- وَ أَوْلَادِهِ الْمَقْتُولِینَ... 
فَإِنْ بَقِیَ هَذَا الْمُؤْمِنُ عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ ذِکْرِهِ، وَ الصَّلَاةِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، 
بَقِیَ عَلَی إِبْلِیسَ تِلْکَ الْجِرَاحَاتُ، وَ إِنْ زَالَ الْعَبْدُ عَنْ ذَلِکَ، وَ انْهَمَکَ فِی مُخَالَفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَعَاصِیهِ، 
انْدَمَلَتْ جِرَاحَاتُ إِبْلِیسَ، 
ثُمَّ قَوِیَ عَلَی ذَلِکَ الْعَبْدِ حَتَّی یُلْجِمَهُ وَ یُسْرِجَ عَلَی ظَهْرِهِ وَ یَرْکَبَهُ، 
ثُمَّ یَنْزِلُ عَنْهُ وَ یُرْکِبُ عَلَی ظَهْرِهِ شَیْطَاناً مِنْ شَیَاطِینِهِ، 
وَ یَقُولُ لِأَصْحَابِهِ:
أَ مَا تَذْکُرُونَ مَا أَصَابَنَا مِنْ شَأْنِ هَذَا ذَلَّ وَ انْقَادَ لَنَا الْآنَ حَتَّی صَارَ یَرْکَبُهُ هَذَا.
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله): فَإِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تُدِیمُوا عَلَی إِبْلِیسَ سُخْنَةَ عَیْنِهِ وَ أَلَمَ جِرَاحَاتِهِ فَدَاوِمُوا عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ ذِکْرِهِ، وَ الصَّلَاةِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ إِنْ زِلْتُمْ عَنْ ذَلِکَ کُنْتُمْ‏
أُسَرَاءَ إِبْلِیسَ فَیَرْکَبُ أَقْفِیَتَکُمْ بَعْضُ مَرَدَتِهِ.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۰
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
عبد الرحمن بن سمره گوید: ما یک روز نزد رسول خدا | بودیم که فرمود: من دیشب عجایبی دیدم عرض کردم یا رسول اللَّه چه دیدید؟ برای ما نقل کنید. جان ما و اهل و فرزندان ما به قربان شما باد.
رسول خدا | فرموند: 
1- مردی از امتم را دیدم که ملک الموت آمده بود جانش را بگیرد و احسان به پدر و مادر آمد و او را بازداشت، 
2- مردی از امتم را دیدم که عذاب قبر بر او چنگال گشوده وضویش آمد و آن را بازداشت.
3- مردی از امتم را دیدم که شیاطین گردش را گرفته بودند یاد خدای عز و جل آمد از میان آنها نجاتش داد. 
4- مردی از امتم را دیدم که فرشته‏های عذاب دوره‏اش کرده بودند و نمازش آمد و جلو آنها را گرفت. 
5- مردی از امتم را دیدم که از تشنگی له له میزد و بهر حوضی میرسید رانده می­شد روزه ماه رمضانش آمد و او را سیراب کرد. 
6- مردی از امتم را دیدم که بهر حلقه‏ای از انبیاء نزدیک می­شد او را می­راندند و غسل جنابتش آمد دست او را گرفت و پهلوی منش نشانید. 
7- مردی از امتم را دیدم که از شش جهت در تاریکی فرو بود حج و عمره‏اش آمدند و او را از تاریکی در آوردند و بروشنی رسانیدند. 
8- مردی از امتم را دیدم که با مؤمنان سخن می­کرد و با او سخن نمی­کردند و صله رحمش آمد و گفت ای گروه مؤمنان با او سخن کنید که او صله رحم می­کرد مؤمنان با او سخن کردند و دست دادند و با آنها همراه شد. 
9- مردی از امتم را دیدم که دست و روی خود را سپر شراره آتش کرده بود، صدقه‏اش آمد سرپوش سر و سپر روی او شد. 
10- مردی از امتم را دیدم که مأموران دوزخ او را از هر سو درگرفته بودند و امر به معروف و نهی از منکرش آمدند و او را از دست آنها رها کردند و بملائکه رحمت سپردند. 
11- مردی از امتم را دیدم که به زانو در آمده و میان او و رحمت خدا پرده ایست حسن خلقش آمد و او را وارد رحمت خدا کرد.
12- مردی از امتم را دیدم که نامه عملش از سمت چپ روان بود خوف او از خدا آمد و نامه عملش را گرفت و بدست راستش داد. 
13- مردی از امتم را دیدم که میزانش سبک بود نمازهای زیادی که بجا آورده بود آمد و میزانش را سنگین کرد. 
14- مردی از امتم را دیدم که بر پرتگاه دوزخ بود و امید او بخدا آمد و او را نجات داد. 
15- مردی از امتم را دیدم در آتش سرازیر بود اشکها که از خوف خدا ریخته بود آمدند او را در آوردند. 
16- مردی از امتم را دیدم چون شاخه خرما در برابر باد سخت بر پل صراط می­لرزید خوش‏گمانی او به خدا آمد و او را آرام کرد و از صراط گذشت.
17- مردی از امتم را دیدم روی صراط گاهی سینه می­کشید و گاهی سر دست می­رفت و گاهی آویزان می­شد صلواتی که بر من فرستاده بود آمد و او را بر پا داشت و از صراط گذشت. 
18- مردی از امتم را دیدم که بدرهای بهشت می­رفت و بهر دری می­رسید بروی او بسته می­شد شهادت او بیگانگی خدا از روی راستی آمد و درهای بهشت را بروی او گشود.
عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: کُنَّا عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ | یَوْماً فَقَالَ إِنِّی رَأَیْتُ الْبَارِحَةَ عَجَائِبَ‏ قَالَ‏ فَقُلْنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا رَأَیْتَ حَدِّثْنَا بِهِ فِدَاکَ أَنْفُسُنَا وَ أَهْلُونَا وَ أَوْلَادُنَا
فَقَالَ |:
1- رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی وَ قَدْ أَتَاهُ مَلَکُ الْمَوْتِ لِیَقْبِضَ رُوحَهُ فَجَاءَهُ بِرُّهُ بِوَالِدَیْهِ فَمَنَعَهُ مِنْهُ
2- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ بُسِطَ عَلَیْهِ عَذَابُ الْقَبْرِ فَجَاءَهُ وُضُوؤُهُ فَمَنَعَهُ مِنْهُ
3- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدِ احْتَوَشَتْهُ الشَّیَاطِینُ فَجَاءَهُ ذِکْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَنَجَّاهُ مِنْ بَیْنِهِمْ
4- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یَلْهَثُ عَطَشاً کُلَّمَا وَرَدَ حَوْضاً مُنِعَ مِنْهُ فَجَاءَهُ صِیَامُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَسَقَاهُ وَ أَرْوَاهُ
5- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدِ احْتَوَشَتْهُ مَلَائِکَةُ الْعَذَابِ فَجَاءَتْهُ صَلَاتُهُ فَمَنَعَتْهُ مِنْهُمْ
6- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی وَ النَّبِیُّونَ حَلَقاً حَلَقاً کُلَّمَا أَتَی حَلْقَةً طُرِدَ فَجَاءَهُ اغْتِسَالُهُ مِنَ الْجَنَابَةِ فَأَخَذَ بِیَدِهِ فَأَجْلَسَهُ إِلَی جَنْبِی
7- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی بَیْنَ یَدَیْهِ ظُلْمَةٌ وَ مِنْ خَلْفِهِ ظُلْمَةٌ وَ عَنْ یَمِینِهِ ظُلْمَةٌ وَ عَنْ شِمَالِهِ ظُلْمَةٌ وَ مِنْ تَحْتِهِ ظُلْمَةٌ مُسْتَنْقِعاً فِی الظُّلْمَةِ فَجَاءَهُ حَجُّهُ وَ عُمْرَتُهُ فَأَخْرَجَاهُ مِنَ الظُّلْمَةِ وَ أَدْخَلَاهُ النُّورَ
8- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یُکَلِّمُ الْمُؤْمِنِینَ فَلَا یُکَلِّمُونَهُ فَجَاءَهُ صِلَتُهُ لِلرَّحِمِ فَقَالَ یَا مَعْشَرَ الْمُؤْمِنِینَ کَلِّمُوهُ فَإِنَّهُ کَانَ وَاصِلًا لِرَحِمِهِ فَکَلَّمَهُ الْمُؤْمِنُونَ وَ صَافَحُوهُ وَ کَانَ مَعَهُمْ
9- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یَتَّقِی وَهْجَ النِّیرَانِ وَ شَرَرَهَا بِیَدِهِ وَ وَجْهِهِ فَجَاءَتْهُ صَدَقَتُهُ فَکَانَتْ ظِلًّا عَلَی رَأْسِهِ وَ سِتْراً عَلَی وَجْهِهِ
10- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ أَخَذَتْهُ الزَّبَانِیَةُ مِنْ کُلِّ مَکَانٍ فَجَاءَهُ أَمْرُهُ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهْیُهُ عَنِ الْمُنْکَرِ فَخَلَّصَاهُ مِنْ بَیْنِهِمْ وَ جَعَلَاهُ مَعَ مَلَائِکَةِ الرَّحْمَةِ
11- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی جَاثِیاً عَلَی رُکْبَتَیْهِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ رَحْمَةِ اللَّهِ حِجَابٌ فَجَاءَهُ حُسْنُ خُلُقِهِ فَأَخَذَهُ بِیَدِهِ وَ أَدْخَلَهُ فِی رَحْمَةِ اللَّهِ
12- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ هَوَتْ صَحِیفَتُهُ قِبَلَ شِمَالِهِ فَجَاءَهُ خَوْفُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَخَذَ صَحِیفَتَهُ فَجَعَلَهَا فِی یَمِینِهِ
13- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَجَاءَهُ إِفْرَاطُهُ فِی صَلَاتِهِ فَثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ [فَجَاءَهُ أَفْرَاطُهُ فَثَقَّلُوا مَوَازِینَهُ‏]
14- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَائِماً عَلَی شَفِیرِ جَهَنَّمَ فَجَاءَهُ رَجَاؤُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاسْتَنْقَذَهُ مِنْ ذَلِکَ
15- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ هَوَی فِی النَّارِ فَجَاءَتْهُ دُمُوعُهُ الَّتِی بَکَی مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ فَاسْتَخْرَجَتْهُ مِنْ ذَلِکَ
16- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی عَلَی الصِّرَاطِ یَرْتَعِدُ کَمَا یَرْتَعِدُ السَّعَفَةُ فِی یَوْمِ رِیحٍ عَاصِفٍ فَجَاءَهُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِاللَّهِ فَسَکَنَ رَعْدَتُهُ وَ مَضَی عَلَی الصِّرَاطِ
17- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی عَلَی الصِّرَاطِ یَزْحَفُ أَحْیَاناً وَ یَحْبُو أَحْیَاناً وَ یَتَعَلَّقُ أَحْیَاناً فَجَاءَتْهُ صَلَاتُهُ عَلَیَّ فَأَقَامَتْهُ عَلَی قَدَمَیْهِ وَ مَضَی عَلَی الصِّرَاطِ
18- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی انْتَهَی إِلَی أَبْوَابِ الْجَنَّةِ کُلَّمَا انْتَهَی إِلَی بَابٍ أُغْلِقَ دُونَهُ فَجَاءَتْهُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ صَادِقاً بِهَا فَفَتَحَتْ لَهُ الْأَبْوَابَ وَ دَخَلَ الْجَنَّةَ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۵
محمد رضا اعظمی راد